سر کلاس بودم که مامان زنگ زد وبا صدای پر از عجله گفت :میخوایم بریم بازدید برج میلاد . میای ؟؟
گفتم اوهوم .
بعد از کلاس، سرعتی از دانشگاه زدم بیرون و یه راست رفتم خونه .
مامان تعجب کرده بود . گفت فکر نمیکردم بیای ! اونم به این زودی .
گفت به بابا هم گفتم اگه خواست بیاد ولی فکر نکنم بتونه کارش رو ول کنه و بیاد . آبجی کوچیکه هم که مدرسه بود و اس ام اسی مامان بهش خبر داده بود میخوایم بریم .
داداش و زن داداش گرامی هم که یه سره دانشگاه و سر کار و پر از مشغله ند . بنابر این مامان یه تعارف کوچیک هم به اونا زده بود که بعدا ابهامی پیش نیاد .
گفتم : پس چه خوب شد من اومدم ها .. وگرنه مجبور میشدی تنها بری ...
همون موقع دیلینگ دیلینگِ تلفن در اومد . بابا بود . گفت من دارم راه میافتم . یه راست میرم همون برج میلاد . اونجا همدیگه رو میبینیم .
مامان باز هم متعجب شد .. بابا که هیچ وقت و توی هیچ شرایطی این موقع کارش رو ول نمیکرد واسه عللی تللی !!
همین که تلفن قطع شد داداش ِ عزیز پشت خط بود که ما هم داریم راه میافتیم !
مامان گفت : اگه کار دارین یا سختتونه نمیخواد هااااا ....
از اون طرف هم که فرزند کوچک خانواده که الان از هممون بزرگ تر شده اس ام اس پشت اس ام اس ( یا بخوانید پیامک پشت پیامک ) که اگر منو با خودتون نبرید بد بختتون میکنم و این حرفا !
در هر حال هر کدام از افراد این خانواده از یک سر شهر به طرف این چهارمین برج بلند دنیا حرکت کردند . من و مامان هم با هم !
اونجا که رسیدیم خانومه گفت : باد میاد نمیشه برین بالا ! نمی دونم بابا چی گفت که شد بریم .
آسانسور قضیه از همه جای قضیه قابل توجه تر و دیدنی تر بود .
با سرعت 7 متر در ثانیه از زمین کنده میشدی و پتاب میشدی به طرف آسمون و همون جور تهران بزرگ رو میدیدی که زیر پات هی کوچیک و کوچیک تر میشه !
آب نبات که نبود ،با تمام قدرت باید آب دهنت رو تند تند قورت میدادی تا گوش محترمت نگیره .
به جز آسانسور و ارتفاع نکته ی قابل توجه دیگه ای نبود که بشه گفت !! نمیدونم چی رو افتتاح کردن ... احتمالا همین آسانسور رو !!
بقیه ی جاها که خشک برهوت بود و در آینده ای نه چندان دور قرار بود راه بیافته ... فعلا صدا سیما باید پول هاشو جمع کنه تا بتونه اون آنتن 400 تُنی رو راه بندازه !

پ.ن :(click) اون قلمبیه که ازش زده بیرون یه جرثقیل بزرگه ... اون فلشه هم اونجاییه که ما بودیم .. تو ایوون .. عجب صفایی داشت . آدم عصرا بره یه قالی بندازه زیرش هی چایی بخوره هی هندونه ... هی چایی بخوره هی هندونه !!
بعد تر ها فهمیدم انگار او هم یک همچین حسهایی نسبت به من داشته است . هر بار که در راهرو با هم مواجه شدیم چنان برق شعفی در چشمانش دویده است که خنده ام میگیرد . انگار هم سن و سال خودش را دیده ... مثل آدمی که جایی زندگی میکند که هیچ موجود زنده ای را در طول روز نمیبیند وانگار من حکم آن موجود زنده در میان مرده ها را برایش داشته باشم!
در هر حال این نیما است و آن که پایین تر از زیر زمین همین خانه ، در راهروی انباری ها زندگی میکند ایمان است . هم سن و سال همند .. اتفاقا تازگی ها خبر دار شده ام حسابی هم بازی شده اند . نیما با دوچرخه اش بازی میکند و تند تند پا میزند و ایمان با خنده دنبالش میدود . نیما دیروز یک تفنگ خریده بود. از این تفنگ های پر سر و صدا . تفنگش را که به من نشان داد دستم را مدل تفنگ کردم و به طرفش نشانه رفتم و گفتم : کیو!!
گفت : تفنگت شبیه تفنگ ایمان است .
دلم گرفت .
امشب ساعت 9 که ایمان و پدرش - که سرایدار خانه مان است - آمده بودند زباله ها را تحویل بگیرند با خودم گفتم : کاش نیما خواب باشد . کاش نیما زباله ها را تحویل پدر ایمان ندهد !!
پ.ن : نداریم !!
چند سال بود دستم زبری توپ بسکتبال را هم لمس نکرده بود .. چه برسد به بازی کردن و نفس زنان دنبال توپ دویدن هایش را!
وارد زمین که شدم اول پنجه ها را باز کردم . محکم و چرخشی ، آن طور که باید ، چند بار دوست دوران های گذشته را زمین کوبیدم .. بعد با آرامشی هر چه تمام تربیرون دایره ی ذوزنقه ایستادم ،آن جا که اگر گل بشود میگویند سه امتیازی! به یاد آن روز ها توپ را پرتاب کردم سمت حلقه . و باز هم به یاد آن روز ها نگاهم دنبالش دوید و دوید تا گل شود . تور حلقه را حرکتی نرم بدهد و خسته از این مسیر طولانی، زمین بخورد .
چه لذتی داشت این سه امتیازی ها . حرص حریف را در می آورد . حتی بیشتر از دو تا گل دو امتیازی زدن !!
حالا امروز هم به یاد قدیم ها از آن بسکت های تپل زدیم . تیم حریف را سولاخ کردیم . البته این سولاخ کردن کجا و آن سولاخ کردن کجا !! کِیف آن هزار برار هم نه ، دو هزار برابر این بود .
مربی تیم آخر بازی دست راست را روی شانه ی راستم گذاشت و در حالی که خیسی دویده بود توی چشمهاش گفت : تو باید بروی آمریکا . اینجا قدرت را هیچ گاه نخواهند دانست !
گفتم : حجب و حیای ایرانی اجازه نمیدهد رو به روی دیوید وید بازی کنم . گذشته از آن دوری خانه و خانواده ...
نه !! همین جا میمانم .. در همین خاک .. در همین باشگاه !
پ.ن : دروغم کجا بود ؟
پ.ن : خدایی با آن موهای بلند نمیشد بسکتبالیست درست و درمانی شد !!
اونقدر خستم که سرم هنوز به بالشت نرسیده بیهوش میشم و تا خود ساعت 8 هیچی نمیفهمم .. انگار جسمم رو تخت افتاده باشه و روحم یه جای دیگه ، یه دنیای دیگه در حال پرسه زدن !
8 که از لای چشمام ساعت رو میبینم به خودم میگم قول میدم یک ساعت دیگه پاشم و روی قولم هم میمونم .
ساعت 9 بیدار میشم و دست و صورتم رو میشورم و بی اراده روی کاناپه دراز کش میافتم .
ساعت 10 بیدار میشم و میفهمم 1 ساعت خواب بودم .
پامیشم صبحانه میخورم و کتابی که دو سه روزه شروع کردم به خوندنش رو برمیدارم و شروع میکنم به خوندن ...هنوز دو صفحه نخونده، یه جمله توی کتاب نظرم رو جلب میکنه .. روان نویسم روی میز کنار تختمه .. دمر دراز میکشم روی تخت و کتاب رو میذارم جلوم و میخونم ...
.
چشمام رو باز میکنم .
ساعت 2 و نیمه !! چقدر خوشحالم که امروز اینقدر سحر خیز بودم !
پ.ن : خشک و خالی ! نه پی نوشتی ، نه عکسی .. ای دی اس ال که نباشه ذوق آدم اصلا کور میشه ..![]()


