پارسال کنار استخر خوابیده بودیم و صبح از خیسی رختخوابمون ازجا پریدیم ! و ناخودآگاه چشم هممون رفت طرف دختر ِ دختر عموم که تازه از لاستیکی گرفتنش . ولی وقتی یه کم خواب از سرمون پرید فهمیدیم بچه فسقلی چیه که کله پاچش چی باشه ؟؟ یعنی میخوام بگم فهمیدیم که حتی اگه از طرف اون اتفاقی افتاده باشه هم توانایی خیس کردن این همه لاحاف و تشک رو نداه !!
بعد که یه خورده بیشتر خواب از سرمون پرید دیدیم گویا آب استخر باز بوده و آبش لبریز شده و ما رو مورد عنایت خودش قرار داده .
خلاصه وقتی با لحاف تشک خیس برگشتیم میون جمع ،همه اونایی که شب قبل بهشون میخندیدیم که مثل آدمهای بی ذوق صاف رفتن وسط اتاق خوابیدن بهمون خندیدن !
یا یه شب دیگش که بازم به تماشای آسمون پر ستاره و صاف دراز کشیده بودیم و همچین که خوابمون برد ،همه ی ابر های عالم اومدن بالا سرمون و شروع کردن به باریدن ! اونم چله ی تابستون . و تنها کاری که ما کردیم این بود که سرمون رو کردیم زیر پتو هامون و به روی مبارک نیوردیم !
شاید به خودتون بگید چرا بدو بدو یاد این خاطراتش افتاده ! مسئله اینجاست که امسال روز این مهمونی ،دوشنبه س و از اونجا که ما خوش شانس تشریف داریم همون شب مراسم عقد پسر دائیمه !
خلاصه اینکه دنبال راه حلیم عمه خانوم ِ آقا دوماد رو یه جوری راضی کنیم راهی بشه و بهش قول بدیم به مراسم برسونیمش ... ولی خب مشکل اینجاست که راضی کردن ایشون کار ما نیست ، و باز هم باید دست به دامان جناب فیل بشیم !!
پ.ن :گذشته از همه ی این حرف ها دلم برای شنا کردن توی استخر رو باز ، زیر آفتاب تند و بی رحم تابستون و دست رشته بازی کردن و هل دادن مردم بی گناه توی آبِ یخ استخر تنگ شده ... وگرنه از این مهمونی ها که همیشه هست !

آخرین امتحان دوران لیسانس رو دادم ، طعم آخرین بستنی وسط چمن های دانشگاه رو چشیدم و به عنوان حسن ختام آخرین فلافل رو هم نوش جان کردم ! ( البته بنده اگه به خودم بود که به جز یه لیوان آب چیزی نمیخوردم ، اینا همه واسه همنشینی با رفیق بده )
از اونجا که قرار بود جایزه ی این که دختر خوبی بودم و درس خوندم ، اونم چــــــهار ســـال مــتــــوالی ، یک لپ تاپ جدید باشه ، تا رسیدم خونه آماده شدیم و رفتیم پایتخت !
البته بنده از وقتی امتحانام شروع شد یک روز در میون مهمون پایتخت بودم و هر بار یک مارک رو جستجو میکردم ولی متاسفانه تحقیقاتم هنوز که هنوزه به طور کامل به نتیجه ی قطعی نرسیده !!
1.خودم هم نمیدونم چرا هنوز نفسم از دانشگاه رفتن جا نیومده رفتم مثل این آدمهای خوشحال و شادمان اسمم رو نوشتم کلاس ! اونم 3 روز در هفته ، اونم نه از این کلاسهای آبکی که هرچی دلت بخواد بتونی غیبت کنی و به هیچ جاتم نباشه !
از شانس قشنگ من پلاک ماشین زوجه وکارت طرح ترافیک رو هم تمدید نکردیم در نتیجه الان به طرز مفتضحانه ای برای کلاس رفتن بیچاره ام !!
در حال حاضربه نظرم توی این دنیا هیچ چیز به اندازه ی طرح ترافیک منفور و منزجر کننده و لعنتی نیست !!
2.دوشنبه روز پدر بود ! برای خرید هدیه رفته بودیم پایتخت :دی البته نه به قصد خرید لپ تاپ ! این دفعه رفتم طبقه ی سوم ! آخه احتمال میدادم توی طبقه های اول و دوم شناخته شده باشم :دی
3.گرد و خاک خَـفـنـِـیـشـنولاسیونیزم باعث شد 3 شنبه تعطیل بشه . ما هم شدیدا خوشحال شدیم و پا شدیم رفتیم شمال .. هوای عالی ... دریا .. جنگل .. تله کابین ... اون بالا بالاها ... از درخت بالا نرو ، جورابت پاره میشه ... هندونه ... بوی نم هوا ... باد های خنک و خلاصه حال و حول کامل !!

5.پنج شنبه عصر اومدیم تهران تا برای عروسی جمعه آماده بشیم . این اولین پسر عمو از ۸ پسر عمو بود که ازدواج کرد !
6.جمعه ظهر ساعت 1 با زن داداش جان و خواهر جان و مامان جان آرایشگاه وقت داشتیم . با وجود تاکید های شدید خانومه که خودش رو کشته بود که سر وقت آرایشگاه باشیم ، با 1 ساعت تاخیر هلک و هلک رفتیم آرایشگاه . که البته از اخم و تَخم و اعصاب خراب خانوم آرایشگر هم بی نصیب نموندیم !!
شب هم بماند که چقدر خالص و مخلصانه از خجالت پسر عمو در اومدیم و مجلس رو براش گرم و حتی داغ نگه داشتیم !!
7.شنبه پا تختی بود و همگی از صبح ، خونه ی جناب عمو ولو بودیم . همیشه پاتختی و حنابندون رو بیشتر از خود عروسی دوست داشتم . هرچند که الان دیگه کمتر کسی پیدا میشه که حنابندون بگیره ، پا تختی هم چند وقت دیگه ور میافته ... میمونه همون عروسی خشک و خالی !
"کفش" پر درد سر ترین چیزیست که مجبورم هر چند وقت یک بار قصد خریدش را بکنم !
از وقتی خودم را شناختم هر وقت اسم خرید کفش به میان می آمد آه از اعماق دل همه ی اهل خانواده بر می آمد !
و همیشه در مقابلشان قیافه ی حق به جانبی می گرفتم و میگفتم : وا !! پاهای من هم کفش لازم دارند بالاخره ..
و آنوقت همگی مجبور بودیم دست جمعی بساط را برداریم و یک صبح تا شب برویم سپه سالار تا دو سه دور مغازه ها را برانداز کنیم و در آخر از زیر کرکره ی در حال بسته شدن یکی از مغازه ها خودمان را بچپانیم توی مغازه و مزخرف ترین کفش ممکن را بخریم .. که معمولا یا برای پا هایم کوچک بود و یا بزرگ ولی هر چه بود از پا برهنه ماندن بیشتر دوستش داشتم !!

البته مشکل از پای من نیست . تنها مشکلم این است که شماره پای من یک شماره ی رُند نیست .. یعنی همیشه یک "5/0" هم باید از آن کم یا به آن اضافه کرد !
مثلا الان شماره پایم 5/39 است و فقط کفش های خارجکی با این سایز پا جور در می آید . و صد البته وقتی بچه تر بودم این مساله را کشف نکرده بودم .
در هر حال عصر جمعه پاشدیم و رفتیم تندیس به بهانه ی کفش خریدن . دو سه ماهی بود تندیس نرفته بودم و حسابی از ماجرای اجناس جدید مغازه ها عقب افتاده بودم . زمانی بود که کافی بود توصیف لباسی را بشنوم و آنوقت دستت را بگیرم و صاف ببرم جلوی مغازه و بگویم : "تو همین را میخواهی !"
ولی حالا اینقدر گوشه و کنار انواع و اقسام کیوسک های خوراکی زده بودند که دیگه وقتی برای خرید کردن نمیماند .
به غیر ازرستوران " اردک آبی" که همیشه ی خدا آدم را سرِ اشتها می آورد ، قدم به قدم بوی پاپ کورن و کیک تازه و از همه بد تر از آن گلوله های خوش قیافه ی اسپانیایی، توی دماغت میپیچد و میرود تا توی مغزت و میخورد به آن عصب کوچک و تنهایی، که آن گوشه ی مغز ،با نگاه معصومانه اش تو را میپاید . و دقیقا آن لحظه است که تا به خودت میای، میبینی گوشه ی لپت قلمبه شده و یکی از آن گلوله ها را داخل خودش جا داده !!
و یا آن بوی لعنتیِ پاپ کورن! که با همه ی لعنتی بودنش باز هم تو را وسوسه می کند که یک لیوان "کوچک "ازش رانوش جان کنی . البته به بهانه ی اینکه مقایسه کنی طعمش را با طعم پاپ کورن های آن یکی پاساژ !!
حالا دیگر از پاستیل و شیرینی و نمایندگی بستنی کاله و کافی شاپ های گُله به گُُله اش نگویم بهتر است . ولی باید بیشتر فکر این را بکنند که مردم می آیند اینجا یک خریدی چیزی بکنند .. نه اینکه تنها چیزی که بهشان اضافه میشود "وزن" باشد !
والا !
میبینی تو رو خدا ؟؟ در این مملکت همه چیز بازیچه شده ! دلمان به چه خوش باشد ؟؟ حتی نمیشود با دل خوش یک کفش هم خرید .. پس فردا اگر من پا برهنه ماندم چه کسی جواب گو خواهد بود ؟؟
اصلا همان بهتر است که بار و بندیلم را ببندم و بروم همان تیم بسکتبال آمریکا .. اینجا دیگر جای من نیست .. فقط قبلش باید تحقیق کنم ببینم آنها برایم کفش هم تهیه میکنند یا نه !
پ.ن : این هم از یک پست بلند .. همه از نوشته های بلند مینالند ، شما از نوشته های کوتاه !!!(و البته این روز ها مهم این است که آدم بنالد کلا !!! )
.
.
.
پ.ن : یه عالمه بد و بیراه ...!!


