تبليغاتX
که چی ؟؟؟
گپ !
نوشته شده توسط ریحانه
پنجشنبه 25 مهر1387
میگم چه خوب شده که در ورودی رو عوض کردنا ... به جاش از این درا گذاشتن که نزدیکش میشی خودش باز میشه .

میگه آره خیلی خوبه .. فقط من خوشم نمیاد این یارو ما رو نگاه میکنه !!
میگم کدوم یارو ؟
میگه همین که نشسته اونجا منتظره تا یه  کسی میاد میزنه در باز بشه دیگــــــــــــــــــــــــه !

 

                                       

پ.ن :این روزا حسابی حس سینما رفتنم فوران کرده ! .. فیلمش مهم نیست .. مهم اینه که سینما باشه !!

پ.ن : دیالوگ بر گزیده ی فیلم دعوت از زبان سیامک انصاری : کاش منو تو دو تا پنگوئن بودیم .. من میشستم رو تخم و تو میرفتی بازیتو میکردی !!

روزی روزگاری ...
نوشته شده توسط ریحانه
چهارشنبه 17 مهر1387
بارها شده بود وقتی گذرمون به کوچه های قدیمی خونه ی دوران کودکی بابام می خورد  بابام وسط کوچه استپ میکرد وانگشت اشارش رو رو به یه نقطه ی مشخص می گرفت وبرامون از وقتی  می گفت که کوچیک بوده و توی این کوچه ها بازی می کرده .
از چیزای کوچیکی که اون موقع ها به نظرش بزرگ می اومدن . فاصله های کوتاهی که یه زمانی براش طولانی بودن ..
از وحشت از ارتفاع خر پشته ی پشتبوم که الان اگه لبش بشینه پاهاش با یه کمی تلاش زمین رو لمس می کنه !
 از خیلی چیزایی که واسه من عجیب بود !! باورم نمی شد واقعا بابام یه روزی اونقدر کوچیک بوده باشه !
یعنی باورم نمیشد منم یه روزی اونقدری بزرگ بشم که بتونم از این حرفا بزنم!!
..

                                       
دیروز وقتی از خیابون سقا باشی رد می شدیم حس کردم از در و دیوارش خاطره دارم  ... خاطرات کودکیم انگار فیلمِ قطعه قطعه ای شده بود ،که از گوشه و کنار به هم می چسبیدند و دوباره جون می گرفتند !ته یکی از کوچه های سقا باشی خونه ی مادر بزرگم بود . یه خونه ی 4 طبقه که هر طبقش یکی از عمو های مامانم زندگی میکرد . هر طبقه هم 3،4 تا بچه داشت که همه از دم پسر بودن به جز یکی که حسابی رفیق جون جونی هم شده بودیم !  مامان اینا هم به هوای اون اسمم رو توی مهدش نوشته بودند و به خاطر دوری راه هر روز بعد از مهد می رفتم خونه ی مامان بزرگم !
 کار ما شده بود از صبح تا عصر بازی توی مهد و از عصر تا شب هم کل انداختن با پسرا و بعضی وقتا همکاری با اونها در کار های قبیحانه !! از پرش از ارتفاع گرفته تا مسابقه ی تاپ بازی که گاهی تا مرز چرخیدن 360 درجه پیش میرفت !!

حالا هر گوشه و کنار کوچه و محل برام یه خاطره بود ..جالب اینجاست که هنوز همه چی مثل همون وقتا بود .. حتی مغازه ها .. خونه ها .. تنگی کوچه ها ...!!
سوپری سر کوچه رو که دیدم یاد نقشه هایی افتادم که برای خریدن دو تا دونه قاقا لیلی  می کشیدیم !! باید از صدو بیست و پنج نفر اجازه می گرفتیم تا شاید بذارن تا سر کوچه بریم . گاهی کار به اشک و ناله و فغان هم می کشید و بازم اجازه صادر نمی شد واسه همین یکی بپا میشد و اون یکی می دوید طرف بقالی و کیسه ی خریداشو فاتحانه از سر کوچه بالا می گرفت که یعنی ما اینیم !!
کفش حمید رو هیچ وقت یادم نمیره که به تلافی گازی که از بازوم گرفته بود بردیم بالا پشتبوم و طی مراسمی توش رو پر از آب کردیم و پرتش کردیم تو حیاط خونه ی همسایه ! کفش بیچاره رو فرصت نکرد یک بار هم بپوشه ... یادش به خیر ! چقدر گریه کرد وقتی جای خالی یه لنگه کفشش رو توی جا کفشی دید !!
هنوز وقتی می بینمش بی اختیار لبام از هم باز میشه و دندونام از بینش هویدا  ... (همون جور که مستحضرید این حالت رو اصطلاحا بهش میگن نیش .. این شکلی-->)

یا وقتی امین رو که ۲ سال از ما بزرگ تر بود سوار تاپ کردیم و اینقدر چرخوندیم تا رفت بالای بالا و وقتی ولش کردیم هر چی خورده بود بالا اورد !!

پنچر کردن باد چرخ دوچرخه ها رو که دیگه نگو .. کِیفی میداد در حد تیم ملی !

بگذریم .

خلاصه فکر نمی کردم روزی روزگاری توی سن بیست و یک سالگی این کوچه ها رو همین شکلی ببینم.

بیست سال توی ذهنم زمان درازی بود ...

پ.ن: از اونجایی که من خیلی به روزم اینو بذارید به حساب روز جهانی کودک !!

 

designer