تبليغاتX
که چی ؟؟؟
اف ام !!
نوشته شده توسط ریحانه
سه شنبه 28 آذر1385

یک ظهر پر آفتاب پاییزی ، اتوبان صدر ، موج FM ، رادیو پیام ، صدای همون زنه که همیشه چیز میز میخونه ، با یک آهنگ ملایم :

"در جاده می راند ،ساعت نزدیک ظهر را نشان می داد و چیزی نمانده بود به تهران برسد . اولین خروجی را پیچید و وارد یکی از خیابان های اصلی تهران شد ."

اینجا بود که با خودم فکر کردم که خوبه ها !! رادیو هم چیز باحالیه ... میچسبه آدم همین جور که داره رانندگی میکنه یکی هم برا آدم قصه بگه ..

 "در امتداد خیابان اصلی یک میدان بود با گلهای زیبا و سنگفرش مرتب و وسط آن میدان یک سرویس بهداشتی بود . از ماشین پیاده شد و به طرف سرویس بهداشتی رفت . گلها خیلی زیبا بودند !هوا جوری بود که سر حالش می کرد .."

چشمام گرم شده بودحسابی، فکر کردم که چقدر مزه میده اگه همین جا یه خواب قیلوله ای هم بکنم !! ای کاش ...

وارد سرویس بهداشتی شد . جمله ای روی دیوار آن نوشته شده بود که توجهش به آن جلب شد ."

به خیال این که داره قضیه هیجانی میشه بی خیال خواب و اینا شدم و در کمال تعجب به گوش دادن ادامه دادم !! یعنی ممکنه واقعا جمله رو بخونه ؟ ... !!

روی دیوار با خط خوشی نوشته شده بود : هر سرویس بهداشتی که در شهر ساخته می شود ، قدمی است در پاکیزگی بیشتر شهر ."

جمله آنقدر با مسما و دلنشین بود که حسابی رفتم تو فکر و چند بار تو ذهنم تکرارش کردم .

 "به طرف ماشین رفت . سوار شد . هوا بسیار گرم بود . راه افتاد . به میدان دیگری رسید . آنجا نیز یک سرویس بهداشتی بود . با خود فکر کرد چقدر در این شهر سرویس بهداشتی وجود دارد !"

و من تا زمان رسیدن به کلاس و تمام طول کلاس و بعد از آن و همچنین در تمام مسیر بازگشت از طرف دانشگاه به خانه  به پیام داستان فکر میکردم .. و به این که داستان درام بود یا طنز و یا آموزنده ،ورزشی و یا ... ؟؟ و مدام سعی می کردم چهره ی نویسنده ی این متن پر فراز و نشیب را در ذهن مجسم کنم .

البته یه احتمال دیگه  هم وجود داره ..  اینکه : شاید واقعا قسمتی از داستان را به خواب قیلوله فرو رفتم و نکته ای از قلم افتاده ... !!

 ***

فکر کنم 99 در صد جمله ها رو عینا مثل جمله های  اون خانومه نوشتم ،فقط یه مقدار از توصیفات میدون و هوا و گلهای زیبا و اینا زدم  ... چون هدف اصلی پی بردن به پیام داستان  و فرو رفتن سر خوانندگان در جیب تفکر بود و لاغیر !!

 

عنوان بی عنوانی !!
نوشته شده توسط ریحانه
یکشنبه 19 آذر1385

سر کلاس نشسته ام .. این روزها کلا حال و حوصله ای برایم نمانده که بخواهم آن را برای جزوه نویسی و گوش دادن به حرفهای استاد خرج کنم ،دیوار های کلاس رو دلم سنگینی می کند . اس ام اس می آید .. مطی است . نوشته است که :نامرد روزگار ... دیگه نه زنگی نه چیزی ، هی من باید حالتو بپرسم که اونم جواب نمیدی !

خود کار را می گذارم روی صفحه ی نیم نوشته ی کلاسور و دو دستم را مشغول جواب دادن می کنم .. با خود فکر می کنم این جوری شاید سریع تر دستم آزاد شود برای جزوه نویسی .

آفتاب بی رنگ زمستانی تا وسط کلاس و تا روی صفحه های جزوه ام دویده است و همان جا، جا خوش کرده است .

نمی توانم گوش کنم .. حواسم پرت است .. خودم هم نمی فهمم چرا !؟از صبح در پی یافتن دلیل، سر گردانم . حوصله ی وز وز کردن های مریم را ندارم .. ولی او انگار هیچ نمی فهمد .. همین طور به حرفهایش ادامه می دهد . مجبورم هم صحبتهای استاد را گوش کنم .. هم بنویسمشان .. هم برای حرف های مریم سر تکان دهم و هم جواب اس ام اس های شاکی گرایانه ی مطی را بدهم ..کاری که  فقط از جنس مونث بر می اید و لا غیر!!

 .. از خودم بعید می دانستم همچین جوابی را .. جوابی خالی از شوخی ،آن هم از طرف من ،آن هم برای او!! احتمالا او هم تعجب خواهد کرد .. گفتم : حالم گرفتست  .. همین که یادمی برام کلی میارزه .. دیگه منت نذار !!گفتم با این جواب دیگر گیر نخواهد داد و گله گذاری را تمام می کند .

پا پی شد که چه مرگت شده و چرا دمغی ؟ گفتم هیچی .. سر حالم !باور نکرد .. نمی گذاشت بفهمم استاد چه می گوید .. بچه های دیگر هم نمی فهمیدند گویا . این طور که به نظر می آمد خودش هم نمی فهمید !

آنقدر پاپی شد که مجبور شدم خودکار را بکوبم روی صفحه های حاشیه صورتی جزوه و از کلاس بزنم بیرون و زنگ بزنم که : زنده ام و در بیمارستان به سر نمی برم و فقط کمی حالم گرفته است !آبی خوردم و گلویی تازه کردمو دوباره به اغوش کلاس باز گشتم .. زیر همان نور کمرنگ آفتاب زمستانی !!

باز هم لرزش مبایل را حس کردم .. شیطان وادارم می کرد دوباره شیرجه بروم و بیاورمش بالا و ببینم چه گفته است .

خواهش کرده بود بروم ببینمش یا بیاید ببیندم گفته بود دلش گرفته و احتیاج مفرط دارد به یک عدد ریحانه !!.. در جواب فقط گفتم : پارک لاله .. نیم ساعت دیگه !خوشحال شده بود .. نزدیک 6 الی 7 تایی از این شکلکها برایم فرستاد : >:D<!!

پارک لاله را دوست دارم .. البته نه همیشه ،هر چند وقت یک بار .. دیشب هوسش افتاده بود به دلم و امروز عملی اش کردم . با یک حرکت سریع کوله ام را انداختم روی دوشم و چشم در چشم استاد از کلاس زدم بیرون .. هنوز شاید نیم ساعت از کلاس نگذشته بود !

...

سر 16 آذر که رسیدم ،زنگ زدم و گفتم داخل پارک نمی روم تا بیایی .. از دور می دیدمش که راه رفتنش به دویدن می مانست .. احساس می کنم در این جور مواقع خیلی ازم حساب می برد .

شاید او هم فهمیده تازگی ها از سرما چندشم میشود ..

16 آذر را گرفتیم و از بلوار گذشتیم و همان طور مستقیم ادامه دادیم ... آفتاب مثل همیشه با چشمم سر جنگ داشت .. کمرنگ و پر رنگش فرقی نمی کند ،در هر حال تا چشمم را دم دست گیر بیاورد آنقدر انگولکش می کند  تا اعصابش را خط خطی کند.انگار چشم همه ی مردم شهر را ول می کند و یک راست می چسبد به چشمان من !!

 صحبت کردیم تا گشنه شدیم و کش لقمه ای در رگ زدیم . صحبتمان حول و حوش همه چیز بود جز دل گرفتگی و از این جور مزخرفات .. از بس از خاطرات گذشته خندیدیم که لپ هایمان درد گرفته بود !خدا رحم کرد آن موقع روز جز کلاغها و گربه ها ی چاقِ در حال جفت گیری، کسی در پارک نبود .. و اگر هم بود آنقدر گرفتارخودش بود و سر در گریبان خود یا شخص دیگری فرو برده بود که ما را نمی دید و ما نیز سعی می کردیم انها را نبینیم و از شرم و خجلت فراوان چشم بدوزیم به سنگفرش پارک و سوت بلبلی زنان از جلوی نیمکتشان بگذریم تا انها نیز به کارشان برسند !!

ازساعت 12تا 5 تمام دور پارک را و تمام زوایای آن را راه رفتیم و وقتی دیدیم هوا به شب گراییده ،فریادی از روی پشیمانی بر آوردیم و هر کدام راهی منزل خود شدیم .. در آخر ،رو کرد و گفت : راستی .. چرا حالت گرفته بود .. ؟؟ نگفتی !! گفتم : ای دل غافل .. تو نیز ..!! بنابر این موکول شد به دفعه ی بعدی .. سر فرصت !!

***

*خواندن 200 صفحه از یک کتاب 500 صفحه ای در یک روز می تواند در سبک نوشتاری انسان تغییرات قابل ملاحظه ای بر جای گذارد .

*بسیار ســـــفر باید ،تا پخته شود خامی !!  

مریضی بی شاخ و دُم!!
نوشته شده توسط ریحانه
یکشنبه 12 آذر1385

ساعت 2 بعد از ظهر ،سر کلاس اون ردیف آخر آخریه نشستم . این یکی از شلوغ ترین و پر ازدحام ترین کلاسای این ترمه . تازه رسیدیم سر کلاس و استاد هنوز داره حضور غیاب میکنه . تا اسمم خونده میشه و منم اعلام موجودیت می کنم مبایلِ توی دستام میلرزه ،نگاهش می کنم . شماره نا آشناست .میام بذارمش تو کیفم که یاد ساعت قبل می افتم . سر کلاس قبلی یه آدم نسبتا مهم زنگ زده بود و بهش گفته بودم خودم باهاتون تماس می گیرم تا یک ساعت دیگه و کاملا فراموشش کرده بودم !

یه نگاه به استاد انداختم .. از اون استادها بود که اگه متوجه بشه یکی سر کلاسش داره با مبایل حرف میزنه فکر می کنه بهش خیانت بزرگی شده و ممکنه کار دستت بده .

شیرجه زدم زیر میز و دستم رو گرفتم جلوی دهنم و با لحن آرومی گفتم بله ؟؟ صداشو مثل من آروم کرد و گفت :سلام .. ببخشید مزاحمتون شدم .. منتظر شد تا جواب بدم .. گفتم خواهش می کنم بفرمایید .. لادن با نوک انگشتش میزد به کمرم و اعصابمو خط خطی می کرد.. هی می گفت ریحانه ... بیا بالا ... چی کار داری می کنی ... ریحانه ... !!

طرف‌ِ پشت خط تا اومد شروع کنه به حرف زدن همین جوری که پایین بودم سرم رو آوردم بالا و روم رو کردم به لادن و گفتم کوفت !!   دوباره رفتم تو گوشی .. واسه خودش یه چیزایی می گفت  .. هواسم به صدای استاد بود که تصمیم گرفته بود از یه بد بختِ طفلکی ِ فلک زده ای درس بپرسه و دونه دونه اسما رو می خوندو جواب میشنید که : استاد مطالعه نکردم ! اگه میشه جلسه ی بعد ...

وسط حرفش پریدم و گفتم : شما با کی کار دارین ؟ گفت ببخشید انگار موقعیت خوبی ندارید .. گفتم نه .. اصلا!

گفت : ببخشید فقط می خواستم ببینم این شماره رو میفروشین ؟ مکث کردم .. گفتم نه ... گفت میشه بفروشین ؟؟ گفتم نه ... خواستم قطع کنم که گفت : اگه خواستین بفروشین به این شماره تماس می گیرین ؟؟ گفتم باشه ..اگه!

گوشی رو بستم و انداختم تو کیفم و سرم رو تکیه دادم به دیوار پشت سرم و محو درس شیرین و جذاب استاد شدم !!

2 3 روزی گذشت ... دیشب درست نخوابیده بودم و تمام کلاسا رو به این امید گذرونده بودم که بیام خونه و پرتاب شم روی تخت و لحاف رو بکشم روی سرم و در تاریکی مطلق بخوابم ..

اومدم خونه و سپردم که هر کس بیاد طرف اون طرفا و قصد بیدار کردن منو داشته باشه  .. خیلی ... خیلی چیزه ...

چشمام گرم گرم شده بود .. به آرزوم رسیده بودم و داشتم خدا رو به خاطر این که دوباره این نعمتش رو شامل حالم کرده تا بتونم زیر لحاف گرم و نرم لذت خواب رو بچشم شکر می کردم که دوباره مبایله شروع کرد به سر و صدا ! ویبرش میز رو می لرزوند و صدای نا هنجاری تولید می کرد . از ترس اینکه طبق معمول از رو میز با مخ نیاد رو زمین، دستم رو از زیر لحاف آوردم بیرون و بدون اینکه چشمام رو باز کنم جواب دادم. 

 سلام کرد و منتظر جواب بود ولی من ساکت موندم تا ادامه بده .. ببخشید می خواستم ببینم که شما شمارتونو میفروشین ؟؟ ساکت موند .. گفتم نـــــــه خیر . گفت ببخشید مثکه باز بد موقع مزاحم شدم ... گفتم هر موقعی که مزاحم شید  چه خوش موقع چه بد موقع من شمارمو نمیفروشم !

امروز تو ماشین نشسته بودم ..شارژ و سر حال . دوباره زنگ خورد .. مثل اکثر وقتا نگاه نکردم که چه شماره ای افتاده و بلند و سر حال گفتم سلام ... گفت سلام ... خوب هستید ... ببخشید ... شمارتونو نمیفروشین ؟؟ گفتم : شما همونی هستین که چند بار قبلی هم تماس گرفته بودین؟ .. از این که شناختمش خوشحال شد و گفت بله .. بله !! گفتم شما یه چیزیتون هست مثکه ... گفت بله ؟؟ گفتم :خوب نمی فروشم دیگه !گفت نمیشه حالا بفروشی؟؟ دلم یه لحظه براش سوخت .. گفتم حالا واسه چی ؟؟ یه دلیلی آورد که منظورش رو متوجه نشدم دقیقا ... گفتم چند ؟؟ گفت: هر چی شما بگین .. 10، 20 تومن روش ... گفتم: نه !! گفت : خب پس چند ؟ گفتم: هیچی .. من که گفتم .. !گفت: بگو  دیگه آره یا نه !!نــــه .. گفت یعنی هیچ راهی نداره ؟؟ گفتم حالا باید بپرسم گفت مگه مال خودت نیست ؟؟ صدامو بردم بالا و گفتم: از بابام  که باید بپرسم بالاخره!!.. گفت: آهان .!! پس من دوباره زنگ میزنم .. گفتم: نخیر .. اگه جواب مثبت بود خودم میزنم .. گفت: هر چی شما بفرمایید !!

نیم ساعت بعد ... زنگ زده میگه چی شد ؟؟ با همون لحن آروم گفتم : دیگه داری خستم می کنی ... گفت :جانم؟؟ گفتم : حالا که این طور شد عمرا!! ... هر چقدر هم دلت می خواد زنگ بزن .. کیه که جواب بده!

قطع کردمو نگاهمو انداختم تو چشای مریم و خنده ی خفیفی سر دادیم !

***

کاش به منم یاد می دادی چه جوری میشه اینقدر راحت بود !!  این نامردیه که تو بلد باشی و من ...!!

 

آه ... ناله ... فغان!!
نوشته شده توسط ریحانه
سه شنبه 7 آذر1385

 

طی عملیاتی خاص !! بی ماشین شدم ... !! از اونجایی که تو این عمر چندین و چند سالم از تاکسی و اتوبوس استفاده نکردم یه مقدار زیادی بد بخت شدم ... !! تو این سرمای سگ کش !! با پای پیاده ... تو این شهر درندشت و شلوغ و بی در و پیکر و پر دود ..

روزای اول همه چی برام جالب بود و جدید .. به نوعی از این که از یک نواختی همه روزه بیرون اومده بودم و چیزای جدیدی میدیدم ،راضی بودم . هر کدوم به قدر کافی سرگرمم می کرد و طولانی بودن راه و شلوغی وسرما رو یه کمی از یادم می برد ! ولی این جذابیت فقط دو روز ناقابل طول کشید و الان کاملا سر خورده هستم!!

از اونجا که خورشید زود بای بای میکنه و میره پشت کوه ها ... خانواده اصرار دارن که از وسیله ی مزخزفی به نام آژانس استفاده کنم ... و در طی این هفته هر روزی که پا هامو از تو کفش در وردمو به کانون گرم خونواده قدم گذاشتم ، پرسیدند چه جوری اومدی و گفتم که با وسایل نقلیه ی عمومی اومدم، نگاهی سراسر تعجب رو نثارم کردند... و همون جا این سوال حیاتی در ذهنم نقش بست که : مگه من چمه ؟! بنابر این مصر شدم تا نه تنها بعد از ظهر ها ،بلکه صبح ها نیز پا به عرصه ی جامعه گذاشته و از نزدیک با مشکلات حمل و نقل عمومی آشنا بشم !!(که البته تا کنون میسر نشده)

معمولا کلاس که تعطیل میشه 5 6 تایی از بچه ها که همه تا یه جایی مسیرمون یکیه با هم دیگه میایم تو ایستگاه اتوبوس و چشم به راه می مونیم تا یه ماشین گنده ی بد ریختی از اون دور دورا بیاد و ما طفلکی ها رو سوار کنه !بعد وسط مسیر هی کم و کم و کمتر میشیم تا تعدادمون میرسه به 3 نفر !! اون روز بعد از چهل و پنج دقیقه  معطلی یه اتوبوس آسه آسه پیداش شد . از همون دور معلوم بود که توش پره !! یه چشم غره ای به زهره رفتم و گفتم وای به حالت اگه جا نشیم !! بابا جون خدا تاکسی رو آفریده واسه چی؟؟ 3 سوت یه تاکسی میگرفتیم میرفتیم .. الان خونه بودیما !!اونم شروع کرد به دل داری دادن که : جا میشیم .. بالاخره 3 نفر که پیاده میشن اینجا ...

خلاصه با اخم و تخم وایساده بودم که اتوبوس وایسادو در عقبش درست جلوی پای من باز شد ... رفتم کنار تا اگه کسی می خواد پیاده بشه راحت باشه ولی همه سر جای خودشون وای ساده بودن و منتظر ما بودن تا سوار شیم ... زهره گفت برو بالا !! گفتم نهههه تو برو اول .. آخه جا نمیشیم که .. جای اینا هم تنگ میشه ... وای میسیم واسه بعدی ... خانوما و آقایونی که سوار اتوبوس بودن کاملا حرفای ما رو میشنیدن و چشم دوخته بودن به حرکات تعارفی ما !مرضیه که بی تعارف پرید بالا و به دنبالش زهره و هر دو از روی همون پله های اتوبوس می گفتن ریحانه بیا بالااااا ... منم می گفتم نه !! جا نمیشم ،برین شما.. زهره داد میزد ریحانه باید دیگه عادت کنی .. از این به بعد همینه وضع !! اینجا بود که مردم همیشه حاضر در صحنه که گویا فهمیده بودن من آدم ناشی ای هستم شروع کردن به سخن گفتن و تشویق ...سه ،چهار تا مرد وچند تا زن با هم می گفتن ریحانه بیا بالا الان درو میبنده ها !! منم مات و مبهوت وای ساده بودم و فکر می کردم من برم بالا ،بعد در که بخواد بسته بشه ،چه جوری میشه اونوقت ؟؟

صدای فیس پیش مقدمه ی بسته شدن در که  اومد  یکی از مردا بلند گفت آقا وایسا ریحانه نیومده هنوز!!

زهره و مرضیه  از خنده غش کرده بودن تو بغل هم ... با جدیت سوار شدم و در که به زور بسته شد رومو کردم به درو انعکاس تصویر چشمای اشک آلود زهره رو که دیدم از خنده ی اون خندم گرفت

 

ماشینا مثل موش هایی که کله هاشونو آتیش زده باشن به سرعت این ور اون ور می رفتن ، بالاخره یه جای خالی پیدا شده بود و من به عنوان مهمان نشسته بودم و مرضیه و زهره به عنوان میزبان جلوم وایساده بودن و داشتن یه سری فنونی رو در مورد این شیوه ی زندگی بهم یاد میدادن .. منم با این که حواسم جای دیگه بود سرا  پا گوش بودم ..

همون موقع  یه خانوم نسبتا مسنی که پیشم نشسته بود و انگاری از کل قضیه باخبر شده بود دست گذاشت رو پامو گفت : دنیا همیشه یه جور نمیمونه !! بالاخره آدم یه روز داره ،یه روز نداره ... منم اول مثل تو بودم....!!

رومو کردم به زهره و مرضیه و با بهت و ناباوری و یاس و نا امیدی تو چشماشون نگاه کردم که : یعنی من .. تا 40 سالگی ؟؟ نـــــــــــــه!!

 

 

 

گردنم درد میکنه ... بغض!

چهار شنبه  ... 2 تا بغض !!

تحقیقام مونده همش ... 3 تا بغض !!!

نمی خوام ... 4 تا بغض !!!!

 

designer