two. تو رستوران نشستیم .. هنوز جلومون فقط چند تا دستماله و منوی غذا ! خیلی با کلاس گارسونو صدا می زنه و میگه ببخشید صورت حساب ما رو بیارین !!من میزنم زیر خنده .. گارسونه خونسردی خودشو حفظ میکنه و میگه منظورتون اینه که میخواین سفارش بدین ؟؟
three.اعصابم از این تکرار های بی رحمانه ی مزخرف توی ذهنم خورد شده ... تازگی ها آخرین جمله های آهنگی که قبل از خاموش کردن ماشین از ضبط پخش میشه رو تا روز بعد که دوباره سوار ماشین بشم تکرار میکنم ... اونم چه جملات گهر باری !!! یهو می بینی صبح به محض اینکه چشمامو از خواب باز میکنم دارم میخونم : مثه یه کابوس اومودی و رفتی .. آتیش به زندگیم زدی و رفتی ... رفتی و من موندم و خاکستَ ..رم .. بلای تو کاش نمی اومد سرم .. که دیگه همین جاهاش که میرسم به خودم میام و لبامو گاز میگیرم تا دیگه بیشتر از این اول صبحی آه و ناله ی مردمو به خورد خودم ندم ...

four.یه چیزی مونده بیخ گلوم ،هر کار میکنم در نمیاد !! یه پست بلند بالاهم در موردش نوشتم ولی هر چی فکر کردم نشد بذارمش تو وبلاگم ... نه این که فکر کنین چیز بدیه ها ... نه !! ولی خب گویا جاش تو همون گلوم خوبه دوست نداره در بیاد !!
five .کلی هوس کنسرت کردم از دیشب تا حالا !... نمی دونم شاید سرمای هوا باعث و بانیشه !!
six.اصلا عکس توی آلبوم یه صفای دیگه ای داره ! نه ؟؟
پ . ن :این دفعه میخوام جواب کامنتا رو تو کامنت دونی بدم ... همین جوری عشقی ... صرفا به عنوان یک تجربه !!
در ِ سر تا سر شیشه ای کلاس رو باز کردم و با نیم ساعت تاخیر وارد شدم !! با ورودم سر ها برای لحظه ای از روی جزوه بلند شد به طرف در و دوباره خیلی آروم راهِ اومده رو برگشت روی جزوه ها ! کلاس پر شده بود . نگاهم دنبال یه جای خالی، کلاس رو دور زد و خورد به صندلی کنار مریم . جلوی کلاس ، جلو تر از میز استاد ، توی دیوار !
چاره ای نبود .. باید میرفتم و همون جا میشستم . برای رسیدن به این هدف مجبور بودم از بین صندلی های چسبیده به میز استاد رد بشم . با اعتماد به نفس و یه مقدار اخم اندک پشتم رو کردم به طرف کلاس و روم به طرف میز و آروم زانوی پای چپم رو هل دادم تو فاصله ی بین میزاستاد و صندلی های جلوش.استاد پشت میز ایستاده بود .میز ارتفاع بلند ولی عرض کمی داشت . چشمم رو پایین انداختم . چون حدس می زدم که در این حالت ممکنه فاصله ی چشم من و استاد خیلی کم باشه و همچینی یه کمی ضایع به نظر بیاد ... داشت خوب پیش میرفت .. ولی یه لحظه اختیارم رو از دست دادم . انگار که کسی مردمک چشمم رو با دو تا انگشتاش گرفته باشه و آورده باشه بالا و تا روی مردمک چشمای استاد همراهیش کرده باشه ! استاد مکث کرد . به خاطر فاصله ی کمی که با صورتم داشت چشماش یه خورده چپ شده بود . سنگینی نگاه بچه ها رو از پشت سر حس میکردم . اونقدر خندم گرفته بود که احساس می کردم شاید هر لحظه منفجر بشم .. قیافه ی استاد طوری شده بود که انگار از اول ورودم به کلاس منو ندیده و وقتی متوجه حضورم شده که با اون فاصله ی کم جلوش وایسادم … یا مثل کسی که یه موجود عجیب غریب رو برای اولین بار جلوی خودش ببینه !! سرم رو انداختم پایین و رفتم سر جام نشستم … قیافه ی استاد هنوز بیشتر به بهت زده بودن شبیه بود تا عصبانی بودن !!
مریم دفترشو گذاشته بود جلوش و داشت خط خطی میکرد که مثلا استاد فکر کنه این هم داره جزوه مینویسه !! منم پامو انداختم رو پامو دستمو گذاشتم زیر چونم و زل زدم به خط خطی های مریم . خیلی از این حرکت خوشم میاد . سر همچین واحد هایی یا باید یکی خط خطی کنه تو ببینی . یا باید خودت خط خطی کنی یکی ببینه . یا باید رمان بخونی . یا اس ام اس بازی . یا گل یا پوچ یا هر کاری که باعث بشه زمان برات بگذره و استاد هم متوجه ول معطلیت نشه !!

خلاصه بعد از این که از کشیدن گل و بلبل خسته شد گوشه ی دفترش نوشت : کی میری ؟؟ آروم گفتم قراره زنگ بزنه . .. چهار تا خط بی معنی دیگه کشیدو دوباره نوشت : من عاشق نیوئل شدم !!
با چشم و ابرو بهش فهموندم نمیشناسم … نوشت :بابا، نیوئل مسی دیگه … مطمئن باش تو هم ببینیش عاشقش میشی ! مرضیه هم عاشقش شده …ما هر دو عاشقیم … ولی مرضیه رقیب منه … می ترسم نیوئل از مرضیه خوشش بیاد تحقیق کردیم دوست دختر هم نداره چون خیلی آدم جوشیه همش قرمز میشه داد میزنه نمیدونم انتخابم درست بوده یا نه .. فقط می ترسم بابام بفهمه!! و بعد روشو کرد بهم و نیشش رو باز کرد . قیافه ی جدی منو که دید نوشت : اصلا خوندی ببینی چی میگم ؟؟
مداد رو از دستش گرفتم و با دست چپم خرچنگ قورباغه و آروم نوشتم : بابات رو ولش تو باید مرضیه رو از بین ببری !
یهو همچین پق زد زیر خنده که خودمم نیم متر از جا پریدم … اونم کجا ؟ توکلاسی که به جز صدای برخورد خودکار به ورق و صدای خمیازه های بعد از ظهری بچه ها توش چیز دیگه ای شنیده نمی شد !! خواب از سر همه پریده بود .!متاسفانه گویا استاد بیشتر از اینکه متوجه مریم باشه متوجه باعث و بانی این واقعه بود .. !
کلاس که آروم گرفت و همه دوباره شروع کردن به نوشتن، بلافاصله گوشیم زنگ خورد … پاشدم ، کیفمو انداختم رو دوشم ، پشت به کلاس ، رو به استاد ، زانوی راست رو هل دادم تو یه ذره جای خالی بین دو میز و .. استاد این بار حرفش رو قطع کرد ! نگاهش کردم ... لبخند زدم و با صدایی رسا و بلیغ گفتم خدافظ استاد !بچه ها خندیدن . استاد هم نطقش باز شده بود دیگه .. تند و تند و با یه حالت زنونه ی خاصی می گفت : بودین حالا .. منور کردین .. صفا اوردین … بازم بیاین این طرفا … خیلی خوش گذشت … همین جوری عقب عقب با لبخندی مملو از شرارت از در کلاس رفتم بیرون و دستای استاد رو دیدم که از پشت شیشه باهام بای بای می کرد !!!
گویا داشت پیش خودش می گفت : شرّت کم !
* یعنی این درسم ممکنه پاس بشه ؟ یا به دلیل نامعلومی خواهم افتاد ؟؟؟ ![]()
پ.ن : طرف چپ صورتم به اول صبح ها و آخر شب های پاییز حساسیت داره !!![]()

