<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>که چی ؟؟؟</title>
<link>http://reyhan274.blogfa.com/</link>
<description>                                                                     </description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 09 Nov 2009 15:16:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>گوش</title>
<link>http://reyhan274.blogfa.com/post-113.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#990066&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#990066&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;تلفن که تمام شد دستای سردم رو روی گوشم گذاشتم تادمای هر دو  با هم به اعتدال برسد .&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#990066&gt;&lt;FONT color=#000000&gt; بعد فهمیدم در تمام سه ساعت و نیم ِ مدت مکالمه که داغی گوشم رو حس میکردم ،به این جمله فکر میکردم که &quot;هیچ چیزی مثل گوش اینقدر شبیه راز نیست !!&quot;&lt;/FONT&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000033&gt; * دلم &quot;ها کردن&quot; میخواد !&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000033&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#990066&gt; &lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#990066&gt;
&lt;P&gt;پ.ن :آخرش هم این فک ِمهربون من چشم میخوره .. کاش یه خورده اسپند دم دستم بود برای خودم دود میکردم حد اقل دلم آروم میشد ..&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Mon, 09 Nov 2009 15:16:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=reyhan274&amp;postid=113</comments>
<dc:creator>reyhan274</dc:creator>
<guid>http://reyhan274.blogfa.com/post-113.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آگهی!</title>
<link>http://reyhan274.blogfa.com/post-111.aspx</link>
<description>کسی یه خورده پشتکار زیادی داره به من قرض بده ؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#990066&gt;پ.ن: به مدت ۴ ماه !!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 07 Nov 2009 15:03:22 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=reyhan274&amp;postid=111</comments>
<dc:creator>reyhan274</dc:creator>
<guid>http://reyhan274.blogfa.com/post-111.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>8/8/88</title>
<link>http://reyhan274.blogfa.com/post-110.aspx</link>
<description>ساعت 8 و 5 دقیقه از خواب بیدار شدم و به نیت 5 دقیقه خواب بیشتر ،چشمامو روی هم گذاشتم . چهل و پنج دقیقه بعد اسم ندا رو روی صفحه ی موبایلم دیدم و از جام پریدم . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بچه ها همه سر کوچه ی مدرسه بودن و قرار شد تندیس همدیگه رو ببینیم . به هوای صبحانه های اردک آبی ! &lt;BR&gt;ازدحام جلوی اردک آبی با اومدن ما بیشتر به نظر میومد. چون علاوه بر تعداد، سر و صدای اعجاب بر انگیزی داشتیم !&lt;BR&gt;فکر کن بخوای با بیست نفر سلام کنی ، اونم از نوع سلام های دخترونه که عنصر اصلیش جیغه ... و این جیغ دو چندان میشه وقتی با افرادی رو به رو میشی که دقیقا 11 ساله ندیدیشون و هیچ خبری هم ازشون نداشتی !&lt;BR&gt; دقیقا بیست نفر میشدیم . فکر نمیکردم تعدادمون از 5 ،6 نفر بالاتر بره . برای اردک آبی باید توی صف وای میسادیم بنابراین بیخیال شدیم و اومدیم سر میدون  صبحانه اسپانیایی خوردیم .. کل طبقه بالای رستوران رو اشغال کرده بودیم و البته صدامون هم طبقه بالا رو اشغال کرده بود هم پایین رو !! &lt;BR&gt;بعد نیست که خیلی سبک بود صبحانه و اصلا در حال انفجار نبودیم ، رفتیم آبمیوه امید و میلک شیک خوردیم ، بعد همچین که میلک شیکه تموم شد و به خودمون اومدیم دیدیم  یه عده دارن حرف نهار رو میزنن . ولی ما با درایت و هشیاری از زیر نهار خوردن شونه خالی کردیم و به جاش رفتیم پارک ! &lt;BR&gt;خلاصه که 8/8/88 واقعا توی ذهنم برام یه روز خاص میمونه و فکر نمیکنم هیچ وقت از یادم بره .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#990066&gt;پ.ن :قرار بعدی (در صورت زنده بودن ) 9/9/99 !!&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#990066&gt;&lt;BR&gt;پ.ن: اگر یه روزی گذرتون به سینما خورد و همه ی فیلما رو دیده بودید سعی کنید گول نخورید و نرید &lt;STRONG&gt;خانه ی روشن&lt;/STRONG&gt; رو ببینید ! مخصوصا اگه دلتون پیش پارک ملته و خودتون تو سینما ..&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 31 Oct 2009 20:14:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=reyhan274&amp;postid=110</comments>
<dc:creator>reyhan274</dc:creator>
<guid>http://reyhan274.blogfa.com/post-110.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>قرار قدیمی !</title>
<link>http://reyhan274.blogfa.com/post-109.aspx</link>
<description>یازده سال ، گذشته از اون روزی که توی حیاط مدرسه ، با دوستایی که هنوزم که هنوزه جزو بهترین دوستای عمرم میدونمشون نشسته بودیم و راجع به اینکه در آینده با هم ارتباط خواهیم داشت یا نه صحبت میکردیم. &lt;BR&gt;همون روز تصمیم گرفتیم که 8/8/88 ساعت 8 صبح هر جا که بودیم بیایم سر کوچه ی مدرسه و همدیگه رو ببینیم . 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اون موقع ها این جامدادی های فلزی تازه مد شده بود . بچه ها یکی در میون ازاین جامدادی ها داشتن .در راستای این قرار ، همه با نوک فلزی پرگارهامون یا هر چیز تیز دیگه ای که دم دستمون بود ،تاریخِ 8/8/88 رو روی در و دیوار این جامدادی ها حک کردیم ، یادمه که بعضی از بچه ها که جامدادی هاشون نو تر بود دلشون نمیومد و بچه های دیگه زنگای تفریح میرفتن و عملیات رو اجرا میکردن !!!&lt;BR&gt;دیروز بیرون بودم که اس ام اس اومد . ندا بود . قرار رو یاد آوری کرده بود ! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باید اعتراف کنم که اصلا و به هیچ وجه یادم نبود .. تازه وقتی اس ام اس رو دیدم هم یادم نیومد منظورش از قرار چیه . بعد از ندا دو سه تا از بچه های دیگه هم اس ام اس زدن و اونوقت با فشار اوردن به مغز محترمم یادم اومد قضیه رو . حتی اون لحظه ای که داشتیم حرفش رو میزدیم و وسط حیاط مدرسه ولو بودیم رو یادم اومد . من اون روز اعتقاد داشتم تا 10 سال دیگه زنده نمیمونم .. نمیدونم چرا همیشه فکر میکردم هیچ وقت هیجده سالگی رو نمیگذرونم . شاید چون همیشه به نظرم سن هیجان انگیزی بوده .. &lt;BR&gt;حالا از این حرفا گذشته، کیه که جمعه ساعت 8 صبح حال داشته باشه پاشه بره سر قرار ؟؟ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کاش قرارمون برای 12/12/1412 بود ، ساعت ۱۲ !! &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/21.gif&quot; height=18&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 29 Oct 2009 12:40:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=reyhan274&amp;postid=109</comments>
<dc:creator>reyhan274</dc:creator>
<guid>http://reyhan274.blogfa.com/post-109.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>رهرو آنست که آهسته و پیوسته رود!</title>
<link>http://reyhan274.blogfa.com/post-108.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;U&gt;&lt;/U&gt;&lt;/FONT&gt;  بعد از سه ماه فاصله ،دوباره امروز اولین جلسه کلاس بسکتبال بود . تازه توی باشگاه بود که فهمیدم سه ماه متمادی خوردن و خوابیدن و ولو بودن میتونه چه بلایی سرِآدمیزاد بیاره . 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; اولِ کلاس شروع کردم دویدن دور زمین . باورش برای خودم هم سخت بود ! بعد از یک دور دویدن جوری به نفس نفس زدن افتاده بودم که انگار هشت دوری که قرار بود بدوم رو دویده بودم. دراز نشستی که قرار بود 60 تا بزنم ، سرِ 15 تا بُریدم . شنا که کلا نرفتم.دستم رو گذاشتم زیر چونه م و نشستم حسرت برو بچزی که تا سه ماه پیش پِخِشون میکردی پخش زمین میشدن رو خوردم !&lt;BR&gt;سرِ تمرین ها اگه قرار بود 3 دور دور زمین حمله ،دفاع بریم ،من بعد از دور اول جا میزدم . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                                                        &lt;IMG style=&quot;WIDTH: 145px; HEIGHT: 205px&quot; border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://www.atings.com/uploads/1256638497.jpg&quot; width=203 height=239&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من در مقابل بچه ها،مثل پیرزن فرتوت و نالانی بودم که موقع بالا رفتن از چند تا پله ی چسکی 54 بار دست به دیوار میزنه و استراحت میکنه . کلی از خودم نا امید شدم . فقط خدارو شکر توی بازی کم نیاوردم وتقریبا مثل قبل بودم . وگرنه که دیگه کلا از خودم نا امید میشدم . &lt;BR&gt;اصلا اشتباهم همینجا بود که &lt;A href=&quot;http://reyhan274.blogfa.com/post-79.aspx&quot; target=_blank&gt;&lt;EM&gt;اون دفعه&lt;/EM&gt;&lt;/A&gt; روی مربی رو زمین انداختم و نرفتم آمریکا و عضو تیم ملی بشم . وگرنه الان هشت دور که سهله ، هقتادو دو دور دور زمین میدویدم و به قول یارو گفتنی &quot;باکی م نبود&quot;!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;U&gt;&lt;FONT color=#800080&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/U&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;U&gt;&lt;FONT color=#800080&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/U&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;U&gt;&lt;FONT color=#800080&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/U&gt;&lt;A href=&quot;http://reyhan274.blogfa.com/post-79.aspx&quot;&gt;&lt;/A&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 26 Oct 2009 09:48:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=reyhan274&amp;postid=108</comments>
<dc:creator>reyhan274</dc:creator>
<guid>http://reyhan274.blogfa.com/post-108.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>وسواسهای این دوره و زمانه!!</title>
<link>http://reyhan274.blogfa.com/post-107.aspx</link>
<description>بعضی وقتا وسواس عجیبی به لباس پوشیدنم پیدا میکنم . البته خودم میتونم حدس بزنم بر اثر چه موضوعی سر و کله ی این وسواس توم پیدا میشه ولی این یه قضیه ایه بین خودم و خودم .&lt;BR&gt; امروز ظهر برای نهار،خونه ی مادر بزرگم دعوت بودم و از اون طرف برای شب قرار بود برم یه جای دیگه .از اونجا که لباسهای مناسب برای این دو مکان کاملا از دو سنخ متفاوت بود ،بنده برای حدود یک ساعت و خورده ای کاملا سرم گرم بود !&lt;BR&gt; در کمد رو باز کرده بودم . جلوی آینه قدی ِ درِ کمد وایسادم وهر لباسی که به چشمم میومد رومیپوشیدم .حسابی خودم رو توی آینه ی قدی کمد برانداز میکردم و بعد نوبت لباس بعدی میشد . حتی نوبت اون لباسهای بد بختی که فقط موقع خرید به چشمم قشنگ میومدن هم رسید  .. مارک های فلک زده هنوز به بعضیاشون آویزونن و توی کمد واسه خودشون تاپ تاپ عباسی میکنن .  ( که البته تازگیها تعدادشون خیلی کم شده)!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                                                       &lt;IMG style=&quot;WIDTH: 200px; HEIGHT: 202px&quot; border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://www.atings.com/uploads/1256395820.jpg&quot; width=200 height=267&gt;&lt;BR&gt;گویا وسواسی که این دفعه سراغم اومده بود از همیشه شدت بیشتری داشت . کار به امتحان کردن جوراب شلواری های مختلف هم رسید . منی که از عملیات پوشیدن جوراب شلواری متنفرم ، توی 1 ساعت 4 تا جوراب شلواری پوشیدم و دراوردم !!! دیگه بیشتر ازاین ،از عمق و شدت فاجعه نگم بهتره  . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ولی  خب این جور عملیات ها اونقدر هاهم که به نظر میاد مزخرف و بی فایده نیستن ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;  این وسط یه سری لباسهایی که تا دو ماه پیش از پوشیدنشون خوشت نمیومد کشف میشن ، ممکنه اصلا به لباسی بر بخوری که هرررررچی فکر میکنی تنونی به یاد بیاری که اینو کِی و کجا خریدی و از خودت تعجب بکنی که چه جوری از دیدت پنهان بوده این همه وقت !!(البته این حالت در موارد نادر پیش میاد و همه گیر نیست&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; height=18&gt; )یا مثلا به طور اتفاقی لباسایی که هیچ وقت فکر نمیکردی در کنار هم ترکیب جالبی داشته باشن رو میتونی باهم ست کنی ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یا از همه مهمتر دفعه ی بعدی که خوش و خرم توی تندیس قدم میزنی و دلت میخواد یه لباسی رو بخری ، یاد خودت میافتی ،جلوی درِکمد ، که وایسادی و گیج به لباسهای آویزون نگاه میکنی ، بعد خیلی راحت میتونی از هر گونه خریدی منصرف شی ودست خالی و سربلند به خونه برگردی !!&lt;BR&gt; خلاصه منظورم اینه که هرکی فکر میکنه  من یک ساعت و نیم از روز جمعه ام رو جلوی آینه به بطالت گذروندم ،سخت در اشتباهه !! چون علاوه بر رکوردی که برای خودم در این زمینه شیکوندم ، به &quot; لباس شناسی&quot; فوق العاده ای هم دست یافتم ..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#990066&gt;پ.ن : در حال حاضر دوست داشتم کلی  فحش آبدار بلد باشم تا همه رو یه جا به این اینترنت کوفتی نثار کنم ... &lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 23 Oct 2009 22:00:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=reyhan274&amp;postid=107</comments>
<dc:creator>reyhan274</dc:creator>
<guid>http://reyhan274.blogfa.com/post-107.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یک جمعه ی دلچسب !</title>
<link>http://reyhan274.blogfa.com/post-106.aspx</link>
<description>از اونجایی که خونه موندن من روزای جمعه امری غیر ممکنه ، امروز عصر به نیت هایپر استار از خونه زدیم بیرون و طبق معمول با ملت همیشه در صحنه ی ایران مواجه شدیم . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تقریبا میشه گفت مردم از سروکله ی هم میرفتن بالا . با تعریفایی که شنیدم فکر میکردم خیلی باحال تر از این حرفا باشه ... در هر حال یه دور سر سری توی کل فروشگاه زدیم و اومدیم بیرون . بابا میگفت بریم همین پارک این بغل یه دست بدمینتونی چیزی بازی کنیم و شام بخوریم و بریم .ولی ما از همون لحظه ای که ماشین رو به نیت هایپر استار ترک کرده بودیم با اون چرخ و فلکی که از دور چشمک میزد قرار و مدار گذاشته بودیم .. البته یه خورده دیر دوزاریمون افتاد که این چرخ و فلک و النگ و دولنگی که میبینیم همون پارک ارم خودمونه ! &lt;BR&gt;با وجود اینکه بابا جان شدیدا از شهر بازی منزجر تشریف دارند خودمونو رسوندیم ارم و پشت سرمون هم عمو اینا خودشونو رسوندند ! &lt;BR&gt;چیزی که از همه بیشتر منو ذوق زده میکرد خلوتی عجیب غریبش بود . همیشه یه سری از بازی ها رو به خاطر صف های طویلشون نمیتونستیم سوار شیم ولی این دفعه فقط کافی بود بلیط بخری و سوار شی ! &lt;BR&gt;این گلو دردم فقط ناشی از جیغ بنفشیه که توی ترن زدم . بقیه بازی ها شدیدا دلم رو قلقلک میداد و به خنده های بنفش ختم میشد تا جیغ .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; مخصوصا توی مخلوط کن  ! البته اسم واقعیش یه چیز دیگست ولی من همیشه به اسم مخلوط کن میشناسمش . چون وقتی توشی فکر میکنی تکه های خوردنی هستی که اومدی توی این دستگاه تا حسابی به همت بزنه ! حالا فکر کن به حالت عمود ، سرت به طرف زمین باشه و روده بر شده باشی از خنده ، بعد اون لحظه آرزوت این باشه که کاش میتونستم یه لحظه خندمو قطع کنم تا بتونم نفس بکشم !!  &lt;BR&gt;سوار سورتمه هم تقریبا همچین حالی بهم دست داده بود و البته شدت بادی که توی صورتم میخورد باعث میشد نفس کشیدن برام غیر ممکن تر بشه . دختر عموم روی صندلی عقبی من نشسته بود و جیغ ممتدی که میزد منو شدیدا میخندوند . یعنی در حد مرگ خندیدم  ! &lt;BR&gt;ولی خیلی چسبید . آدم هر چند وقت یه بار به همچین چیزایی نیاز داره .. توصیه میکنم به جای وول خوردن تو جایی مثل هایپر برین دو قدم اونور ترشو تا جایی که میتونین جیغ بکشین ! (البته در موارد استثنایی خنده هم تجویز میشه )&lt;BR&gt; خلاصه همیشه وقتی از شهر بازی بر میگشتیم گلوم درد میکرد حالا درد دل و روده هم بهش اضافه شد . به قول بابام خدا نکنه من بیافتم رو دور چیزی ... !!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 17 Oct 2009 13:30:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=reyhan274&amp;postid=106</comments>
<dc:creator>reyhan274</dc:creator>
<guid>http://reyhan274.blogfa.com/post-106.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یک پلیس نسبتا خوب !</title>
<link>http://reyhan274.blogfa.com/post-105.aspx</link>
<description>وسط یه خیابون یه طرفه ،به جهت مخالف خیابون وایسادم و هاج و واج اینور اونورو نگاه میکنم که این از کجا یهو یه طرفه شد !؟ &lt;BR&gt;در حال هاج و واجی به سر میبردم که لباس سفید یه پلیس که به طرفم میومد چشممو به طرف خودش کشوند . سعی کردم نهایت ندونم کاری و گیج شدگی رو تو چشمام به نمایش بذارم . تا نزدیک ماشینم شد همه ی غصه های عالمو اوردم تو صدامو گفتم : اینجا یه طرفه ست ؟؟&lt;BR&gt;پلیسه گفت :بله ! گفتم آخه من این طرفا نیومدم تا حالا ! گفت : عیب نداره از همینجا دنده عقب برو . &lt;BR&gt;از رو نرفتم وگفتم:این طرفا کجا میشه پارک کرد ؟؟ گفت:دنده عقب بیا بذار همین جا ! &lt;BR&gt;کلی ذوق مرگ شدم . ماشینو پارک کردمو با خیال راحت رفتم به کارو زندگیم رسیدم .وقتی اومدم بیرون هوا تاریک شده بود .در حال حرف زدن با کسی  بودم و وقتی رسیدیم دم ماشین هنوز حرفم باهاش تموم نشده بود . پلیسه غضبناک از دور میومد به طرفم و هی سوت میزد . براش یه دست تکون دادم و مشغول ادامه ی حرفا شدم . با طرف مقابل هم شدیدا رو درواسی داشتم و نمیتونستم حرفشو قطع کنم . &lt;BR&gt;بالاخره آقا پلیسه رسید بهم و گفت : خانوم شما چقدر ریلکسی ! 3 بار جرثقیل اومد ماشینتو ببره سه ساعت با هر کدوم چونه زدم تا راضی شده نبره . گفتم ممنون ولی من فکر کردم مشکلی نداره پارک کنم چون شما گفتی . &lt;BR&gt;حسابی عصبانی بود ،گفت من فکر نمیکردم این همه طولش بدی که .حالا کارت ماشینتو بده . میخوام جریمت کنم ! همین جوری که کارت ماشینو میدادم بهش ،آرومو زیر لبی گفتم : بیخودی داشتم با خودم میگفتم چه پلیس خوبی !&lt;BR&gt;معلوم بود همینو میخواسته بشنوه یهو اخلاقش عوض شد . کارت ماشینو گرفت و رفت جلوی ماشین . منم حواسم به خدافظی بود و ندیدم چیکار کرد . بعد اومد با یه لبحند الکی کارت ماشینو داد بهم و گفت :زود پرداخت کنید ها ! وگرنه دو برابر میشه . گفتم :جریمه کردی آخرشم ؟ گفت :چیکار کنم دیگه ؟ گفتم : پس قبض جریمه کو ؟؟&lt;BR&gt;گفت : تسلیمی نیست .. به خانوما دیگه برگه جریمه رو نمیدن ! گفتم :واااا. یعنی چی ؟ گفت : همین دیگه ..قانونه ! 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گفتم : من هر روز جریمه میشم برگشم میدن بهم . گفت : قانونه جدیده !! &lt;BR&gt;همین جوری که داشتم حرکت میکردم گفتم : مگه عربستانه ؟؟ یعنی چی آخه به خانوما برگه جریمه نمیدن ! خندید .بعد من الان کلی موندم تو کف که این چی کار کرد الان مثلا  ؟!&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#990066&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000033&gt;بعدا با خودم گفتم شاید این طرف اصلا برگه جریمه نداشته الکی میخواسته زهر چشمی چیزی بگیره از ما .. هوم ؟؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 11 Oct 2009 13:54:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=reyhan274&amp;postid=105</comments>
<dc:creator>reyhan274</dc:creator>
<guid>http://reyhan274.blogfa.com/post-105.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>+ &amp; + &amp; +</title>
<link>http://reyhan274.blogfa.com/post-104.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#990066&gt;+&lt;/FONT&gt;اگه بخوایم سالهای عنفوان کودکی رو حساب نکنیم ،( یعنی ۱ تا ۷ سالگی رو) ، این اولین مهریه که هیچ گونه عنوان &quot;دانش&quot; داری روم نیست  ! 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#990066&gt;+&lt;/FONT&gt;هفته ی آخر شهریور مشهد بودم . به هیچ وجه فکرش رو هم نمیکردیم برای برگشت بلیط گیر نیاد . من هم قبل از رفتن گفته بودم خب من که دیگه مهر و تابستون و زمستون برام فرقی نمیکنه ! بلیط هم گیر نیاد فوقش اینه که دو روز بیشتر از بقیه میمونم . همین طور هم شد . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برای اولین بار توی عمرم تنها توی یه شهر دیگه مونده بودم .. تجربه ی خیلی جالبی بود . همیشه دوست داشتم بدونم اگه یه روزی مسئولیتم فقط و فقط گردن خودم باشه از پسش بر میام یا نه ! که البته جواب منفی بود ... &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#990066&gt;+&lt;/FONT&gt; این روزا یه خورده نظرم عوض شده و بدم نمیاد ارشـــــد شرکت کنم ! فقط موندم بین دو تا رشته .  &quot;تکنولوژی آموزشی &quot;و&quot;گرافیک &quot; !! ظرفیت تکنولوژی آموزشی رو شنیدم خیلی کمه  .. تا اونجایی که من شنیدم 8 نفر روزانه و 8 نفر شبانه ، اونم فقط تهران !!! که من عمرا تو خودم نمیبینم بتونم اونقدر بخونم که قبول بشم ! اونم الان که از اینکه میبینم درس ندارم ذوق مرگم !&lt;BR&gt;گرافیک رو هیچ گونه اطلاعاتی در مورد فوق لیسانسش ندارم ..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;FONT color=#000000&gt;اگه این طرفا کسی رد میشد و اطلاع داشت یه اطلاع رسانی ای بکنه !! آزاد ، سراسری ، هرچی !! ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 29 Sep 2009 11:26:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=reyhan274&amp;postid=104</comments>
<dc:creator>reyhan274</dc:creator>
<guid>http://reyhan274.blogfa.com/post-104.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>im sorry mr jenn !!</title>
<link>http://reyhan274.blogfa.com/post-103.aspx</link>
<description>وسط هال دراز به دراز خوابیده !! 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;منم این بالا طبق معمول روی مبل ولو شدم .. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شبه و همه جا ساکت .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از این پهلو به اون پهلو میشه ،یهو سرش رو بلند میکنه و پشت سرش رو نگاه میکنه و میگه :&quot;ببخشید پشتم به شماست !&quot; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بهت زده نگاه میکنم و جز فضای خالی پشت سرش چیزی نمیبینم!!میزنم زیر خنده و میپرسم هان ؟؟ میگه:&quot; هیچی معذرت خواهی کردم!&quot;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/08.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#990066&gt;پ.ن: یعنی آدم توی خواب تا این حد توانایی تکلم داره ؟؟&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/08.gif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#990066&gt;پ.ن : حالا که فکر میکنم یه خورده میترسم .. نکنه یه جن نشسته اونجا و اون چون خوابه میتونسته ببینش !؟&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/21.gif&quot;&gt; خداوندا کمک !! من نمیخوام یه آدم &quot;الکی خوشحال &quot; باشم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/21.gif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 27 Sep 2009 21:27:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=reyhan274&amp;postid=103</comments>
<dc:creator>reyhan274</dc:creator>
<guid>http://reyhan274.blogfa.com/post-103.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
