تبليغاتX
که چی ؟؟؟
من در سفرم!
نوشته شده توسط ریحانه
یکشنبه 24 آبان1388
یک ، دو روزیست که در امارات به سر میبریم .

 هوا به صورت اتفاقی خوب است، حال ما هم همچنین . و هیچ ملالی نیست جز دوری بعضی ها . هتلمان هتلی در مایه های محشر است،چسبیده به دبی مال و راننده تاکسی ها بهش میگویند ذِ نیو "ادرس هتل "! من حمامش را حسابی دوست دارم و اگر میشد آن را با خود به خانه مان میبردم . البته به همراه ویویش ... خودش صرفا خاص نیست !
یکی دیگر از  ملال هایی که دارم و حسابی دارد اذیتم میکند این کفش های لعنتی است . امروز بارها خودم را فحش دادم که چرا 145 هزار و 700 تومان بابت کفشی دادم که اندازه ی یک نخود شعور و وجدان ندارد . یه قدری پاهای بیچاره ام را له و لورده کرده که امروز نزدیک بود وسط پاساژ بزنم زیر گریه !

 خاک عالم توی دهن هر جفتشان واقعا . تا من باشم و اینقدر جو گیر نباشم که پول زبان بسته را این قدر بی رحمانه بابت همچین کفش مزخرفی روانه ی جوی آب نکنم !! البته از وقتی آمدیم در فکر خریدن کفش های راحت تری هستم ولی دست روی هر چیزی میگذارم با خودم میگویم : هه ! عمرا دیگر همچین پولی بالای کفشهایی بدهم که یک ذره درک و فهم ندارند..

پ.ن : آزادی اینجا را دوست دارم . هر چند که خودم از همه ی آزادی هایش استفاده نمیکنم ، ولی خوشحالم که هرکسی خودِ واقعیش را به نمایش میگذارد . این باعث میشود در برخورد با آدم ها احساس آرامش کنی !

گوش
نوشته شده توسط ریحانه
دوشنبه 18 آبان1388
 

تلفن که تمام شد دستای سردم رو روی گوشم گذاشتم تادمای هر دو  با هم به اعتدال برسد .

 بعد فهمیدم در تمام سه ساعت و نیم ِ مدت مکالمه که داغی گوشم رو حس میکردم ،به این جمله فکر میکردم که "هیچ چیزی مثل گوش اینقدر شبیه راز نیست !!"

 * دلم "ها کردن" میخواد !

 

پ.ن :آخرش هم این فک ِمهربون من چشم میخوره .. کاش یه خورده اسپند دم دستم بود برای خودم دود میکردم حد اقل دلم آروم میشد ..

آگهی!
نوشته شده توسط ریحانه
شنبه 16 آبان1388
کسی یه خورده پشتکار زیادی داره به من قرض بده ؟؟

 

پ.ن: به مدت ۴ ماه !!

8/8/88
نوشته شده توسط ریحانه
شنبه 9 آبان1388
ساعت 8 و 5 دقیقه از خواب بیدار شدم و به نیت 5 دقیقه خواب بیشتر ،چشمامو روی هم گذاشتم . چهل و پنج دقیقه بعد اسم ندا رو روی صفحه ی موبایلم دیدم و از جام پریدم .

بچه ها همه سر کوچه ی مدرسه بودن و قرار شد تندیس همدیگه رو ببینیم . به هوای صبحانه های اردک آبی !
ازدحام جلوی اردک آبی با اومدن ما بیشتر به نظر میومد. چون علاوه بر تعداد، سر و صدای اعجاب بر انگیزی داشتیم !
فکر کن بخوای با بیست نفر سلام کنی ، اونم از نوع سلام های دخترونه که عنصر اصلیش جیغه ... و این جیغ دو چندان میشه وقتی با افرادی رو به رو میشی که دقیقا 11 ساله ندیدیشون و هیچ خبری هم ازشون نداشتی !
 دقیقا بیست نفر میشدیم . فکر نمیکردم تعدادمون از 5 ،6 نفر بالاتر بره . برای اردک آبی باید توی صف وای میسادیم بنابراین بیخیال شدیم و اومدیم سر میدون  صبحانه اسپانیایی خوردیم .. کل طبقه بالای رستوران رو اشغال کرده بودیم و البته صدامون هم طبقه بالا رو اشغال کرده بود هم پایین رو !!
بعد نیست که خیلی سبک بود صبحانه و اصلا در حال انفجار نبودیم ، رفتیم آبمیوه امید و میلک شیک خوردیم ، بعد همچین که میلک شیکه تموم شد و به خودمون اومدیم دیدیم  یه عده دارن حرف نهار رو میزنن . ولی ما با درایت و هشیاری از زیر نهار خوردن شونه خالی کردیم و به جاش رفتیم پارک !
خلاصه که 8/8/88 واقعا توی ذهنم برام یه روز خاص میمونه و فکر نمیکنم هیچ وقت از یادم بره .

پ.ن :قرار بعدی (در صورت زنده بودن ) 9/9/99 !!
پ.ن: اگر یه روزی گذرتون به سینما خورد و همه ی فیلما رو دیده بودید سعی کنید گول نخورید و نرید خانه ی روشن رو ببینید ! مخصوصا اگه دلتون پیش پارک ملته و خودتون تو سینما ..

قرار قدیمی !
نوشته شده توسط ریحانه
پنجشنبه 7 آبان1388
یازده سال ، گذشته از اون روزی که توی حیاط مدرسه ، با دوستایی که هنوزم که هنوزه جزو بهترین دوستای عمرم میدونمشون نشسته بودیم و راجع به اینکه در آینده با هم ارتباط خواهیم داشت یا نه صحبت میکردیم.
همون روز تصمیم گرفتیم که 8/8/88 ساعت 8 صبح هر جا که بودیم بیایم سر کوچه ی مدرسه و همدیگه رو ببینیم .

اون موقع ها این جامدادی های فلزی تازه مد شده بود . بچه ها یکی در میون ازاین جامدادی ها داشتن .در راستای این قرار ، همه با نوک فلزی پرگارهامون یا هر چیز تیز دیگه ای که دم دستمون بود ،تاریخِ 8/8/88 رو روی در و دیوار این جامدادی ها حک کردیم ، یادمه که بعضی از بچه ها که جامدادی هاشون نو تر بود دلشون نمیومد و بچه های دیگه زنگای تفریح میرفتن و عملیات رو اجرا میکردن !!!
دیروز بیرون بودم که اس ام اس اومد . ندا بود . قرار رو یاد آوری کرده بود !

باید اعتراف کنم که اصلا و به هیچ وجه یادم نبود .. تازه وقتی اس ام اس رو دیدم هم یادم نیومد منظورش از قرار چیه . بعد از ندا دو سه تا از بچه های دیگه هم اس ام اس زدن و اونوقت با فشار اوردن به مغز محترمم یادم اومد قضیه رو . حتی اون لحظه ای که داشتیم حرفش رو میزدیم و وسط حیاط مدرسه ولو بودیم رو یادم اومد . من اون روز اعتقاد داشتم تا 10 سال دیگه زنده نمیمونم .. نمیدونم چرا همیشه فکر میکردم هیچ وقت هیجده سالگی رو نمیگذرونم . شاید چون همیشه به نظرم سن هیجان انگیزی بوده ..
حالا از این حرفا گذشته، کیه که جمعه ساعت 8 صبح حال داشته باشه پاشه بره سر قرار ؟؟

کاش قرارمون برای 12/12/1412 بود ، ساعت ۱۲ !!  

رهرو آنست که آهسته و پیوسته رود!
نوشته شده توسط ریحانه
دوشنبه 4 آبان1388
  بعد از سه ماه فاصله ،دوباره امروز اولین جلسه کلاس بسکتبال بود . تازه توی باشگاه بود که فهمیدم سه ماه متمادی خوردن و خوابیدن و ولو بودن میتونه چه بلایی سرِآدمیزاد بیاره .

 اولِ کلاس شروع کردم دویدن دور زمین . باورش برای خودم هم سخت بود ! بعد از یک دور دویدن جوری به نفس نفس زدن افتاده بودم که انگار هشت دوری که قرار بود بدوم رو دویده بودم. دراز نشستی که قرار بود 60 تا بزنم ، سرِ 15 تا بُریدم . شنا که کلا نرفتم.دستم رو گذاشتم زیر چونه م و نشستم حسرت برو بچزی که تا سه ماه پیش پِخِشون میکردی پخش زمین میشدن رو خوردم !
سرِ تمرین ها اگه قرار بود 3 دور دور زمین حمله ،دفاع بریم ،من بعد از دور اول جا میزدم .

                                                       

من در مقابل بچه ها،مثل پیرزن فرتوت و نالانی بودم که موقع بالا رفتن از چند تا پله ی چسکی 54 بار دست به دیوار میزنه و استراحت میکنه . کلی از خودم نا امید شدم . فقط خدارو شکر توی بازی کم نیاوردم وتقریبا مثل قبل بودم . وگرنه که دیگه کلا از خودم نا امید میشدم .
اصلا اشتباهم همینجا بود که اون دفعه روی مربی رو زمین انداختم و نرفتم آمریکا و عضو تیم ملی بشم . وگرنه الان هشت دور که سهله ، هقتادو دو دور دور زمین میدویدم و به قول یارو گفتنی "باکی م نبود"!!

 

 

 

 

وسواسهای این دوره و زمانه!!
نوشته شده توسط ریحانه
شنبه 2 آبان1388
بعضی وقتا وسواس عجیبی به لباس پوشیدنم پیدا میکنم . البته خودم میتونم حدس بزنم بر اثر چه موضوعی سر و کله ی این وسواس توم پیدا میشه ولی این یه قضیه ایه بین خودم و خودم .
 امروز ظهر برای نهار،خونه ی مادر بزرگم دعوت بودم و از اون طرف برای شب قرار بود برم یه جای دیگه .از اونجا که لباسهای مناسب برای این دو مکان کاملا از دو سنخ متفاوت بود ،بنده برای حدود یک ساعت و خورده ای کاملا سرم گرم بود !
 در کمد رو باز کرده بودم . جلوی آینه قدی ِ درِ کمد وایسادم وهر لباسی که به چشمم میومد رومیپوشیدم .حسابی خودم رو توی آینه ی قدی کمد برانداز میکردم و بعد نوبت لباس بعدی میشد . حتی نوبت اون لباسهای بد بختی که فقط موقع خرید به چشمم قشنگ میومدن هم رسید  .. مارک های فلک زده هنوز به بعضیاشون آویزونن و توی کمد واسه خودشون تاپ تاپ عباسی میکنن .  ( که البته تازگیها تعدادشون خیلی کم شده)!!

                                                      
گویا وسواسی که این دفعه سراغم اومده بود از همیشه شدت بیشتری داشت . کار به امتحان کردن جوراب شلواری های مختلف هم رسید . منی که از عملیات پوشیدن جوراب شلواری متنفرم ، توی 1 ساعت 4 تا جوراب شلواری پوشیدم و دراوردم !!! دیگه بیشتر ازاین ،از عمق و شدت فاجعه نگم بهتره  .

ولی  خب این جور عملیات ها اونقدر هاهم که به نظر میاد مزخرف و بی فایده نیستن ...

  این وسط یه سری لباسهایی که تا دو ماه پیش از پوشیدنشون خوشت نمیومد کشف میشن ، ممکنه اصلا به لباسی بر بخوری که هرررررچی فکر میکنی تنونی به یاد بیاری که اینو کِی و کجا خریدی و از خودت تعجب بکنی که چه جوری از دیدت پنهان بوده این همه وقت !!(البته این حالت در موارد نادر پیش میاد و همه گیر نیست )یا مثلا به طور اتفاقی لباسایی که هیچ وقت فکر نمیکردی در کنار هم ترکیب جالبی داشته باشن رو میتونی باهم ست کنی ...

یا از همه مهمتر دفعه ی بعدی که خوش و خرم توی تندیس قدم میزنی و دلت میخواد یه لباسی رو بخری ، یاد خودت میافتی ،جلوی درِکمد ، که وایسادی و گیج به لباسهای آویزون نگاه میکنی ، بعد خیلی راحت میتونی از هر گونه خریدی منصرف شی ودست خالی و سربلند به خونه برگردی !!
 خلاصه منظورم اینه که هرکی فکر میکنه  من یک ساعت و نیم از روز جمعه ام رو جلوی آینه به بطالت گذروندم ،سخت در اشتباهه !! چون علاوه بر رکوردی که برای خودم در این زمینه شیکوندم ، به " لباس شناسی" فوق العاده ای هم دست یافتم ..

پ.ن : در حال حاضر دوست داشتم کلی  فحش آبدار بلد باشم تا همه رو یه جا به این اینترنت کوفتی نثار کنم ...

designer