تبليغاتX
که چی ؟؟؟
بن!
نوشته شده توسط ریحانه
یکشنبه 31 شهریور1387
روز آخر نمایشگاه امسال حدود 40 50 هزارتومان بن کتاب به دستم رسید و این در حالی بود که من تا روز قبل از آن 40 50 هزارتومان از نمایشگاه خرید کرده بودم ! و این باعث شد که بسی حالم گرفته شود .
ولی بعد تر فهمیدن این موضوع که با این بن ها از جاهای دیگر مثلا شهر کتاب نیز می توان خرید کرد مقداری از شدت حال گرفتگی اینجانب کاست و من را به ادامه ی حیات امیدوار کرد .
زیرا همان طور که حتما مشاهده کرده اید شهر کتاب بسیار باحال است و همه چیز دارد . از گلدان های کاکتوس گرفته تا کتاب و خلاصه هر نوع زلم زیلور های مختلف و جذاب !!

                                               
از این رو ماه پیش بود که هوس خریدی چند از این قبیل چیز ها به سرمان زد و راهی یکی از شعبه های این مکان شدیم و با اعتماد به نفس بسیاری از چیز های جینگول و وینگول و گوگولی مگولی برداشتیم و به صندوق تحویل دادیم و حساب کرد و گفت بیست هزار تومان لطف بفرمایید . ما هم بن ها را از کیف مبارک در آوردیم و تقدیم فرمودیم و جناب حسابگر نگاهی به آنها انداخت و گفت eeeee! گفتیم چیهههههههه ؟ گفت تا دیروز از اینها قبول می کردیم ها ! از امروز دیگر قبول نمیکنیم چون نمیدانم با کی کی دعوایمان شده است و این حرفها ! گفتیم ای دل غافل امان از این روزگار خبیث که گویی دوست می دارد ما را برنجاند و بیست هزار تومان را نقدا تقدیم کردیم و برفتیم .
گذشت تا روزی یکی از بستگان در حال گشت و گذار در کیف مبارک این جانب بود و نگاهش به بن ها اصابت کرد و با ذوقی فراوان گفت چند تایی را به من می دهی ای بچه مایه دار خفن ؟؟ گفتمش آری بردارو برو و او نیز عنایت کرد و بیست عدد برداشت ! گفتم ولی بدان و آگاه باش که این ها به کارت نخواهد آمد . چشمکی عنایت کردو گفت: آن با من !
باز هم گذشت و دیشب باز به شهر کتاب رفتیم و محض احتیاط از صندوقدار بپرسیدیم : شما بن که قبول نمی کنید ! می کنید ؟؟ گفت : آری که قبول می کنیم !

 و ما کُپ بکردیم و مشغول انتخاب چیز میز های الکی شدیم که از دست این بن های لا اُبالی خلاص شویم ولی دست روی هر چیز می گذاشتیم همان را قبلا خریداری کرده و نیازی به آن نداشتیم و اعصابمان به هم ریخت . البته نا گفته نماند که بالاخره همان 20 30 هزار تومان باقی مانده را تا آخر خرج کردیم ولی مشکل اینجاست که اصلا و به هیچ وجه من الوجوه بهمان نچــــســـبـید !!

پ.ن : تولد بعضی ها مبارک!

ماه خدا !
نوشته شده توسط ریحانه
شنبه 16 شهریور1387

من ماه رمضا ن را دوست می دارم .

ماه رمضان که می شود خدا مرا خیلی با دقت نگاه می کند .

ماه رمضان خدا خیلی به بندگان حال می دهد .

در ماه رمضان خداوند متعال بیشتر از همیشه به من توجه می کند .

من سنگینی نگاه خدا را هنگام افطار بر روی لب های خشکم حس می کنم .

من حس می کنم که دعا هایم قبول شدنی است .

                                         

من در ماه رمضان حس می کنم خدا مهربان تر میشود .

و حس می کنم مرا بیشتر دوست می دارد .

و با این که دلش خیلی از دستم پر است سعی می کند به روی خودش نیاورد .

و من بابت این قضیه کف می کنم .

که چرا خدا به روی من و به روی خودش نمی آورد که از دستم ناراحت است !!

و با این همه می گذارد روزه بگیرم .

اگر من جای او بودم اجازه نمی دادم هر کسی روزه بگیرد .

می گفتم فقط آدم های باحال و با مرام می توانند روزه بگیرند .

فقط آدم هایی که حالیشان باشد و با یک ذره گرسنه شدن نق و نوق نکنند .

آنها که نق و نوق می کنند حقشان همین است که آنقدر بخورند تا ببینند به کجا می رسند .

آنقدر بخورند تا بترکند اصلا !

 

 

پ.ن : ای سازنده ی قالب زیبای من . من برای قدر دانی از زحماتت چه می توانم بکنم جز دعا به جانت ؟؟ و چه دعایی کنم که هم تو را خوش آید و هم خدا را ؟؟

نمی دانم خدا را خوش خواهد آمد یا نه ولی در هر حال دعا می کنم که : " .... "  <----- من در این محل دعا کرده بودم ولی خودش گیر داد و باعث شد این دعا را به سه نقطه تغییر دهم ...  !

به یادش ..
نوشته شده توسط ریحانه
شنبه 9 شهریور1387
در گذشت ناگهانی.. جانکاه و اسف بار بون عزیز را به همه ی دوست دارانش تسلیت و تعزیت عرض می نمایم ...

 

                                       

بون در حالی که به درخواست جان لاک به درون آن هواپیمای منحوس رفته بود  از بالای صخره سقوط کرد و پیکرش پاره پاره شد ..

لازم به تذکر است که بنده در آن هنگام بسیار فریاد بر آوردم که بون بیا بیرون .. بون بیا بیرون و بسیار فحش ها نثارش کردم که به حرف من گوش فرا نداد و روحش را شاهد می گیرم که چقدر در همه ی مراحل راهنمایش بودم ولی ای کاش قدر می دانست و کمی حرف شنوی داشت .

بر خود لازم می دانم همین جا از تلاش ها و زحمات جک ، این دکتر متعهد نیز تشکر کنم که همه نوع اقدامی برای نجات جان آن مرحوم انجام داد ولی خود بون گویا راضی بود به رضای خدا و مرگ را بر زنده ماندن با نقص عضو ترجیح می داد .

و خاک بر سر شانون که ذره ای شعور نداشت .. چه در فلش بک ها و چه در حال حاضر !

 

 

پ.ن : از یاد نبریم که مرگ بون با تولد فرزند کلیر همراه شد و این خود مرهمی است بر زخم دل داغ دیدگان این حادثه .. باشد که درس عبرتی برای ما شود  ... یکی می رود و دیگری می آید !!

آری این است رسم روزگار ..

مسافرت
نوشته شده توسط ریحانه
یکشنبه 3 شهریور1387
یک مسافرت باحال .. حتی اگه دو روزه باشه  هم می تونه حسابی آدمو سر حال بیاره ...  

 

                                         

پ.ن : ولی تاثیرش هم به همون تندی از بین میره !

designer