تبليغاتX
که چی ؟؟؟
اسباب کشیدن !
نوشته شده توسط ریحانه
پنجشنبه 22 اسفند1387
ما اسباب کشی کردیم !!

من اسباب کشیدن از اینور به آنور را دوست دارم . من می گویم اسباب کشی اولش سخت است ولی وقتی اسباب را کشیدی دیگر راحت میشوی و این راحتی به آن سختی می ارزد .

مادرم شدیدا با من مخالف است و میگوید اسباب کشی سخت و مزخرف است .

در حالی که وقتی اسباب کشی می کنیم مادرم هیچ کاری نمیکند و همه ی کار ها بر عهده ی من است او گوشه ای مینشیند و میگوید ریحانه کار ها را بکن . ولی چون من زرنگ هستم اصلا این کارها به چشمم نمی آید و دوست دارم هفته ای یک بار اسباب کشی کنیم .

                                                    

خانه عوض کردن کیف دارد چون خانه های مختلف پنجره ها و کمد های مختلف دارند .. و من دوست دارم همه ی آنها را امتحان کنم .

همسایه پایینی مردی فضول است . هنگام اسباب کشی وقتی کمد ابر پیکر من را دید که به هزار زور و زحمت دارند از پله ها بالا میآورند گفت : واااا ... اینجا که این همه کمد دارد !!

من گفتم هر چه کمد داشته باشد باز هم برای من کم است . البته داخل دلم این حرف را زدم چون ممکن بود بخواهد بیاید وسایلم را ببیند و من اصلا صلاح نمیدانستم .

یک مرد جوان آمده تا شیشه های خانه را تمیز و نظیف کند .. حرکاتش و مخصوصا حرف زدنش دخترانه است . با پوز خندبه مادرم میگوید : نمیدانم چه کسی احساس خوش صدایی شدید کرده و مدام آواز میخواند .. چه اعتماد به نفسی هم دارد .. دست بردار نیست !!

مادرم لبخند میزند و میگوید : برادر زاده ی همسرم است ... مرد جوان شرمنده میشود من اگر جای مادرم بودم این موضوع را پیش مرد جوان لو نمیدادم .

مرد جوان میگوید : آهان . خیلی هم بد نمیخواند ...!!!

 پ.ن : من خیلی دختر خوبی هستم .. هر چه هم که بگویم باز کم گفته ام !!

بعضی وقتا خاطرات !
نوشته شده توسط ریحانه
دوشنبه 12 اسفند1387

بعضی وقتا خاطرات ، یه جورِخیلی  نا مربوطی توی ذهنم جلوه نمایی میکنه ...

روی بعضی هاش حتی نمیشه اسم خاطره گذاشت ! مثل یه سکانس  میمونه که از وسط فیلم زندگیم بریده شده باشه  . یه وقتایی خودم کُپ میکنم که چرا مثلا صحنه ی گذشتن 4 سال پیشم ازفلان خیابون الان اومد توی ذهنم !!

امروز صبح به محض اینکه چشمامو باز کردم ،یا شاید هم باز نکرده بودم هنوز ، یه سکانس از سفر کربلا اومد جلوی چشمم !

خودمو روی صندلی اتوبوس دیدم کنار مرز . گلوم درد میکرد و کلافه بودم ! تازه از خواب بیدار شده بودم و سرمو تکیه داده بودم به شیشه .

پیرزن صندلی پشتی ،از اون پیرزن هایی بود که نور چهرشون چشم آدمو میزنه ! کمرش خمیده بود و چروک لباش با نمک ! اونقدر پیر بود که من همش دعا میکردم تا آخر این سفر زنده بمونه !!  یه پسر داشت که مثل پروانه دورش میچرخید . 

با انگشت زد به کمرم و گفت دخترم ! برگشتم و نگاش کردم . یه لیوان چای داد دستمو بعد هم یه لقمه ی بزرگ نون داغ و پنیر .

اولین قلپ چای رو به زور قورت دادم ..

.

.

اون چایی و نون پنیر خوش مزه ترین  چیزی بود که در نوع خودش من توی عمرم خوردم !

بعد از اون گلوم خوب خوب شد ..

هی آب دهنمو قورت میدادم و باورم نمیشد این منم که آب دهنمو قورت میدم  !! ( فکر میکردم یکی دیگست )

 ***

از جام بلند شدم و نا خودآگاه با بغض  گفتم : خدایا اگه زندست سلامتی بهش بده .. اگه نیست آمرزش !

                                  

پ . ن : چقدربالاست سرعت ذهن قدرت خدا ! همه ی این سکانس به اضافه ی یاد آوری آب و هوای باحال اون موقع و حس و حالم و رنگ آسمون و خورشید و روکش های صندلی اتوبوس و بوی نان تازه و مزه ی چایی و طعم خوش پنیر تبریزی که هیچ وقت دوست نداشتم جز اون لحظه .. رو توی کمتر از چشم به هم زدنی با کیفیت توپ ، سه بعدی ، صدای دالبی !! نشون آدم میده ..

قربونت خدا !

(الان که دقت میکنم میبینم آپ قبلیم مال دیروز بود ... یادش به خیر !:دی )

عینک دودی !!
نوشته شده توسط ریحانه
یکشنبه 11 اسفند1387
توی وُرد لپ تاپم پر شده از نوشته های نصفه نیمه .. هر چیزی که مینویسم وسطش میگم خب اینا به خواننده های وبلاگ من چه ؟؟

خوندن این که امروز چه اتفاقی واسه کسی افتاده که اطلاعات خیلی ها در موردش  به "درباره ی من ِ " اون بالای گوشه ی سمت چپ وبلاگ  محدود میشه چه فایده ای میتونه داشته باشه ؟

یه زمانی میگفتن فایدش اینه که خالی میشی از حرفایی که مونده تو دلت . ولی برای من دیگه این فایده ی " خالی کنندگی " رو هم نداره ! هر چی هم تلاش میکنم از زاویه ی دیگه ای بهش نگاه کنم نمیشه !!

                                    

این عنوان وبلاگم آخرشم کار دستمون میده .. هر چند وقت یک بار مثل خوره میافته به جونم وهِی  که چی که چی میکنه ..

پ.ن : هنوز هم فقط و فقط وبلاگهایی رو دوست دارم که خاطرات روزانه شون رو مینویسن و لا غیر !! موقع خوندن هیچ کدوم هم تو ذهنم نمیاد که " که چی ؟؟" شاید این هم یک نوع آلرژی باشه به وبلاگ خودم و با همون آلرژی های مزمن دیگه مَچ شده باشه .. ! خدا میدونه !

پ.ن : این یکی رو یه ضرب توی بلاگفا نوشتم .. گویا وُرد طلسم شده !!

پ.ن : عنوان پستم هم به من چه ؟؟ برید از اونی که عنوانو گذاشته ربطشو بپرسید !

 

designer