تبليغاتX
که چی ؟؟؟
آلرژی های مزمن من !!
نوشته شده توسط ریحانه
چهارشنبه 30 بهمن1387

10 تا عطسه پشت سر هم .. بعد آب ریزش از همه ی سوراخ سمبه های صورت .. بعد خارش شدید همون سوراخ سمبه ها از قبیل چشم و بینی ..بعد خارش اعماق گلو و  گوش و از اونجا که خداوند متعال هیچ وسیله ای برای خاروندنشون در نظر نگرفته  خِر خِر های مکرر برای رفع خارش  !! بعد که همه ی اینا تموم شد یهو خوابم میگیره در حد مرگ .. چشمام باز نمیمونه دیگه .. اونم چاره ای نیست  .. نباید محل سگ بهش گذاشت تا خودش بار و بندیلش رو از توی چشمام جمع کنه و بره !!
البته اینها بهترین حالت قضیه اس  ،یعنی وقتی که همه ی اون 10 تا عطسه تشریف فرما بشن .. امون از اون روزی که یکیشون گیر بده و نخواد من با سرعت نور توی فضا پخشش کنم .. اونوقته که اینقدر خودم رو به در و دیوار میکوبم و زل میزنم به چراغ و تمرکز میکنم تا دلش به رحم بیاد . و اگر به رحم نیاد سرم به قدری سنگین میشه که ترجیح میدم بکَنمش و بذارمش گوشه ی اتاق ... حیف که قابلیت اتصال مجدد نداره !! 
خلاصه قیافم دیدنی میشه . اینقدر گوگولی و تپل میشم که خدا میدونه ! چشمام رو که دیگه نگو ! از همه جا تپل تر و خوردنی تر میشه .  

                                 

این آلرژی ۴ ۵ سالیست که در من پدیدار گشته ولی جانم برایتان بگوید آن آلرژی ای را که از وقتی بد و خوب روزگار را شناختم با آن دست و پنجه نرم میکردم .

حساسیت مضحکی دارم به شنیدن و یا دیدن آن موجود کثیف و خبیث و آشغالِ کثافت ِ مرض ! فکر نمی کنم آی کیو ی مخاطبان آنقدر بالا باشد که خود ،بتوانند حدس بزنند چه الاغی را میگویم .. سوسک را میگویم ! آری .. سوسک !

اولین بار داداشم این حساسیت رو در من کشف کرد .. یک روز رو به روم نشست و گفت : سوسک ! فحشی نثارش کردم و دماغم** رو خاروندم  .. دوباره یه خورده گذشت و اون کلمه ی قبیح رو تکرار کرد و من بدون اینکه متوجه باشم در حال آزمایش شدنم باز دماغم رو خاروندم .... بعد بلند شد ، صداشو صاف کرد و اعلام کرد : ریحانه به سوسک حساسیت داره ... و من باز دماغم رو خاروندم ..

از اون به بعد آدمهای زیادی بودند که این شوخی کثیف رو با من میکردند تا خودشون به عینه مشاهده کنند که این مورد واقعیت داره . و من هرچقدر هم که جلوی خودم رو میگرفتم ولی باز هم دستم به طرف صورتم میرفت .

حالا با وجود این حساسیتی که دارم خونمون چیز داره ! بد جوری هم چیز داره ها .. و من به ناچار روزانه جیغ های بنفش بسیاری را تقدیم خانواده میکنم !!

قابل هیچ کدامشان را ندارد ..

** همان بینی خودمان

پ.ن : من نزدیک شدن به بهار رو با همه ی حساسیت گندی که بهش دارم دوست میدارم !!
پ.ن :یخ کنی ...
                یخ نکنی ...
                             خودت میدونی !! 

سوال فنی !!
نوشته شده توسط ریحانه
چهارشنبه 23 بهمن1387
مگه هر چیزی رو باید اینجا نوشت ؟؟

                                 

آن جور دیگر دنیا !!
نوشته شده توسط ریحانه
دوشنبه 7 بهمن1387
صبح ها بد جوری برای بیدار شدن از خواب به صدای زنگ تلفن وابسته شدم .
تازگی ها حتی برای نماز هم که میخواهند بیدارم کنند از آن اتاق به گوشی زنگ میزنند که : "قضا شد " و من فقط در این صورت است که بیدار میشوم .

 دیگر همه چیز غیر حضوری اش مد شده و ما هم که اِندِ" به روز"!!
گویا بچه های دانشگاه زود تر از من به این عادت قبیح من پی برده بودند . برای همین ایام امتحان هر روز صبح بعد از داشتن حدودا 5 الی 6 میس کال به هفتمین آنها جواب میدادم و با صدای یکیشان مواجه میشدم  : " بپر که دیره .. " و من همیشه با صدای خواب آلود میگفتم : "کجاش دیره ؟ " و جیغ آن طرفِ خط در میآمد که تاکید کند دیر است .
 و این در حالیست که من اصلا یادم نمیاید به کسی سفارش کرده باشم که بیدارم کند .
بنابر این هر کسی که تا قبل از ساعت 2 بعد از ظهرتماسی با من بر قرار کند ،با این جمله صحبت خود را شروع میکند : " سلام . خواب بودی ؟؟"
حتی اگر صدای شلوغی خیابان ،یا صدای قهقهه ی دوستان هم از پشت خط به گوشش بخورد باز هم انگار لازم باشد ، سوال میکند !!
امروز هم مثل دیگر روز های امتحان ،ساعت 7:30 با صدای زنگ گوشی بیدار شدم .

 زنگ گوشی دوران امتحان را باید عوض کنم . چون برایم این سمفونی را تداعی میکند که : " بلند شو امتحان داری .. بلند شو امتحان داری !" و اصلا دیگر برایم معنی "کسی پشت خط است " را نمی دهد .ممکن است اگر کمی دیگراین زنگ روی گوشی ام باشد، دچار افسردگی مزمن مالیخولیایی از نوع "حاد" شوم !
مریم را به دروغ و نیرنگ مطمئن کردم که از جا برخواسته و در صدد شستشوی دست و صورت بر آمده ام تا راضی شد قطع کند . این در حالی بود که روی تخت دراز کشیده، دستها را از دو طرف روی تخت ولو کرده و به چند ساعتی بعد فکر میکردم که قرار بود دنیا جور دیگری شود !
و آن جورِدیگر دنیا توان بلند شدن از رختخواب گرم و نرم و راحت را برایم به ارمغان آورد .

                              


ساعت2 از جلسه ی آخرین امتحان بیرون آمدیم و بعد از دو هفته آن "جورِ دیگر دنیا" خود را به ما نمایاند.

اکثر رفقا ترم آخرشان بود .
مراسم خداحافظی ، بغل ، ماچ ، و هر گونه ابراز احساسات از این قبیل بر پا بود .
بچه های شهرستانی گریه میکردند !! نمیدانم برای دوری از دود و دم تهران بود یا واقعا غم فراق آزرده شان میکرد . هر چه بود برای من قابل درک نبود .. شاید در چشمانم هویدا بود این بی احساسی نسبت به رفتن .. مریم میگفت : "حد اقل الکی ادا در بیاور که ناراحتی "! به مریم گفتم :" لزومی ندارد " !
ولی با خود گفتم کاش اقدامی کنم وبه سهیلا که فین فین میکرد و اشک میریخت گفتم : روز اول دانشگاه ، سه سال و اندی پیش، یادت می آید چه جور از دلتنگی مادر گرام هق هق گریه سر میدادی ؟؟ حالا دیگر میروی به آغوش مامی ات . دنیاست دیگر . اگر وفا داشت ... ناگهان هق هقش بلند تر شد و همه ی بچه ها برگشتند ببینند چه شده و من در رفتم !!
بعضی بچه ها به مناسبت روز آخر با هم بودن ،  کشان کشان به سمت "پیتزا فروشی " هدایتمان کردند و کلی تابلویمان کردند و تا هوا تاریک نشد ول کن معامله نبودند .. هر چه گفتم : به جان عزیزم ذره ای دلم برایتان تنگ نخواهد شد ، خنده ای صدا دار تحویلمان میدادند و میگفتند : فکر می کنی . این ها توهم است ... چند روزی که بگذرد فقدان ما دلت را به درد خواهد آورد ...ومن این را بعید میدانم.


پ .ن : ما ترم بعد هم دانشگاه هستیم .. کاش میشد یک جوری حتی 9 ترمه هم میشدیم . حال میدهد .

پ.ن: و باز هم" لاست"  ما را مسحور میکند  ... سیزن پنج را ذره ذره میبینیم و حالش را میبریم !! 

designer