همچین که امتحانا شروع میشه هزار و دویست و پنجاه و دو تا مراسم و کارا ی فرعی هم میریزن سر آدم ... ![]()
شنبه امتحان فلان درس ،شبش عروسی فلان کس ، فرداش دوباره امتحان بهمان درس !! بعد 1 روز تعطیلی ... تو همون 1 روز تعطیلی از صبحش باید همراه مادر گرامی بری خرید و دنبال کارای خان داداش تازه دوماد و اینا ..
بعد همچین که میای خونه و دستت به کتاب میرسه و میبینی که چند صفحه باید بخونی ،یهو یه صدایی میشنوی که میگه ریحـــــانه !! بعد میری میگی بعله؟! بعد متوجه میشی که دوباره باید لباس بپوشی و ..
.
فردا صبحش پا میشی با اعتماد به نفس فراوان میری سر جلسه ی امتحان ..
بعد بچه ها هی بهت میگن : دیشب حسابی خر زدیا !! بعد تو مجبوری همین جوری نیگاشون کنی چون زبونت قاصره از گفتن هر گونه کلامی !! بعد که امتحان دادی میای خونه میری زیر پتو ... تاااااااااااا عصری بعد عصری از همون جا داد میزنی چاییییییییییی ... بعد مامان جونت برات چایی میاره .
دیگه کم کم پامیشی میری تو حال یه خورده پای تی وی میشینی تا خستگی خواب از تنت در بره ... تا میای بری پای درس میبینی این کامران اینا شروع شدن !! دیگه همین جوری میشینی .. تموم که شد بابات میاد خونه میگه درس میخوای بخونی همین جا تو کانون گرم خونواده بخون ،تو هم که نمی تونی تو کانون گرم خونواده باشی و راجع به مراسم و کارای عروسی و تصمیمات در حال گرفته شدن نظر ندی ...
همین جوری که داری نظر میدی هی باید مربا رو هم بدی بابا ! بعد ییـــهو به خودت میای میبینی همه رفتن سراغ یه خواب باحال و آروم و تو موندی وسط حال با یه کتاب گُنده جلو روت ... ![]()
واسه همین مجبوری روش جغد ها رو در پیش بگیری و از شب ها استفاده کنی ،ولی از اون جایی که درس برات مثل یه قرص خواب آور عمل میکنه می فهمی تو نمیتونی یه جغد باشی چون جغد فقط زل میزنه و دقت میکنه ولی تو باید درس بخونی و دقت کنی .. پامیشی میری مسواکت رو میزنی چون میدونی قیمت بنزین وارداتی لیتری 500 تومان است که با استفاده از یارانه به قیمت لیتری 80 تومن در دسترس ما قرار میگیرد.![]()
در هر حال می خوای بخوابی ولی سر راه یه سری به کامپیوتر بد بختت میزنی که بد جوری اثرات دل تنگی تو چشش موج میزنه .
بعد فرداش دوباره خیلی خوشگل میری سر جلسه ی امتحان و تند تند یه سری جواب از تو آستینت در میاری
!! زودی ورقه رو میدی و میای بیرون . بعد دوباره بچه ها دو سه تا سوال ازت میکنن و تو هم نمی دونی چه جوری میشه که شانسکی درست جواب میدی .بعد اونا هم خیلی خشمگینانه بهت میگن خر زن ... تا میای حرف بزنی و بگی که دیشب تا پاسی از شب کجا بودی واسه خودشون می برن و می دوزن و فکر میکنن الان تو خیلی خر زنی ![]()
بعد ..
آهان .. بعد پس پسون فردا شب نامزدیه داداشته و تو مثل این بچه بوقا نشستی داری اطرافت رو نگا میکنی .![]()
بعد تو می مونی و 3 هفته امتحان و هزار و دویست و پنجاه و دو تا کار !![]()
![]()
نکته : هم اکنون هیچ عملی در نظرم منفور تر و منزجر کننده تر و چیز تر از امتحان داشتن نیست .. فقط عروسی دوس دارم !!![]()
![]()
![]()
پریشب که از خواستگاری بر گشتیم و اطمینان حاصل شده بود که قضیه حله ، روم رو کردم بهش و گفتم : راستی ،به خانومت گفتی خواهرم یه سری بدهکاری بهت داره که تا پسِت نده دلش آروم نمیشه ؟ گفت : هان ؟؟ گفتم همون موقع ها که دفترم رو جر واجر می کردی یا نقاشیامو پاره می کردی یادته ؟؟ گفت : ![]()
گفتم: خب منم دفترشو جر واجر می کنم و بوم های نقاشیش رو با قیچی جر واجر ! ... یا بالاخره باید یه جوری تلافی این که نمیذاری یه دل سیر با آمپلی فایرت حال کنم رو سرش در بیارم ... ![]()
بابام گفت : قربون دخترم برم ... آره باید همین کارو بکنی ... وگرنه اونم میشه یکی مثل داداشت !! اونوقت کیه که از پس این دو تا بر بیاد ؟ برو جلو من باهاتم .. ![]()
اول کار خودم مقصر بودم ... بی خودی رفتم هی تو گوشش خوندم که ازدواج کن ... زن بسّون ! به حرف این مامان و بابا گوش نده که میگن الان زوده .. تا تو بیای قضیه رو حل کنی و بله بگی و بله بگیری شده 30 سالت !! پسرم به حرفای من گوش کن ... هر چی باشه من 2 تا پیرهن از تو کمتر پاره کردم ... ![]()
خلاصه از اون جایی که حرف ما برای آقا داداش بروی خاصی داره فرداش اومد پیش من و مامان و دستور فرمود که پاشین برین خواستگاری ! ما هم خندیدیم . ![]()
شب شد . خوابید و دوباره صبح بلند شد و گفت : برید خواستگاری لطفا ! وما باز هم خندیدیم . ![]()
![]()
روز ها سپری می شد واو همچنان می گفت و ما همچنان می خندیدیم
تا این که یک روز گفت : من زن می خوام !! گفتیم : خب ؟؟ گفت برید برام خواستگاری !! گفتیم : چشم و دوباره همچنان خندیدیم
تا این که متوجه شدیم زیر لب داره میگه اصلا من میرم معتاد میشم !![]()
مامانم از جا پرید . گفت : اعتیاد ؟؟ این بلای خانمان سوز ؟؟نــــــــــــــــــه!!![]()
و این گونه شد که ما راهی خواستگاری شدیم . چه زجر ها کشیدم در این راه و چه خون دل ها خوردم .. .برای من !! من ِ ریحانه ، نیم ساعت صاف و بدون سر و صدا نشستن در جایی هم غیر ممکن می نماید چه برسه به 2 الی 3 ساعت بدون مبایل و بدون سر و صدا و با قیافه ای مظلومانه نشستن و حرف زدن با چندین نفر آدم های گُنده !!
تمام طول آن دو سه ساعت زیر لب این سخن آقایان شعرا را زمزمه می کردم که می گویند : خودم کردم که لعنت بر خودم باد ... (وبعد به این نکته اشاره می کردم که دور از جون این جانب)
بالاخره بعد از چندین بار خواستگاری رفتن و خون دل خوردن ،پریشب آخرین مرحله انجام شد و قرار عقد هم گذاشته شد .
توی خونه ،سر میز شام ،همین جور که سرم پایین بود گفتم : آخه زن می خوای چیکار ؟؟ از حالا می خوای خودتو بد بخت کنی که چی بشه ؟ راحت داری زندگیت رو می کنی دیگه !! نونت کمه ؟ آبت کمه ؟؟ هم خودت رو بد بخت می کنی هم ما رو ... آدم یه خورده تحمل می کنه عوضش از زندگیش کمال لذت رو میبره ...!!
وقتی سرم رو بالا گرفتم، توی چشمای همه ی اهل خانواده یه دونه از اینا ( ! ) بود
... ولی من به روی خودم نیوردم و با خونسردی کامل به تناول طعام ادامه دادم ! ![]()
بعد که پاشدم رفتم صدای داداشم رو شنیدم که داشت می گفت : این ریحانه اصلا خودش نشست زیر پای من که زن بگیرا ... ![]()
پ.ن: یه خواهر شوهری بشم که انگشتاشونم باهاش بخورن ... یه کار می کنم به فروغ بگن زکی!
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()


