تبليغاتX
که چی ؟؟؟
5 شنبه ای که گذشت !!
نوشته شده توسط ریحانه
دوشنبه 25 آذر1387
آخرین باری که ساعت رو نگاه کردم 4:45  دقیقه ی صبح بود . سرمو کوبیدم لای بالشت و گفتم خدایا ... منو بخوابون ... جون هر کی دوست داری !!
چشمامو بستم و سعی کردم به هیچ چیز فکر نکنم .. خیلی طول نکشید تا خدا حرفمو گوش داد و خوابیدم !
چشمامو که باز کردم ساعت 12ظهر بود ... باید میرفتم کلاس . تربیت بدنی داشتم . همه ی بدنم درد میکرد . نمی دونم چم بود ولی احساس میکردم دیشب یه کتک مفصل خوردم !

                                   


 هر جوری شده از جام بلند شدمو بار و بندیلم و جمع کردم و رفتم دانشگاه . به عشق یه دست، گل کوچیک بازی کردن، که مزه تلخ همه ی دویدن ها و دراز نشست زدن های این واحد مخوف رو شیرین میکنه . ولی از اونجا که شانسم چیزیه قرار شد این جلسه بازی نکنیم ... فقط بدوئیم برای آمادگی جلسه بعد که امتحانه ! استاد اول جلسه رفت بالای صندلی و همه ی صداشو ریخت توی گلوش و  گفت هر کی زیر آبی بره خودش ضرر میکنه ها !!
و این جمله تاثیر خودش رو گذاشت و باعث شد همه ی بچه ها بدون اینکه زوری بالای سرشون باشه  شروع کنند به دویدن .
ولی من بی رمق تر از اونی بودم که بدوم ... من فقط رمق دویدن توی زمین فوتبال رو داشتم .

 برای همین دو سه دور قدم زدم .. استاد هر دور که از جلوش رد میشدم با مهربونی می گفت : داری زیر آبی میری ؟؟ من هم لبخند میزدم و چشمامو رو هم فشار میدادم و می گفتم اوهوم !! آخرش هم حوصلم سر رفت رفتم یه تشک ژیمناستیک برداشتم روش لم دادم و به بچه ها نگاه کردم  ... در حالی که  دورم تشک ها دونه دونه انداخته میشد و یک حلقه ی گفتگوی جانانه تشکیل میداد . استاد اومد طرفم و گفت ای پدر سوخته !! بقیه رو هم اغفال کردی ؟؟ میخواستم بگم بابای خودت سوخته ولی ترسیدم از نمرم کم کنه !
آخر کلاس الهام با نا امیدی تمام گفت ریحـــــــانه ... از کجا میری ؟؟ از جلوی مترو رد نمیشی ؟؟ گفتم چرا که نشم  ... خوبم میشم ... اصلا میخوام ماشینو بذارم مترو از اونجا برم جایی ...
اینقدر این جملات براش خوشایند بود که پرید بغلم و محکم ماچم کرد .. مریم هم با این که مسیرش از طرف مترو دور میشد با ما اومد .
الهام گفت باید بلیط دو سفره بگیری .. بلیط رو گرفتم و مثل بقیه کردمش تو سوراخ کارت خوان بعد هم مثل این آدمهای شوت رفتم جلوی در شیشه ای وایسادم به آقاهه میگم چرا باز نشد پس ؟؟

میگه بر عکس کردی توش، افتاده بیرون .. یه چرخ دور خودم میزنم و میگم : کووو؟؟ به سر تا پام نگاه پر از ملامتی میکنه و میگه : واقعا نمی بینی ؟؟

 میگم : نه !! آقاهه از اون طرف شیشه و من این طرف ... میگه یه قدم برو عقب . مثل آدم آهنی دستوراتش رو اجرا میکنم . چپ چپ چپ بیشتر بیا چپ ... آها  خوبه حالا نیم قدم بیا جلو .. بعد نگاه موفقیت آمیزی بهم میکنه و میگه : برش دار ...

زمینو نگاه میکنم ولی هیچی نمی بینم ... مریم و الهام اون طرف در غش کردن از خنده . ذهنم متمرکز نمیشه ... تو حال و هوای خودمم ! آقاهه با اون جلیقه ی زردش عصبانی میشه ولی چیزی نمیگه ... آهی میکشه با صدای بغض آلودی  میگه جلو پاته قشنگ  ! تو رو خدا نیگا کن ..

 این دفعه چشمام دلش واسه آقاهه میسوزه و کارتو میبینه .. کارتو برداشتم و دوباره کردمش تو کارت خوان ... در باز شد .. سریع از در رد شدم و رفتم اونور تا مریم و الهامو از رو زمین جمع کنم . آقاهه از پشت سر صدا میزنه ... خانوووم .. مگه کارتت دو سفره نبود ؟؟

 میگم چرا ! کجکی نگاهم میکنه و میگه برش دار .. میرم جلوی کیت و میگم : کووو ؟؟ آقاهه از خودش صدای گریه در میاره ... مظلومانه میگم خب من تو این همه کارت از کجا بدونم کدوم مال منه ! آخر سر خودش میپره اون طرف و کارتمو برام میاره ... میگه معلومه این کاره نیستی ها ! میگم خب آره و بعدا برای الهام توضیح میدم که سالی یک بار فقط عید فطر ها سوار مترو میشیم اونم خانوادگی… اونم مجانی ...
... برگشتنه آقاهه هنوز سر جاش وایساده بود .. برام دست تکون داد .. نمی دونم تو دلش چی میگذره ... حتما اگر بعد ها ازش بپرسن خارق العاده ترین موجود مترو سوار کیست، قیافه ی من میاد تو ذهنش !!

 

پ.ن  : خوش به حال خدا !! هیشکی نمیتونه بهش دروغ بگه !!

هوس بافتن !
نوشته شده توسط ریحانه
سه شنبه 12 آذر1387
از در دانشگاه اومدم بیرون . از دورلاشه ی خسته ی برگ جریمه رودیدم . انگار از صبح منتظردستای گرمی بود که تن سردش رو از زیر فشار طاقت فرسای برف پاک کن نجات بده . جریمه رو برداشتم و گذاشتمش توی درِ ماشین روی بقیه ی هم نوع هاش !! دلم میخواد یک بار این آقای پلیس نامرد بی همه چیز !! رو ببینم و ازش بپرسم این سه روز چه مرگش شده که هر بار منو با یه برگ جریمه سیزده تومانی مشعوف میکنه ؟ حتما فکر می کنه ماشینم قابلیت این رو داره که به جای پارک شدن کنار خیابون تا بشه و بره توی جیب بغل کیفم و با خودم بیاد سر کلاس !!
دنبال شخص نام برده می گشتم که مرضیه رو دیدم . کیف سنگینش کمرش رو خمکرده بود  و با حال نزار و لب و لوچه ی ولنگ و آویزون داشت سر بالایی رو میرفت بالا . صداش زدم و گفتم : در خدمت باشیم !!
 برق امیدی تو چشماش درخشید و گفت : نه ممنون ...!

 سوار ماشین شدم و مشغول راست و ریس کردن خودم بودم که صدای ضربه های دستش به شیشه نگاهمو به طرف خودش کشوند . گفت : تو از کجا میری ؟؟ من میرم خونه مامانم اینا اگه...  گفتم سوار شو . گفت : نهههههه اصصصلا مزاحم نمیشم .. گفتم : تابلو خان این جوری  که تو میگی یعنی منو تا یه جایی برسون .واسه من تارف تیکه پاره نکن..حالا سوار میشی یا سوارت کنم ؟؟ 

 سوار شد و نمی دونم حرف از کجا پیچ و تاب خورد تا رسید به بافتنی بافتن و با شنیدن اولین جمله از دهنش که گفت : دارم یه ژاکت برای دختر عموم میبافم چنان ذوق و شور و شعفی در دلم جوونه زد که مشتاقانه گفتم : منـــــــم میخــــوام !!! گفت : چی ؟؟ اون کوچولوئه بابا !! بزرگونه بلد نیستم ببافم.گفتم نه .. بافتنی میخوام .. هوس کردم ببافم ..
با شناخت قبلی که ازم داشت گفت : وای بیچاره شدیم این دوباره یه چیزی هوس کرد و دستش رو کوبوند تو سرش !! نیشم باز شد و گفتم : میای یه سر بریم این پاساژه ؟ گفت چرا ؟؟ گفتم بافتنی بگیریم دیگه !!
چشماش رو گرد کرد و گفت : ریحانه؟؟ تو رو خـــــــدا!! .. رحم کن .. غلط کردم اصلا .. !
در هر حال جلوی  پاساژ وایسادم و من با نیش باز و اون با قیافه ی فلاکت بارش رفتیم و هر چی گشتیم چیزی نیافتیم .
اومدیم خونه و گذشت و مساله کلا فراموشم شده بود .. جمعه ساعت 7 بود که ذهن فعالم دوباره فیلش هوای هندوستان کرد و به همراهی انسانی بی نوا که در دام این هوس گرفتار شده بود  مشغول گز کردن خیابان های شلوغ و پر ترافیک شهر عزیزمان شدیم به دنبال کاموا !! از خیابان دولت گرفته تا کل بازار تجریش و تا پاساژ شهرک محلاتی رو گشتیم . از قضا همه ی مغازه هایی که حتی 1 عدد کاموا توشون یافت میشد یا بهتره بگم صنف کاموا فروش ها  بسته بودن و ما ساعت 10 شب دست از پا دراز تر به منزل مراجعت کردیم .
ولی هوس بافتن هوس زود گذری نبود . دیروزخریداری شد  و هم اکنون در حالی این متن را می نویسم که حدود 10 رج بافته ام وبا یاری و استعانت پروردگار شال گردنی از برای خود خواهم ساخت . البته نمیدونم برای امسال آماده بشه یا زمستون سال دیگه یا ... شایدم هیچ وقت

 

                                 

 

پ.ن : در لحظه زندگی کنیم !!

ارمیای نبی !!
نوشته شده توسط ریحانه
دوشنبه 4 آذر1387

دیشب بعد از گذشت حدود 5ماه بالاخره با هر جون کندنی که بود کتاب "بی وتن" رضاامیر خانی رو تموم کردم .

تا فصل زبان یعنی فصل 5 رو توی تابستون خوندم . تا اونجا رو واقعا میشه گفت با علاقه می خوندم و خوندنش هنوز اونقدر برام عذاب آور نشده بود .. هنوز امیدواربودم که یه ماجرایی توی داستان پیش بیاد که من به جز علاقه به سبک نویسندگی و جذابیت های متنی انگیزه ی دیگری هم برای ادامه دادن داشته باشم . ولی دیگه 5 فصل از 7 فصل کتاب رو خونده بودم و نویسنده فقط فکر واژه ها بود و معرفی حالت های روحی یه آدم که واقعا آنرماله و هر چی بیشتر میشناسیش بیشتر دوست داری فحش های آبدار نصیبش کنی .

 کسی که جای هیچ چیزو نمیدونه ، همه چیزو قاطی کرده و  هدف مشخصی توی زندگیش نداره . البته احتمالا نویسنده اصلا نمیخواسته همچین شخصیتی که من شرح  دادم رو معرفی کنه ها ! اون می خواسته یه ادم خوب رو معرفی کنه .. یه آدم خوبِ خاص رو !! ... آدمِ خوبِ خاصِ خفنیشنولاسیونیزم رو !!

آدمی که میره استریپ بار های دیسکو ریسکو های نیویورک میشینه و بار فلای ها دورش می چرخند و جلوش شامپاین میذارن و سوزی  که جزء تاپ تِن خوشگل های نیویورکه  براش با لباس دو تکه می رقصه و ارمیا ی قصه ی ما با خودش فکر می کنه وای چه کار بدی !! و سرش سوت میکشه و استغفرو الله ی بالا می اندازه و میشینه منتظر سهراب ،همون روح ِ رفیق دوران جبهه اش که مثل اجل معلق هر لحظه ممکنه سر و کله اش پیدا بشه و حال ارمیا را جا بیاره ( ..شادی روح شهدای اسلام فاتحه مع الصلوات..) .. بعد که میبینه سهراب نیومد میگه حتما چون اینجا شراب داره و شرابم که نجسه و اینا پس حتما واسه همینه که سهراب نیومده دیگه .. بعد هی همین جوری غصه میخوره وگریه میکنه و غصه می خوره !! همون جاست که به ذهن منِ بیچاره ی مخاطب این خطور میکنه که آخه مگه زدن تو سرت اوردنت اینجا ؟؟ خب آشغال پاشو برو گورتو گم کن بیرون اعصاب مارو هم با این آه و ناله ها و سهراب سهراب کردنات خورد نکن ... به قول خودت شِیم آن یو ارمیا !! شِیم آن یو!!

 بعد از دو سه صفحه که ناله ها تموم شد دوباره یهو طرف یادش میافته که نشستن سر سفره ای که  در آن مُسکر باشد حرام است ... بعد هی با خودش یکی به دو میکنه و اخر سر به این نتیجه میرسه که بره ... بره و.... بره و اصلا سر یه میز دیگه بشینه !! ( مبارزه با نفس رو عشقه !!)

... بعد ساعت 1 نصف شب یهو یادش میافته که نماز نخونده و پا میشه روی همون خاک ارره های  دیسکو نمازش رو قامت می بنده و دوباره حدودا دو سه صفحه شاهد ندبه های ایشون با خداوندشون هستیم و سراغ سهراب گرفتن ها و .... اینقدر که دیگه روح سهراب فلک زده هم از رو میره و بی خیال نجسی میشه و از تو قبرستون تهرون پا میشه میاد نیویورک ... دیسکوریسکو... سر میز ارمیا ی نبی !!!!

 

حال می کنید با چه آدم خوب و مومن و بسیجی ای سر و کار داریم ما ؟؟

 

همین میشه که گوشه و کنار کتاب پر از حاشیه نویسی  و بد و بیراه به شخصیت اصلی داستان میشه .. می نویسی

و اصلا فکر نمی کنی  اگه یه روز یکی کتاب رو توی کتاب خونت دید و خواست تا تورقی داشته باشه و نگاهی بندازه به صفحات توش باید با چه بهونه ای کتاب رو از دستش بقاپی !!!

 

*در هر حال این نظر من بود ... هر کسی میتونه نظر خودش رو داشته باشه ... چه بسا کسانی باشند که از شخصیت ارمیا خوششون هم اومده باشه و اصلا باهاش کیف کرده باشند !!

 

پ.ن : کسی این روز ها جناب "وفق مراد " رو ندیده ؟؟ چند وقتیه طرف اوضاع ما نمیاد !!

designer