تبليغاتX
که چی ؟؟؟
آب در هونگ کوبیدن !!
نوشته شده توسط ریحانه
شنبه 27 آبان1385

از

از شب قبل با خودم عهد کرده بودم که شنبه رو به بطالت و خوش گذرونی نگذرونم و بشینم تو خونه و مثل دخترای خوب به کارای عقب موندم برسم !! از این رو جمعه رو تا اونجایی که چشمام طاقت داشت بیدار موندم .

صبح ،از وقتی نور بی رمق خورشید از پشت دو لایه پرده خودشو می چپوند تو اتاق ،هر از چند گاهی لای چشممو باز می کردمو به ساعت یه نگاهی مینداختم و دوباره محکم می بستمشون تا خواب نتونه از چشمام فرار کنه!

هر چی باشه خواب زورکی از نشستن پای درسا و تحقیقای تلنبار شده بر هم بهتره !!

وقتی برای آخرین بار چشمامو باز کردم احساس کردم ساعت داره با هام شوخی میکنه !! مثل این فیلما چشمامو باز و بسته کردمو دوباره به ساعت نگاه کردم تا مطمئن بشم ساعت یکه !!

فردا قراربود گزارش کار مربوط به یکی از تحقیقاتمونو بدیم استاد تا ببینه هر کدوم چه گلی کاشتیم !!بعد از 3 روز تعطیلی بالاخره در واپسین ساعات روزخودمو موظف کردم تا بشینمو بنویسم ... وقتی وُرد رو باز کردمو بسمه تعالی رو اون بالا بالا ها نوشتم یه مدتی این خط سیاه واسه خودش چشمک میزد و منتظر بود از کارای مفیدی که انجام دادم با خبر بشه !! دو سه روزی کتاب خونه های دانشگاه رو گز کرده بودم دنبال کتاب و مطلب و اینا!! و با پیدا کردن هر کتاب و ورق زدن اون ،این اندیشه در ذهنم رسوخ می کرد که : وقتی این همه مطلب در مورد موضوع تحقیقم هست دیگه چه احتیاجی به تحقیق 30 یا حالا 40 صفحه ای من میتونه وجود داشته باشه ؟؟

چند بار نوشتم و پاک کردم تا این خطوطی که در زیر مشاهده می کنید بر صفحه ی ورد ظاهر شد :

"  "بسمه تعالی"

اینجانب ریحانه ... هیچ دلیلی مبنی بر ارائه دادن این تحقیق به جناب عالی ،جناب آقای صفایی نیافته و از این رو خود را خسته ننموده و اقدامی برای ارائه آن نکرده ام  .. دلیل این اعتقاد این میباشد که به کتاب خانه مرکزی دانشگاه   نیز کتاب خانه ی منزل خودمان و همچنین منزل مادربزرگ  مراجعه نمودم و مطالبی را یافتم که کاملا صحیح در مورد موضوع تحقیقم  نقل شده بود ودر نتیجه لزومی به تایپ  دوباره ی آن و هزینه کردن وقت و مایه ندیدم . پس از مشورت بسیار با خانواده و تفکر در باره ی این مساله که آیا واقعا لزومی به ارائه ی این تحقیق وجود دارد یا نه  به این نتیجه دست یافتم که کاری بس بیهوده است و از همین جا مراتب تاسف خود را برای شما و نیز آن زبان بستگانی که به دنبال یافتن مطلب شب خود را به روز و روز خود را به شب میرسانند ابراز می دارم . در ضمن صمیمانه از شما نمره ی کامل را طلب میدارم زیرا من به نتایجی رسیده ام که هیچ بنی بشری آنها را مجانا در اختیار جناب عالی قرار نمی دهد.

در هر صورت اگر شما هم مشتاق بودید مطالبی را در مورد موضوع تحقیق اینجانب بدانید بدون هیچ تعارف اطلاع دهید تا نام کتب و شماره صفحات آنها را تقدیم دارم و نیز بسیاری از سایت های اینتر نتی که حاصل سرچ های متعددم بوده.

با تشکر."

فردا قراره گزارش کار تحقیقمو بدم استاد ...

***

در ضمن ... لینکها در طی اقدامات یک جانی!! کُلُهُم پاک شده است ... آن عده از دوستانی که قرار است لینک شوند دستهاشون بالا !

یه ... کوچولو!!
نوشته شده توسط ریحانه
پنجشنبه 18 آبان1385
پاشو با من صبونه بخور ... پاشو دیگه .. من تنهام ... پاشو دیرم شده ... پتو رو از روم میکشه کنار و من رو به زور به یه صبحانه ی اجباری دعوت میکنه .. میگم خب بخور برو دیگه .. یه روز فقط می تونم بخوابما ! میگه خب پاشو صبونه بخور بخواب .. اصلا اینجا سرده برو تو اون اتاق ..گرررم .. باحال!!

پتو رو از چنگالش بیرون میکشم و میگم خوبه همین جا و سرمو می کنم زیر لحاف!
برای بار دوم پتو رو از روم میکشه کنار و دستامو میگیره و از جا بلندم میکنه!
همین جور که کشون کشون میومدم گفتم من فقط میشینما ،خودت باید چایی بریزی و همه چیو آماده کنی. مواظب بودم خواب از سرم نپره ،هیچ کس خونه نبود و اگه خواب رو هم از دست می دادم باید مینشستم سر تحقیقات و کارای مونده ی دانشگاه و این برام بسی نا خوشایند بود!
سر صبونه اینقده حرف زدم که حسابی سر حال شدم و بعد از رفتنش سریع اس ام اس زدم به زهرا و گفتم اگه خونه مامانتی بیا خونه ما .بعد از گذشت کمتر از 1 ثانیه بچه به بغل پشت در ظاهر شد .. طبق معمول در رو که باز کردم خودشو نادیده گرفتم و یه سلام با لحن بچه گونه تحویل دخترش دادم و از بغل مامانش گرفتمش و اومدم تو و بردم بهش جوجو نشون دادم و بعد رومو کردم به زهرا و گفتم : سلام !!
همیشه بر این عقیده راسخ بودم که بچه فقط 2 ثانیه ی اولش خوبه !!به بوس کوچولو و والسلام !!
همچین که نشستیم پای کام اومد انگشت کوچیکمو گرفت و گفت جوجو! گفتم آخی .. جوجو دوس داره !! مامانش در صدد راهنماییم بر اومد و گفت: دوست داره جوجو نشونش بدی ! روم رو کردم بهش و گفتم عمرا .. جوجو جیزه .. دقه ... اوکی؟ صداشو برد بالا تر و گفت جــــو جــــو !ولی نمی دونست که من با این حرفا از جام پا نمیشم،بچس دیگه .. طول میکشه طرفشو بشناسه !! .. گفتم دخترم ،مامانت خدا رو شکر زنده و سالم نشسته اینجا .. به غریبه رو میندازی چرا ؟ خلاصه اینقدر این کش مکش ادامه داشت که طرف بی خیال جوجو اینا شدو رفت دنبال نی نی بگرده !
نی نی ها هم دلشو زدن و اومد جلومون وایساد و یه سری حرکاتی انجام داد مبنی بر این که منو عوضم کنین ! گفتم برو عوضش کن .. نارحته مثکه !! گفت : تازگیا اینقده حساس شده ،تا یه جیش کوچولو می کنه می خواد عوضش کنی !
وقتی دید کسی محلش نمیذاره رفت پی بازیش و یهو صدا زد مامان .. رومونو کردیم طرفش و دیدیم شیشه عطر داداشمو گرفته دستش و میخواد بده مامانش و از اونجا که بالاخره خون مامان جونش تو رگاشه از همون جا شیشه رو پرتاب کرد به خیال اینکه میرسه به دست مامانی و وقتی دید شیشه 2 قدم جلو تر از خودش نقش زمین شد و شکست راشو کشید و رفت ! رومو کردم به زهرا و گفتم فدای سرت ..بهتر!! از بوش متنفر بودم ولی الان تمام خونه رو بو میگیره
با خودم فکر کردم بوی عطر نا خوشایند بود ،ولی نه به این نا خوشایندی امروز ! درجه دقت شامه رو که بالاتر بردم و به حالت راه رفتن بچه ی طفلکی نگاه کردم فهمیدم موضوع از چه قراره و گفتم : عزیزم مطمئنی که این فقط یه جیش کوچولوئه؟ سرش در جیب تفکر فرو رفت و گفت : الان یه خرده شک کردم !گفتم بیشتر دقت کن .. بو بکش ! پاهاشو ببین .. داره مثل عربا راه میره .. هر وقت مطمئن شدی برو نجاتش بده لطفا.. هم اونو هم منو !
(خدا رو شکر براهین من زود براش مبرهن شد و رفت .. ولی چیزی که بر جای گذاشت .. بو بود و بو بود و بو!)

چراییش مهم نیست !!
نوشته شده توسط ریحانه
پنجشنبه 11 آبان1385
چند وقتيه بابام بد جوري به صداي اس ام اس مبايلم حساس شده و همچين که صداي اس ام اسم مياد از جاش ميپره و تا وقتي که مبايل رو بر دارم و اس ام اسو بخونم با چشاش دنبالم ميکنه و بعد خيلي حق به جانب مي پرسه : کي بود ؟؟ منم از رو نميرم و از اون حق به جانب تر ميگم :دوستم !! روحيشو از دست نميده و ميگه : چي گفت ؟؟ منم آرامشم رو حفظ ميکنم و ميگم : کارم داشت
يه نفس عميق تحويلم ميده منم نيشم تا آخر باز ميشه و به کارم ادامه ميدم ..
مبايل روي مبل بغل دست بابام افتاده بود که صداي اس ام اسش در اومد .. بابامم صداي اس ام اسو نشنيده گرفته بود و کار خودشو ميکرد ، پاشدم رفتم که گوشي رو بر دارم ..بي حرکت نشسته بود و کاملا يه جوري نشون ميداد که اصلا تو اين دنيا نيست همچين که داشت دستم بهش مي رسيد مبايلو بر داشت و با آهنگ دلنشيني گفت الان مي بينممم .. الان مي بينم !!!حمله بردم دستاشو گرفتم و گفتم راضي نيستم ببيني .. و تمام تلاشم رو کردم که مبايلو از تو چنگش در بيارم ... ولي زور من کجا و ... بالاخره دل سوزي پدرانه کار خودشو کردو مبايل اومد تو دستمو همون جوري که رو به روي بابام واي ساده بودم بازش کردم وزير لب خوندم و يه خنده ي الکي ِبي رحمانه تحويلش دادم  ...  مبايلو بستم و انداختم رو يه مبل اونور تر و گفتم خيلي باحال بود و راهمو کشيدم و رفتم ... !!
يه خورده که گذشت و آبها از آسياب افتاد بر گشتم تا جواب اس ام اسو بدم ... نشستم کنار پدر ... فکر نمي کردم کنجکاويش تا حدي باشه که بخواد بخونه چي مينويسم .. اونم فکر نمي کرد پرروايه من تا حدي باشه که نذارم ببينه !!با چرخش چشم بابازاويه ي مبايل هم تغيير مي کرد تا هيچ جوره امکان ديد زني وجود نداشته باشه ... اس ام اسو فرستادم و رومو کردم به طرف چهره هاي پر از سوال خونواده و گفتم : مي خوام عادي نشه ... چند وقت ديگه به خودم ميام مي بينم مبايلم از دست رفته و من اندر خم يک کوچه!
از نگاهشون فهميدم دليل خيلي نا مربوطي آوردم ولي به روي خودم نيوردم و گفتم ممنون از همکاريتون ... خيلي خوبه که منو درک مي کنين !
.
.
.
  نگاهم روي قبض مبايل سٌر خورد تا رسيد به جمله ي کريهِ" صورت حساب اين دوره" ...نگاهِ سٌر خورده ي سَر خورده ، راه پيموده شده را باز گشت تا انعکاس  "هزينه ي پيام کوتاه"را در خود ديد
و آنگاه بود که عمق فاجعه برايم رخ گشود! ...
و در اين فکرم که براي داشتن يک قبض 84 توماني که 50 تومان آن فقط و فقط هزينه ي اس ام اس را در بر دارد  چه توجيهي ميشود دست و پا کرد ...
 ...شنيده شده در متون قديمي آورده اند که: در ديزي بازه حياي گربه کجا رفته !و من سخت بر اين معتقدم !ولي گاهي اعتقادات انسان عملي نميشود و نا چار بايد تحمل و صبر را سر لوحه ي اعمال قرار داد  !!
designer