اولین بار بود که قرار بود توی عروسی کسی رو نشناسم !
یه راست رفتم لباسامو عوض کردم و خوشحال از اینکه لازم نیست با کسی سلام علیک کنم و سر میز خاصی بشینم رفتم پیش نعیمه .
4 سال بود ندیده بودمش . ولی با اون همه آرایش بازم فرقی نکرده بود ... خوشحال بودم که دیدمش ولی طبق معمول انگار که دیروز ناهار رو با هم خورده باشیم باهاش سلام کردم .. ولی اون انگار که 10 سال همو ندیده باشیم با لباس پر از زلم زیلورش پرید بغلم و لبای ماتیکیشو چسبوند به لپم !! این جور موقع ها یه مقدار خیلی کمی از ابراز محبت کمرنگم احساس شرمندگی می کنم ولی زود به خودم میگم این جلف بازیا چیه .... توبهترینی عزیزم ... ![]()
مداح دعوت کرده بودن .. من که روی سن بودم و داشتم با عروس خانم خوش و بش می کردم مداحه داشت می خوند ... گفتم میبینم که مداحیه و اینا ... گفت آره و نیشش تا بنا گوش باز شد . گویا میدونست الان قراره شروع یه دفعه ای یک آهنگ منو نیم متر از جا بپرونه !!
توی یه چشم به هم زدن نصف سالن ریختن رو سن که بعدا کاشف به عمل اومد قوم دوماد بودن و از اونجا که خوزستانی بودن همه آهنگا بندری بود .
منم که اون وسط در حال له شدن بودم به زور و التماس خودم رو نجات دادم و همون نزدیکا رو یه صندلی نشستم .
همین جوری که تو نخ رقصای کج و کوله و من در آوردیشون بودم و یه لبخند نامردی گونه ای روی لبام بود یکی که تا حالا پشتش به من بود برگشت و دستامو گرفت و کشید تا به جمعشون بپیوندم ... وقتی از دستش خلاص شدم رفتم رو صندلی اونوری نشستم و همچین که نفسم جا اومد دیدم طرف لنز دوربین مبایلش زومه رو من ...یه چشم غره ای بهش رفتم که موبایلشو کرد زیر میزو دست به سینه نشست و زل زد به دیوار رو به روش .. انگار میخواست بگه: من نبودم !!! خلاصه دیدم به اینجا اعتمادی نیست . رفتم سر یه میز دیگه .. تا نشستم کله ی 3 تا زن میانسال رو به روییم رفت تو هم و پچ پچ شروع کردن با هم حرف زدن و زیر چشمی هم چشم ازم بر نمیداشتن ...فقط هر از چند گاهی که متوجه نگاهم می شدن از اون لبخندای آبکی رو لباشون نقش می بست . این جور موقع ها دوست دارم خودمو بزنم ... البته یه کمی هم خندم گرفته بود .. عینهو بچه دبستانی ها شده بودن !
آخر یکیشون سر صحبت رو باز کرد و وقتی تو این فکر بودم که پاشم برم یه جا دیگه بشینم گرمای دست یکی رو روی شونم احساس کردم . تا برگشتم از همون احساسات داغ نصیبم شد و منم از همون احساسات خنک از خودم ساطع کردم ...
و من آن شب فهمیدم که اصولا تک و تنها رفتن توی عروسی اونقدر ها هم که من فکر می کردم خوشایند نمی باشد ! و بهتر است آدم یک بزرگ تر را همراه خود ببرد زیرا در غیر آن صورت آدم را مظلوم گیر می آورند و نمی گذارند آب خوش از گلوی آدم پایین برود نقطه !
روی مبل جلوی تلویزیون لم داده بودم و با بی حوصلگی داشتم کانال های یکی از یکی خش خشی ترشوکه گویا در اثر چشم زدگی به این حال و روز افتاده بودند عوض می کردم .
مجری فیس و افاده ای برنامه تصویر زندگی داشت افاضه ی فیض می فرمود و از فواید یاد داشت برداری روزانه می گفت .
می گفت: اونهایی که خاطرات سالهای قبلشون رو نوشتن می دونن خوندن این خاطرات در سالهای بعد چه لذتی داره و چه بسیار تجربیات و پند و اندرز های سود مندی که در این خاطرات به ظاهر ساده نهفته است !
این بود که نا خود آگاه به طرف اتاق کشیده شدم وجلوی میزم زانو زدم و دستمو تا کتف کردم توی کمد گنجه مانند زیر میزم و از اون ته 6 جلد دفتر قطور رو که کنار هم چیده شده بودند کشیدم بیرون !
طبق معمول اول شروع کردم به ورق زدن اون دفتری که جلد سورمه ای داره و مربوط میشه به وقتی که مغز محترم یه مقداری پاره آجر بر میداشت .. یعنی همون سالهای راهنمایی! دوران راهنماییم تقریبا باحال ترین دوران زندگیم بوده ..واسه همین همیشه از خوندن خاطراتش کیف می کنم ! البته هنوز وقتی بعضی از خاطراتو می خونم دقیقا جزئیاتش و حس و حال اون موقعمو یادم میاد .. شاید واسه همینه که لذت بخشه ... مثلا با خوندن این خاطره کاملا احساس خنکی می کنم .. :
سال 1379 – 6 مرداد – شنبه :
امروز بعد از کلاس مسخره ی گندالوی زبان اومدیم تو حیاط و یه دست بسکت زدیم .. محیا جر میزد . بازم دلش لنگه کفش می خواست و منم نثارش کردم .. خدا بهم رحم کرد که خانم طلایی اون صحنه رو ندید وگرنه سرم بالای دار بود .
خلاصه یه کم لنگه کفش بازی کردیم و برگشتیم سر همون بسکتبالمون . یهو ندا از اون دور با یه کیسه آب اومد وسط زمین و بی مقدمه همشو خالی کرد رو سر فرزانه . فرزانه هم که مثل این علیلا وایساده بود نگاه می کرد
ما هم دیدیم فرزانه خونک شده حیفه بقیه بی نصیب بمونن رفتیم یکی یه دونه کیسه برداشتیم و توشونو پر آب کردیم و تو سر هم پکوندیم . من نمی دونم چرا از همه بیشتر با اذیت کردن محیا حال می کنم ! خیلی عشق می کنم وقتی جیغش در میاد . واسه همین بیشتر وقتمو گذاشتم رو محیای بد بخت .
ولی این ندای ناکس اومد از پشت یه کیسه آب ریخت رو سرم . منم دنبالش کردم و زدمش زمین . بد بختی هیکلش دو برابر منه نمیشه زیاد دورو برش پلکید ولی خاک زمین و خیسی مانتوش گل باحالی رو روی مانتوش تشکیل داده بود !
آخر سر که دیگه کیسه های همه تموم شده بود رفتم توی چاه آب خوری کیسه چپوندم و همه ی شیر هاشو باز کردم تا پر آب بشه .. مثل حوض ! بعد رفتم به سمانه نقشمو گفتم چون اون زورش زیاده می تونه دستیار خوبی باشه . بعد افتادیم به جون محیا گرفتیم اموردیمش با سر انداختیمش تو آب خوری ... اینقده حال داد که خدا می دونه .. آخرشم خانم طلایی اومد دیدیم اگه بخوایم وایسیم میاد پدرمونو در میاره واسه همین تا اومد نزدیک هممون با هم مشت مشت آب از توی آب خوری پاچیدیم بهش .. بیچاره کپ کرده بود .. سر تا پاش خیس شد بعدشم در رفت رفت تو دفتر ! بچه ننه ..
پ.ن : اون موقع ها آب مایه ی حیات نبود ... مایع حیاط بود.


