امروز فکر کنم بخوای تخمین بزنی میشه گفت تو کل دانشگاه 20 نفر بودن ، که 7 نفرشون بچه های کلاس ما بودن ، بقیه کسانی بودن که در و شیشه ها رو تمیز می کردن که برن مرخصی عید !![]()
با این احوالات ، به خاطر چند تا بچه ی فسقله ی چیز، کله سحر پا شدم رفتم دانشگاه . کلاس اولی رو که طبق معمول نصفه کاره رسیدم و با اعتماد به نفس فراوان رفتم نشستم و هنوز نفسم جا نیومده یه سوال نون و آب دار فنی تحویل استاد دادم که نیم ساعت کلاس به خاطرش هوتوتو ... تازه !! کلی هم ازم تجلیل و قدر دانی شد !
آخر کلاس رفتم جلوی میز استاد و انگشتم رو گذاشتم رو چهار خونه ی خالی مربوط به اون روز جلوی اسمم و گفتم استاد ... حضور !!
اونم همین جوری که داشت حرف میزد یه تیک همراه با یه ضرب در گذاشت جلوی اسمم بعد که دقت کردم دیدم از همون اول تا همین امروز بلا استثنا این ضرب دره هست . به معنای این که این جناب تاخیر داشتم!!بنده خدا شرطی شده بود انگار ... خودش اتوماتیک ضرب درو استاد می کرد .![]()
گفتم استاد این ضرب درو بی خیال شین !! آخه این همه ضرب درو کجا می خواین تاثیر بدین ... این جوری فقط لیستتون شلوغ میشه !! ![]()
یه خرده به لیستش نگاه کرد و گفت : من اینا رو برای تاثیر دادن نمی ذارم که !! واسه خوشگلی می ذارم !!
گفتم استاد ببخشیدا ... ولی به نظر من اصلا خوشگل نشده .. حد اقل یکی در میون میذاشتیمن قشنگ تر میشد .
بعد دیگه نمی دونم چی شد که من بی خیال شدم و اونم بی خیال شد و ضرب دره هم سر جای خودش موند
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
خیلی با خودم کلنجار رفتم که کلاس دومی رو دو در نکنم .. هم خوابم میومد هم کلی کار داشتم ...
بچه ها کنفرانس داشتن ، در نتیجه موندن فقط به خاطر غیبت نخوردن بود .. همون چرت و پرت هایی رو که خودمون هم بلد بودیم رو تحویلمون می دادند دیگه ... ![]()
آخر کلاس ، استاد که رو صندلیش چرت می زد از جاش بلند شد و عید رو تبریک گفت و رفت که از در کلاس بره بیرون ... یکی از بچه ها که انگار اونم با من هم آرمان بود داد زد استاد حضور غیاب یادتون رفت !!
کلی خوشم اومد ازش !! تو دلم گفتم دست مریزاد ... ![]()
استاد لبخندی حواله ی لباش کردو گفت : چون بچه های شهرستانی نتونسته بودن بیان حضور غیاب نمی کنیم ... گناه دارن .. حتما بلیط گیرشون نیومده بوده بنده خدا ها .. طفلکی ها ... آخی ... بمیرم براشون ... نازی ... تو غربت چی میکشن این بچه ها ... کاش هیچ وقت براشون غیبت نمی زدم ... کاش باهاشون مهربون بودم .. حالا که نیستن قدرشونو می دونم ... پروردگارا ... منو ببخش ... دل این گلهای باغ زندگانی رو شیکوندم ...
![]()
من عادت دارم ... من از عنفوان کودکی شانس نداشتم ... بد شانسی که شاخ و دم نداره .. نمی خوام ... برو ... ساکت ...
![]()
باورم نمیشه ۱ سال نگهش داشتم !! الان خودم پی بردم بهش ... نکنه ذوق مرگ بشم !!![]()
سر کلاس فی البداهه روش رو کرده بهم میگه بعد از کلاس می خوام یه چیزی ازت بپرسم ! میگم : ![]()
بعد کلاس اومده میگه ریحانه .. یه چیزی ازت بپرسم نارحت نمیشی ؟؟ میگم نه .. میگه آخه نمی دونم بپرسم یا نه !! نارحت نشیاااااا ... اصلا هیچی بی خیال .. نمیخواد .
گفتم : مثل بچه آدم حرف میزنی یا نه ؟؟![]()
بالاخره با هزار تا من من و بالا و پایین همراه با یه لبخند شیطانی بغض آلود میپرسه : آفتابه لگن هفت دست یعنی چی و خودش پشت سرش می خنده ... میگم همین بود واقعا سوالت ؟ میگه به جون خودم ، به جون مامانم ، به جون بابام ، به جون هفت جد و آبادم همین بود .. می دونستم نارحت میشی ... ![]()
میگه حالا بگو دیگه ... من از بچگی این برام سوال بوده . میگم یعنی تو فک کن 7 دست آفتابه و لگن داشته باشی ولی شام و ناهار هیچی نداشته باشی
... یه خرده فکر میکنه و میگه : ااااااااا چقدر بد ... خیلی بده که !! میگم آره دیگه .. بده ! ![]()
بغلم میکنه و میگه ریحانه اگه من تو رو نداشتم همیشه ابله می موندم !! ![]()
میگم حالا واسه چی باید نارحت میشدم ؟؟ میگه : همین دیگهههه ... از این که چه دوست شاسکولی داری ![]()
حالا از اون روز به بعد هر روز یه جیره ی مشخصی از ضرب المثل ها ، جمله ها ، و هر چیز تو این قبیل رو میاره تا من براش ترجمه کنم ... برنامه ای داریم ما ... اول وقتی ورق ضرب المثل ها رو میذاره جلوم میشینم یه شیکم سیر بهش می خندم .. بعد دونه دونه براش توضیح میدم ! اونم چه توضیحاتی .. فقط خدا خدا می کنم نره واسه کسی تعریف کنه ![]()
![]()
بعد از کلاس بهش میگم تو این طرفا اداره ی پست سراغ نداری ؟ میگه چرااااا !! میگم : کجاست ؟؟ شروع میکنه یه آدرس اجق وجق میده .. حرفش که تموم میشه میگم من هیچی نفهمیدم !! بی خیال.. میرم از بچه ها می پرسم .![]()
میگه نـــــــــــــه .. وایسا با هم بریم ... من می برمت ! ![]()
همین جوری زیر برفا ، توی گل و شل .. با هزار بد بختی و فلاکت ، کلی راه رفتیم ، تا رسیدیم جلوی یه صندوق زرد گنده و وایسادیم . رومو کردم بهش گفتم چی شد ؟ گفت : ایناهاش دیگه !! پسته !! چی می خوای پست کنی ؟؟ میدی من بندازم توش ؟ ![]()
با متانت تمام و لبخندی بر لب بردمش کنار یه ماشین که یه عالمه برف روش بود قشنگ با زاویه ی مناسب وایسوندمش ،همین جوری که هاج و واج نگاه می کرد دستومو کشیدم رو صندوق عقب ماشینه و تا خواست به خودش بیاد همه ی برفا رو چپوندم تو چشم و چالش ! ![]()
همین جوری که از دماغش برف میومد بیرون گفت چی شد یهو ؟؟ ![]()
![]()
گفتم هیچی عزیزم .. فقط جرات داری یه بار دیگه منو راهنمایی کن ..![]()
ولی تو دلم کلی حال کرده بودم ... تا خود دانشگاه درگیر بودیم با پاچه های تا زانو خیس و گلی ... هی اون میزد ، هی من میزدم .. دوباره هی من میزدم هی اون میزد .. بعد دوباره ...
...
خودش خیلی از خودش شرمندست .. ولی من بهش دل داری میدم میگم اگه نبودی افسردگی مزمن می گرفتم میافتادم گوشه ی خونه .... ![]()
![]()
![]()
اولا که از جناب مهندس طراح قالب ،خیلی زیاد ... قد یه عالمه ، تشکر می کنم !! ![]()
ثانیا که این نوشته ی بنده خدا از روز 4شنبه ی هفته ی قبل تو این کامی جون خاک می خورد ... حال و حوصله ی کپی کردنش تو اینجا نبود !!![]()


