تو خونوادمون من تنها کسی هستم که از پرنده ها بدم میاد ..دوست دارم سر به تن هیچ کدومشون نباشه !
در حالی که مامان و بابام عاشقشونن . تمام فکر و ذکر هر دوشون میشه این که چی کار کنیم که خدای نکرده این زبون بسته های حیوونکی اذیت نشن . ![]()
بابام ایوون رو کرده باغ وحش . یه طرفش از پایین تا بالا طوری کشیده و شده خونه ی مرغ عشق ها ،که روز به روز به تعدادشون اضافه میشه ! یه طرف هم قفس 2 تا طوطی . البته قفس که چه عرض کنم .. قفس بی سقف که این پرنده های معصوم اون تو دلشون نگیره و هر وقت خواستن بیان بیرون !!
من اول همه اینها رو نادیده می گرفتم و اصلا وارد ایوون نمیشدم .. میگفتم اشکال نداره حالا ،من هستم ،اونا هم هستن .. کاری به کار هم نداریم که !! ![]()
ولی همین جوری که پیش می رفت عشق مامانم به اونا زیاد تر میشد و من رو یادش می رفت
.. یهو میدیدی یک ساعت تمام نشسته جلوی قفس طوطی ها و باهاشون حرف میزنه و قربون صدقشون میره ... میرفتم دم در ایوون می گفتم مامان جان .. به جای این که هی با اینا حرف بزنی بیا با خودم حرف بزن که حد اقل یه عکس العملی به حرفات نشون میدم .. اینا چین آخه ؟ همین جور زل میزنن تو چشم آدم ..
مامانم بر میگشت می گفت که: فکر میکنی ریحانه !! اینا قشنگ می فهمن ،عکس العمل هم نشون میدن !
بعد همین جوری میگذشت تا شب میشد و بابام میومد و تا حال مامانمو می پرسید با هم میرفتن تو ایوون ،پیش این طوطیا و مامانم از شیرین کاریای بی مزشون برا بابام تعریف میکرد !![]()
یه دفعه طوطیه از قفسش اومده بود بیرون و همه ی خاک گلدونا رو ریخته بود زمین .. من تازه از بیرون اومدم و دیدم مامانم زانوی غم به بغل گرفته ،بعد که فهمیدم کار طوطیه بوده رفتم تو ایوون و چشم انداختم تو چشمشو سرش کلی داد زدم ... یهو مامانم اومد گفت واااااااااااااای نگو ریحانه ،نارحت میشه !!!! منم که دیدم این جوریه سه انگشتی محکم زدم تو سر طوطیه و از ایوون اومدم بیرون !!![]()
همین جور گذشت و ما چیزی نگفتیم دیگه زندگی شده بود مال این طوطیا !! تو حال واسه خودشون می چرخیدن .. موقع شام میومدن سر میز شام .. وقتی تو حال می خوابیدم همش مواظب بودم کسی نیاد رو سرم بشینه و با نوکاش چشممو در نیاره
... مامانم هم این همه حساسیت منو که میبینه می خنده هی!
دیروز هلاک خواب ،از بیرون اومدم خونه ،خونه ساکت ساکت بود ،رفتم رو مبل اون وری که آفتاب افتاده بود روش خوابیدم .
همین جوری که خوابه داشت بهم میچسبید ،یهو یه صدای جیغ مهیبی از طرف ایوون اومد .. از خواب پریدم .. قلبم قلمپ قلمپ میزد .. ولی حال نداشتم از جام پاشم .. بعد صدای لرزان مامانم رو شنیدم که
گفت : کشتمش !!![]()
گرفتم چی شد ! همون جوری زیر پتو میخندیدم
... بابام وحشت زده از تو اتاق پرید بیرون گفت : کدومشونو کشتی دوباره ؟؟ مامانم با بغض گفت ماده هه !![]()
بعد اومد بالا سرم وایساد و من چیزی نپرسیده برام توضیح داد که اومدم در ایوون رو ببندم اومد دنبالم گردنش لای در گیر کرد .. دعا کن نمرده باشه ... اگه مرده باشه میشه سومی !!!![]()
البته دو سه روزی به زور صلوات های نذر شده ی مامانم زنده موند ولی الان جنازش بالا پشتبومه و آقا کلاغه جیگرشو خورده !
*لازم به تذکر است مادر گرام همیشه آنقدر با پرنده ها دوست می شود که آنها خودشان را به او نزدیک می کنند تا جایی که مسببات قتل خود را مهیا می کنند .. چندی پیش یک قناری بی گناه را زیر لگد هایش کشت ! قناری نام برده هنگامی که مادر جان در خواب تشریف داشته اند بالای سر ایشان وول میزده است و وقتی مادر اینجانب برای درست کردن چای از جا بر می خیزند زیر دمپایی های خود احساس قلمبگی کرده و سپس کاشف به عمل می آید که قناری جای اینکه در قفسش باشد زیر پای ایشان جان به جان آفرین تسلیم کرده . ![]()
![]()
![]()
و این است حدیث عشق !!! ...



