تبليغاتX
که چی ؟؟؟
!
نوشته شده توسط ریحانه
یکشنبه 29 شهریور1388
SeDaye mara az jomhoorie eslamie iran mishenavid ,mashhad , proma, sandewich be dast ! p.s:be omide roozi ke internete wireless dar tamamaie soorakh sonbe haye iran ghabel-e dastresi bashad
نوشته شده توسط ریحانه
چهارشنبه 25 شهریور1388
این،نتیجه ی نگهداری منه از یک عدد بنجامین بخت برگشته !!

                                                         

پ.ن: در زمینه ی ارتباط صمیمانه برقرار کردن با گل و گیاه هیچ گونه استعدادی ندارم!!(برعکس چیزای دیگه !!)

 

خواب آزاری !
نوشته شده توسط ریحانه
دوشنبه 16 شهریور1388
همیشه دلم برای کسایی که شبها تحمل بیدار موندن رو ندارن و تا شب به نیمه میرسه شیرجه میرن توی رختخواب میسوزه .خیلی برام عجیبه که چطور میشه کسی خودش رو از لذت شب بیدار موندن محروم کنه !
اگه دفترهای خاطرات مربوط به کلاس اول راهنمایی به بعد من رو ورق بزنید و یه آماری از ساعت هایی که پایین هر نوشته گذاشتم جمع آوری کنید پیش خودتون میگید :"انگار روز رو از این بشر گرفتند"!
 
یعنی میخوام بگم شب بیدار موندن رو خیلی دوست داشتم و دارم . مخصوصا اگه صبحش بتونم تلافی شب رو در بیارم و حسابی بخوابم !
اوضاع تا همین 1 ماه پیش خیلی خوب بود .شبها تا هر وقت میخواستم بیدار میموندم و هر وقت دیگه از بیدار موندن سیر میشدم و دلم میخواست بخوابم میخوابیدم !
ولی چند وقتیه قضیه فرق کرده ! چند شب پیشا چون میدونستم باید فرداش زود بیداربشم ساعت 2 بامداد عزمم رو جزم کردم که بخوابم .

                                                

خیلی با اعتماد به نفس خوابیدم و پتو رو کشیدم رو سرم (اوهوم . با اینکه تابستونه !) .همینجوری وول زدم .. غلط زدم .. چرخیدم .. واسه خودم قصه گفتم .. خودم رو نصیحت کردم .. کتاب خوندم .. خلاصه هر حربه ای به ذهن برسه امتحان کردم ولی خوابم نبرد وساعت 4 دست از پا دراز تر از جام پاشدم و دوباره چراغها رو روشن کردم و روز از نو روزی از نو ... بعد از اون شب چند بار دیگه هم این اتفاق برام افتاد و حسابی از خودم نا امیدم کرد .


دیشب از همون شبهایی بود که باید زود میخوابیدم تا بتونم فردا سر حال باشم . شاید باور کردنش سخت باشه ولی وقتی میخواستم برم تو رختخواب اینقدر استرس داشتم که خدا میدونه !! استرس اینکه نکنه باز خوابم نبره ..
سعی کردم آرامش خودم رو حفظ کنم .. مسواکم رو زدم و ساعت نزدیکای 1:30 بود که رفتم تو رختخواب . عملیات باز تکرار شد .
بد بختی این بود که وحشتناک خوابم میومد و چشمام باز نمیموند .این سری راههای دیگه ای رو هم امتحان کردم . مثلا اینکه سر و ته بخوابم .. یا از تخت آویزون بشم .. ولی بازم بی فایده بود .
بالا خره ساعت 3 تسلیم شدم و مثل خوشحال های از هفت دولت آزاد پاشدم اومدم پای تی وی و روی مبل ولو شدم و با چشمهای نیمه باز سریال friends رو دیدم !

نکته اینجاست همچین که یه خبرایی  از خورشید خانوم تو آسمون باشه سرم رو که بذارم رو بالشت خوابم میبره !دقیقا بعد اذون صبح . حتی یک دقیقه بعدش . یعنی انگار که یا من باید بیدار باشم یا خورشید جان باید تو آسمون باشن!  


پ.ن: الان که بیدار نشستم اینجا از اونجایی که احساس میکنم مجبورم و چاره ی دیگه ای ندارم جز بیدار موندن دیگه مثل قبل عشق نمیکنم ..مثل بیدار موندن شبهای امتحان !!

پ.ن:کسی راه حلی ،چیزی سراغ داره  ؟؟ یکی بهم میگفت شبا دوغ بخور !! ولی فکر نکنم مفید باشه .


 

به قول خودش :مهمانی وبلاگی !!
نوشته شده توسط ریحانه
چهارشنبه 11 شهریور1388
پیش نوشت : شبی از شبها یکی از خوانندگان وبلاگ، که من حتی اسمش رو هم نمیدونم(شاید هم میدونم و یادم رفته!!!!!) در اومد به آپ نکردن من انتقاد کرد .. بعد هم گفت "اگر تو نمیخوای آپ کنی بده من برات آپ کنم  " یا یه چیزی تو همین مایه ها ! من هم کم نیوردم و گفتم باشه .. تا فردا یه چیزی بنویس که بذارمش تو قسمت "پست مطلب جدید " که وبلاگم آپدیت بشه .. خرجی نداره که!!

 ولی این "فردا" حدود دو روز به طول انجامید و از بدِحادثه همون موقع دل من هم خواست یک" خصوصی با خدا" بنویسه و این شد که این اول شهریور کشیده شد به الان !!  

:

 وقتی که نوشتن این پست با اصرار زیاد! به من پیشنهاد شد.....انتخابای زیادی نداشتم.....اول شهریور بود....نمیخواستم موضوع بیربط باشه......بنابراین ۳ تا انتخاب داشتم....اولیش روز پزشک بود!.......دومیش اندر فواید ماه مبارک....که مورد قبول واقع نشد.....و اما سومیش.....اول شهریور تولد استاد حسین علیزاده بود.....از اونجایی که نویسنده ی این وبلاگ علاقه ی زیادی به سه تار داره و بارها اعلام کرده(حالا راستو دروغش پای خودش!)که حرفه ای سه تار مینوازه، بنده تصمیم گرفتم که تو این روز عزیز یه مکالمه ی تلفنی  بین این دو عزیز (ریحانه و استاد) برقرار کنم.....مقدمات این مکالمه بر خلاف تصور خیلی سریع انجام گرفت.....ابتدا با استاد تماس گرفتم و سپس به ریحانه اطلاع دادم.....:
-ریحانه:سلام...بله...
-نویسنده مهمان:سلام....خوبی؟
- آ....آآآآ.....آآآآآقای.....ااااااااستاد .....ع ع ع علیززززززاا......
-نه بابا...هول نکن...من نویسنده ی مهمانم.....خودتو کنترل کن بابا......استاد پشت خطه......آروم باش میخوام وصل کنم .....حاضری؟!...
-میخوای وصل کنی....؟....یه لحظه صبر کن.....(نفس عمیق میکشه....)...هههههههه.....خب!
با ریحانه خداحافظی میکنم و خطوطو به هم وصل میکنم.....
-استاد:بفرمایید...
-ریحانه: آ....آآآآ.....آآآآآقای.....ااااااااستاد .....ع ع ع علیززززززااددده.......
-خودم  هستم.....شما میخواستید با من صحبت کنید....
-ااااااس س ستااااااااااااااااااد....خودتی؟ ......اااااا
-الو......تشریف دارید هنوز؟.....
(ریحانه غش میکنه و مدتی مکالمه قطع میشه.....سپس حالش دوباره به شرایط تقریبن عادی برمیگرده و تماس دوباره برقرار میشه....)
-سلام استاد....خوبستین؟
-سلام....ممنونم.....شما چطوریید؟!
-به مرحمت شما.....استاد من ریحانه ام....یکی از طرفدارای شما....استاد من از بچگی با کارای شما بزرگ شدم.....شبا وقتی میخواستم بخوابم با کارای شما میخوابیدم....آه  ه ه هههههه.....استاد ...
-لطف دارید.....شما الآن چه میکنید؟.....
-والّا استاد.....من درسم تازه تموم شده......یه وبلاگم دارم......که توش مطلب مینویسم......بین خودمون بمونه،به بقیه  گفتم سه تار میزنم.....ولی خالی ای بیش نبود.....من صدای سه تارو خیلی دوس دارم ولی خب، تا حالا قسمت نشده بهش دست بزنم.......
-جدن؟!....دخترم شما بلاگری؟........آدرسش چیه....
-این:reyhan274.blogfa.com
-ااااا....چه جالب....من هم از خوانندگان وبلاگت هستم......وبلاگ نازی دارید......به وب منم سر بزنید.....!!
-واااااااااا....مگه شمام وبلاگ داری؟
-بله ولی به خوبی شما نیست...چون  تازه راش انداختم....اینم آدرسشهhosein-alizade.blogfa.com 
-شکست نفسی میفرمایید استاد.....
-بله دقیقن.....
-  (ریحانه فرش زمین میشه....).......ا ا اسی شما مثل آقای لـ.نکرانی میمونی......مثل هلو!!...آدم دوس داره بخوره شما رو... هه هه!
-لطف دارید.....از مصاحبت با شما بسیار خوشحال شدم....متاسفانه کلاسهام شروع شده.....باید برگردم....شمام اگه مایل بودی با آقای نویسنده ی مهمان هماهنگ کن که بیای کلاس....خدا نگهدار...
-حتمن حتمن......مزاحم میشم......خدا فظ!
________________________________________
بله دوستان عزیز......اینم از کار کوچیکی بود که میتونستم در این مهمانی بلاگی انجام بدم......فک کنم هر دو طرف ازین کار خوششون اومد......خب خدارو شکر!

پ.ن : من که هر چی فکر کرم یادم نیومد کِی اعلام کردم که حرفه ای سه تار میزنم ...البته شاید علاقه ی خودم یه سه تار رو گفته باشم و ایشون از روی وجنات اینجانب فهمیده باشه که من "حرفه ای سه تار مینوازم "


 

خصوصی با خدا !
نوشته شده توسط ریحانه
سه شنبه 3 شهریور1388
سلام خدا جان ..

باز رمضان شد و دل آدم قیلی ویلی میرود برای صحبت کردن با تو !!
راستی همین اول کاری سوال دارم ! چرا همین که رمضان میشود یکهو اینقدر دوستت دارم ؟انگار که(زبانم لال) اصلا خدای جدیدی پیدا کرده باشم
شاید هم این که میگویند دل به دل راه دارد پر بیراه نیست !!
بگذریم .
حالا من این حرفها رامیزنم فکر نکنی از این که گشنگی میدهی بهمون خوشم میاید ها !!
مگه دور ازجون مغزم رو موجود چهار پایی گاز گرفته ؟؟از تو که پنهان نیست ولی خب می خواهم اعتراف کنم که اگر هر موجود دیگری جز تو حتی یک ثانیه هم میخواست در امر خوردنم اختلال ایجاد کند چنان بلایی به سرش می آوردم که مرغان آسمان به حالش های های گریه کنند ..
 البته حالا که خوب فکر میکنم میبینم استثنا دارد .
مثلا اگر کسی۸۰۰ میلیارد تومان بدهد و بگوید در عوض، 2 روز چیزی نخور، میگویم چشم !! حتی چون و چرا هم نمیکنم ... یعنی فکر نکنم هیچ کس در این دنیا وجود داشته باشد که همچین پیشنهادی را رد کند ... مگر اینکه همان موجود چهار پا مغزش را گاز گرفته باشد .
یااصلا چرا راه دور برویم ؟؟
اصلا فرض کنیم طرف قابل اعتماد نباشد و نشود دل را به وعده هایش خوش کرد . اینجاست که صاف میروم سراغ سابقه اش .. اگر حتی 1 بار وقت سختی ها کمکم کرده باشد بی برو برگرد اطاعت میکنم . نه این که بخواهم بگویم اِند ِ معرفتم و اینها !! نه ...
ولی چون میدانم هر چه باشد باز هم کارم گیر خواهد کرد و محتاجش میشوم .. ..
خدا جان تو که از ته دل من خبر داری !! ولی من دلم میخواهد اینجا بنشینم و با دست خودم اعترافاتم را بنویسم .. اصلا میخواهم درد دل کنم!!  این چند روز با خودم درگیرم . معنی بعضی حرفها را نمیفهمم ..نمیفهمم چطور میشود کسی زندگی من را ببیند .. سلامتی ام را ببیند ..اصلا قد و بالایم را ببیند (بزنم به تخته!)  .. آنوقت صاف بپرسد : "روزه میگیری ؟"  یعنی فکر میکنند اینقدر بی چشم و رو تشریف دارم ؟
یعنی منی که حتی یک روز گشنه ام نگذاشتی .. حتی یک لحظه بی پناهم نگذاشتی .. حتی یک خلاء در زندگی ام نگذاشتی به خاطر یک ماه دیر و زود شدن غذا خوردنم قشقرق به پا کنم ؟؟
یعنی هنوز باور نکرده باشم تویی که میدانی چه چیز برایم خوب و چه چیز بد است ؟؟

 یعنی دلم برای معده ام شور بزند که شاید تو وقتی داشتی امر به روزه میکردی یادت رفته باشد که معده ام را چگونه ساختی و نمیدانستی با روزه گرفتن ،به این چیزی که خودت ساختی و هنوز نتوانسته اند شبیهش را بسازند صدمه میخورد ؟؟
مگر تو همان خدایی نیستی که حرام کردی کاری را که به بدنمان صدمه بزند ؟؟ یعنی باور کنم در این یک مورد اشتباه کردی ؟؟
نه . خدای من اشتباه نمیکند . من خدایی را نمیخواهم که نداند چه میگوید ... 

یواشکی بگویم!من نه از ترس جهنم روزه میگیرم نه به شوق بهشت!! من فقط دلم نمیاید از آن میلیارد هایت بگذرم ..نمیتوانم از لذت خوابی که هر نفَسش برایم پاداش دارد بگذرم ! و از همه مهم تر نمیخواهم مصداق آن دعایی باشم که دیروز از زیر نویس تلویزیون دیدم :" ای کسی که هر گاه نیازی دارم سوی تو میآیم و هر گاه تو از من چیزی میخواهی بخل می ورزم!"
 
حرف آخر ..فقط کاش اینقدر مهربان نبودی .. همین مهربانی های بی چون و چرایت است که ما را به اینجا کشانده . خودت نگاه کن ... هم به آن کسی که حرفت را گوش میدهد چشم داده ای هم به آن کسی که گوش نمیدهد ! من اگر جای تو بودم چشم همه را از جایش در میآوردم ،
عوضش به آنهایی که خیلی حرفم را گوش میدهند 4 تا چشم میدادم ! یا حد اقل این ماه رمضانی آذوقه را از آنهایی که روزه نیستند میگرفتم تا ببینم چه کسی حرف دارد !!
من به صلابه میکشیدم آن کسی را که همه ی دردهای بی درمانش را میآورَد پیش من و تا نوبت من میشود چیزی ازش بخواهم رویش را برمیگرداند ..
من پای آن کسی را که نافرمانی کند قلم میکنم !!
خلاصه که اگر از این جور کارها میکردی من دیگر جرات نافرمانی از حرفهایت را نداشتم ... یعنی شخصا قبل از گناه کردن وقتی فکر این را میکردم که چشمم را در میآوری جرات نمیکردم دست از پا خطا کنم و آنوقت میرفتم بهشت .....
در هر حال از همین حالا بگویم که آن دنیا با هم درگیر نشویم ... این خدایی که این دنیا دیدم آن دنیا همه ی گناهان مرا میبخشد ... به من چه ؟؟میخواستی خودت را اینقدر بینهایت خوب نشان ندهی !!

پ.ن : ما که سالی یک بار این جوری هوس میکنیم بشینیم و با تو حرف بزنیم ! پس کجاش زیادبود ؟

designer