تبليغاتX
که چی ؟؟؟
یک جمعه ی دلچسب !
نوشته شده توسط ریحانه
شنبه 25 مهر1388
از اونجایی که خونه موندن من روزای جمعه امری غیر ممکنه ، امروز عصر به نیت هایپر استار از خونه زدیم بیرون و طبق معمول با ملت همیشه در صحنه ی ایران مواجه شدیم .

تقریبا میشه گفت مردم از سروکله ی هم میرفتن بالا . با تعریفایی که شنیدم فکر میکردم خیلی باحال تر از این حرفا باشه ... در هر حال یه دور سر سری توی کل فروشگاه زدیم و اومدیم بیرون . بابا میگفت بریم همین پارک این بغل یه دست بدمینتونی چیزی بازی کنیم و شام بخوریم و بریم .ولی ما از همون لحظه ای که ماشین رو به نیت هایپر استار ترک کرده بودیم با اون چرخ و فلکی که از دور چشمک میزد قرار و مدار گذاشته بودیم .. البته یه خورده دیر دوزاریمون افتاد که این چرخ و فلک و النگ و دولنگی که میبینیم همون پارک ارم خودمونه !
با وجود اینکه بابا جان شدیدا از شهر بازی منزجر تشریف دارند خودمونو رسوندیم ارم و پشت سرمون هم عمو اینا خودشونو رسوندند !
چیزی که از همه بیشتر منو ذوق زده میکرد خلوتی عجیب غریبش بود . همیشه یه سری از بازی ها رو به خاطر صف های طویلشون نمیتونستیم سوار شیم ولی این دفعه فقط کافی بود بلیط بخری و سوار شی !
این گلو دردم فقط ناشی از جیغ بنفشیه که توی ترن زدم . بقیه بازی ها شدیدا دلم رو قلقلک میداد و به خنده های بنفش ختم میشد تا جیغ .

 مخصوصا توی مخلوط کن  ! البته اسم واقعیش یه چیز دیگست ولی من همیشه به اسم مخلوط کن میشناسمش . چون وقتی توشی فکر میکنی تکه های خوردنی هستی که اومدی توی این دستگاه تا حسابی به همت بزنه ! حالا فکر کن به حالت عمود ، سرت به طرف زمین باشه و روده بر شده باشی از خنده ، بعد اون لحظه آرزوت این باشه که کاش میتونستم یه لحظه خندمو قطع کنم تا بتونم نفس بکشم !! 
سوار سورتمه هم تقریبا همچین حالی بهم دست داده بود و البته شدت بادی که توی صورتم میخورد باعث میشد نفس کشیدن برام غیر ممکن تر بشه . دختر عموم روی صندلی عقبی من نشسته بود و جیغ ممتدی که میزد منو شدیدا میخندوند . یعنی در حد مرگ خندیدم  !
ولی خیلی چسبید . آدم هر چند وقت یه بار به همچین چیزایی نیاز داره .. توصیه میکنم به جای وول خوردن تو جایی مثل هایپر برین دو قدم اونور ترشو تا جایی که میتونین جیغ بکشین ! (البته در موارد استثنایی خنده هم تجویز میشه )
 خلاصه همیشه وقتی از شهر بازی بر میگشتیم گلوم درد میکرد حالا درد دل و روده هم بهش اضافه شد . به قول بابام خدا نکنه من بیافتم رو دور چیزی ... !!

 

 

یک پلیس نسبتا خوب !
نوشته شده توسط ریحانه
یکشنبه 19 مهر1388
وسط یه خیابون یه طرفه ،به جهت مخالف خیابون وایسادم و هاج و واج اینور اونورو نگاه میکنم که این از کجا یهو یه طرفه شد !؟
در حال هاج و واجی به سر میبردم که لباس سفید یه پلیس که به طرفم میومد چشممو به طرف خودش کشوند . سعی کردم نهایت ندونم کاری و گیج شدگی رو تو چشمام به نمایش بذارم . تا نزدیک ماشینم شد همه ی غصه های عالمو اوردم تو صدامو گفتم : اینجا یه طرفه ست ؟؟
پلیسه گفت :بله ! گفتم آخه من این طرفا نیومدم تا حالا ! گفت : عیب نداره از همینجا دنده عقب برو .
از رو نرفتم وگفتم:این طرفا کجا میشه پارک کرد ؟؟ گفت:دنده عقب بیا بذار همین جا !
کلی ذوق مرگ شدم . ماشینو پارک کردمو با خیال راحت رفتم به کارو زندگیم رسیدم .وقتی اومدم بیرون هوا تاریک شده بود .در حال حرف زدن با کسی  بودم و وقتی رسیدیم دم ماشین هنوز حرفم باهاش تموم نشده بود . پلیسه غضبناک از دور میومد به طرفم و هی سوت میزد . براش یه دست تکون دادم و مشغول ادامه ی حرفا شدم . با طرف مقابل هم شدیدا رو درواسی داشتم و نمیتونستم حرفشو قطع کنم .
بالاخره آقا پلیسه رسید بهم و گفت : خانوم شما چقدر ریلکسی ! 3 بار جرثقیل اومد ماشینتو ببره سه ساعت با هر کدوم چونه زدم تا راضی شده نبره . گفتم ممنون ولی من فکر کردم مشکلی نداره پارک کنم چون شما گفتی .
حسابی عصبانی بود ،گفت من فکر نمیکردم این همه طولش بدی که .حالا کارت ماشینتو بده . میخوام جریمت کنم ! همین جوری که کارت ماشینو میدادم بهش ،آرومو زیر لبی گفتم : بیخودی داشتم با خودم میگفتم چه پلیس خوبی !
معلوم بود همینو میخواسته بشنوه یهو اخلاقش عوض شد . کارت ماشینو گرفت و رفت جلوی ماشین . منم حواسم به خدافظی بود و ندیدم چیکار کرد . بعد اومد با یه لبحند الکی کارت ماشینو داد بهم و گفت :زود پرداخت کنید ها ! وگرنه دو برابر میشه . گفتم :جریمه کردی آخرشم ؟ گفت :چیکار کنم دیگه ؟ گفتم : پس قبض جریمه کو ؟؟
گفت : تسلیمی نیست .. به خانوما دیگه برگه جریمه رو نمیدن ! گفتم :واااا. یعنی چی ؟ گفت : همین دیگه ..قانونه !

گفتم : من هر روز جریمه میشم برگشم میدن بهم . گفت : قانونه جدیده !!
همین جوری که داشتم حرکت میکردم گفتم : مگه عربستانه ؟؟ یعنی چی آخه به خانوما برگه جریمه نمیدن ! خندید .بعد من الان کلی موندم تو کف که این چی کار کرد الان مثلا  ؟!

بعدا با خودم گفتم شاید این طرف اصلا برگه جریمه نداشته الکی میخواسته زهر چشمی چیزی بگیره از ما .. هوم ؟؟

 

+ & + & +
نوشته شده توسط ریحانه
سه شنبه 7 مهر1388
+اگه بخوایم سالهای عنفوان کودکی رو حساب نکنیم ،( یعنی ۱ تا ۷ سالگی رو) ، این اولین مهریه که هیچ گونه عنوان "دانش" داری روم نیست  !


+هفته ی آخر شهریور مشهد بودم . به هیچ وجه فکرش رو هم نمیکردیم برای برگشت بلیط گیر نیاد . من هم قبل از رفتن گفته بودم خب من که دیگه مهر و تابستون و زمستون برام فرقی نمیکنه ! بلیط هم گیر نیاد فوقش اینه که دو روز بیشتر از بقیه میمونم . همین طور هم شد .

برای اولین بار توی عمرم تنها توی یه شهر دیگه مونده بودم .. تجربه ی خیلی جالبی بود . همیشه دوست داشتم بدونم اگه یه روزی مسئولیتم فقط و فقط گردن خودم باشه از پسش بر میام یا نه ! که البته جواب منفی بود ...


+ این روزا یه خورده نظرم عوض شده و بدم نمیاد ارشـــــد شرکت کنم ! فقط موندم بین دو تا رشته .  "تکنولوژی آموزشی "و"گرافیک " !! ظرفیت تکنولوژی آموزشی رو شنیدم خیلی کمه  .. تا اونجایی که من شنیدم 8 نفر روزانه و 8 نفر شبانه ، اونم فقط تهران !!! که من عمرا تو خودم نمیبینم بتونم اونقدر بخونم که قبول بشم ! اونم الان که از اینکه میبینم درس ندارم ذوق مرگم !
گرافیک رو هیچ گونه اطلاعاتی در مورد فوق لیسانسش ندارم ..

 اگه این طرفا کسی رد میشد و اطلاع داشت یه اطلاع رسانی ای بکنه !! آزاد ، سراسری ، هرچی !! ...


 

im sorry mr jenn !!
نوشته شده توسط ریحانه
دوشنبه 6 مهر1388
وسط هال دراز به دراز خوابیده !!

منم این بالا طبق معمول روی مبل ولو شدم ..

شبه و همه جا ساکت .

از این پهلو به اون پهلو میشه ،یهو سرش رو بلند میکنه و پشت سرش رو نگاه میکنه و میگه :"ببخشید پشتم به شماست !"

بهت زده نگاه میکنم و جز فضای خالی پشت سرش چیزی نمیبینم!!میزنم زیر خنده و میپرسم هان ؟؟ میگه:" هیچی معذرت خواهی کردم!"

پ.ن: یعنی آدم توی خواب تا این حد توانایی تکلم داره ؟؟

پ.ن : حالا که فکر میکنم یه خورده میترسم .. نکنه یه جن نشسته اونجا و اون چون خوابه میتونسته ببینش !؟ خداوندا کمک !! من نمیخوام یه آدم "الکی خوشحال " باشم

some times!!
نوشته شده توسط ریحانه
شنبه 4 مهر1388
بعضی وقتا آدم دلش میگیره !!....

                                                

designer