تبليغاتX
که چی ؟؟؟
بودن یا نبودن ...!
نوشته شده توسط ریحانه
شنبه 29 مهر1385

امروز بعد از گذشت یک قرن و اندی ،با اراده ای راسخ رختخواب رو ترک گفتم و با آرامشی نه چندان دلچسب حاضر شدم برای پا گذاشتن به محل جوییدن دانش!

بوی قشنگ بارون از درز پنجره ها خودشو به محیط راهرو هم کشونده بود و باعث شد آواز خوانان و چهچهه زنان به طرف ماشین برم و با یه نفس عمیق بشینم تو ماشین و سوییچ رو بچرخونم و ماشین روشن بشه و دنده عقب بگیرم و هنوز ازپارکینگ در نیومده  ... یه احساس مخوف ،مثل احساس لق زدن ماشین باعث شد که پیاده بشم و محض احتیاط یه نگاهی به چرخای ماشین بندازم ... !! آه که چه درد ناک است وقتی احساسی اینچنین به حقیقت بپیوندد و توباشی ،تنهای تنها و چرخی بی باد و خانه ای خالی و زمانی اندک و دانشگاهی منتظر و هوایی بارانی و بغضی در گلو !

اینگونه شد که بلافاصله زنگ زدم به حاجی و با همان صدای بغض آلود گفتم :پنچرم !حاجی تحت تاثیر این غم و حُزن بی انتها ساکت بود که گفتم : برم به این سرایداره بگم بیاد؟گویا شاد شد و گفت آره ه ه ! گفتم بلده ؟ گفت : نمی دونم خب ازش بپرس . گفتم بهش باید پول بدم ؟ گفت آره بدی بد نیست . گفتم چقدر ؟با لحنی که حاصل کلافگی مفرطش بود گفت :2تومن بده .گفتم :اووووووه .. مگه میخواد چی کار کنه؟گفت : مثل اینکه اصلا دیرت نیست..هان؟؟ قطع کردمو رفتم دم در ... بارون جارو تر کرده بود و در نتیجه بچه نبود ...شماره حاجی رو گرفتم و خدا خدا می کردم که اسم آژانس به میون نیاد .بالاخره اون صدای مظلومانه و اون بغض مخفی کار خودشو کرد و قرار شد من تا 5 بشمرم تا بیاد و لاستیک رو عوض کنه!

بعد از پشت سر گذاشتن ترافیک سنگین همت ، با حدود 1 ساعت تاخیر رسیدم دانشگاه و تصمیم گرفتم نرم سر کلاس ولی یهو یادم افتاد به جمله ی معروف "بودن یا نبودن .. مساله این است " !

 همون نیم ساعت سه ربع باقیمونده ی کلاس رو هم با خون دل تحمل کردم ... احساس می کردم صندلیم میخ داره .. احساس می کردم یه صدا هایی از بیرون کلاس منو به طرف خودش می کشونه .. احساس می کردم هیچ دلیل موجهی برای نشستن سر کلاس ندارم.. همین جور که ذهن کنجکاوم به دنبال دلیل بود، اسمم توسط استاد خونده شد و با اعلام کردن حضور خودم ،دلیل لزوم حضورم رو کشف کردم!!

اینا همش نتیجه ی ۴ ماه تمام هوا خوریه !! به زودی کارم به جایی میرسه که با میل و رغبت فراوان پای به عرصه ی علم و دانش می نهم!!

 

دوباره دل هوای ...
نوشته شده توسط ریحانه
چهارشنبه 26 مهر1385

قضیه از چه قراره که همگی متفقا گیر دادید به اون یه جمله ی آخر پست قبلیم ؟!

اصولا جزء لاینفک وسایل شخصی من توی مسافرت ،بعد از مسواک یه دفتره که یه وقت خدای نکرده چیزی تو گلوم گیر نکنه و نتونم بگم !این سفر هم از این قاعده مستثنی نبود . ولی معمولا وقتی دفترو باز می کردم و با دلی و مغزی پر قصد نوشتن می کردم ،دستم رو دفتر می موند و هیچ کدوم از مطالب نوشته شده تو ذهنم رو نمی تونستم تو دفتر پیاده کنم ! در نتیجه صفحات مربوط به اون 20 روز کماکان خالی موند .. البته برای خالی نموندن عریضه گاهی 4 ،5 خطی می نوشتم والان همون چند خط مختصر خوندنش برام خیلی لذت بخش و خاطره انگیز ناکه!

نمی دونم کسی هست که بتونه خونه ی خدا رو همون جوری که به چشم میبینه توصیفش کنه ،یا حتی احساسشو بنویسه وقتی تو چند قدمی مزار پیامبر نشسته ،یا بتونه بنویسه بوسیدن خونه ی خدا چه حالی میده .. یا نماز خوندن تو جایی که بدونی زیر پات کمِ کمش 70 تا پیامبر دفن شدن ..

توصیف نمازی که با حدود 6 تا قدم فیلی برسی به قبله از دست کدومتون بر میاد ؟ هان؟ آره میزنم .. اصلا تا نزنم دلم خنک نمیشه!

حالا که واسه همه جا افتاد از اون زاویه نمیشه چیزی نوشت،میریم سراغ یه زاویه ی دیگه !

شاید بزرگ ترین حال گیری سفر توی صفحه ی روز اول نوشته شد که :واقعا !توفیقی میخواد آدم روز اول ورود به مدینه ،یک ساعت قبل از اذان صبح ،توی مسجد النبی بشینه به انتظار اذان و در آخر متوجه بشه که نمازش قضا شده !!

(به خدا من بی تقصیربودم !چه می دونستم واسه نماز شبشون هم اذان میگن که! واسه همینم با اذان نماز شب پاشدم نماز صبحم رو خوندم ،بعد با نماز جماعتشون نماز صبح قضا خوندم !!یه کف مرتب به افتخارم )

بین الحرمین،یعنی بین حرم پیامبر و بقیع معمولا پاتوق شیعه هاست و شرطه های اونجا زهرشون میره اگه بخوای یه مقداری اونجا حال کنی .. مخصوصا یکیشون که عبای قهوه ای مینداخت رو دوشش و چفیه ی قرمز رو سرش ! و من احتمال قریب به یقین میدادم که طرف خواجه بود .. اینو میشد از رفتار بدش با زن ها فهمید ..

اسمشو گذاشته بودم عمر !! هر وقت می دیدمش بد جوری هوس می کردم قرآن بخونم : الاعراب اشد کفرا و نفاقا!! و بعدش سوت بلبلی زنان راهم رو کج کنم و برم به سلامت.

این روش سوت بلبلی خیلی استفاده داشت .. مثلا وقتی یه سیاه گنده با چشمای وق زده خیره شده بهت ،یه نگاه عاقل اندر سفیه بهش بندازی و بگی :مخ ما فی!؟

 از اونجا که این نوع نگاه ،یعنی نگاه عاقل اندر سفیه اونجا از کاربرد بالایی برخورداره ،هر کی قسمتش شد تمرین فراموشش نشه که اگه بلد نباشه کارش گیره !!هم اینو هم سوت بلبلی رو .

اتفاقات حین طواف رو هم چشم پوشی می کنم .. بالاخره ما بزرگ شده های سانسور هستیم .. تا چیزی رو سانسور نکنیم کار از کار پیش نمیره!

 

وآنگاه بالفعل شدم!!
نوشته شده توسط ریحانه
سه شنبه 18 مهر1385

دوشنبه ساعت 1 نصف شب رسیدیم . تا کارا رو کردیم و اومدیم خونه ساعت شده بود 3 .سحری خوردیم و منتظر اذان شدیم .

رو حسابش بعد سحری،واسه نماز صبح باید میرفتم حرم ! میرفتم و تا ساعت  9 همین جوری زل میزدم به کعبه و وقتی دیگه چشمام تار میدید و شروع می کرد به دو دو زدن، میومدم میخوابیدم تا ساعت 5 بعد از ظهر . بعد دوباره تا 9 صبح فردا بیدار بودم و ... !ولی خب رو حسابش نبود دیگه !!واسه همین تا ساعت 9 صبح زل زدم به سقف اتاقم وبعد خوابیدم تا 5 بعد از ظهر!! دقیقا طبق برنامه ی 10 روز مکه .

روزای آخر تا می خوابیدم خواب خونمونو میدیدم .. وقتی بلند میشدم میدیدم تو هتلم غصم میشد . بعد که می رفتم تو مسجد الحرام و چشمم میافتاد به کعبه و یادم می افتاد که دفعه های آخره اینجام باز غصم می شد .. خلاصه روزای آخر همه جوره تو غصه غوطه ور بودیم !! از یه طرف غم فراق وطن ،از یه طرف هم غم جدایی از خونه ی خدا !

سفر غیر قابل وصفی بود .. واسه همینم بیخودی برای وصف کردنش خودمو تو زحمت نمیندازم .

فعلا باید یه فکری به حال خودم بکنم که به هیچ وجه من الوجوه حال و حوصله ی دانشگاه رفتن رو ندارم و هیچ راه گریزی هم جلو روی خودم نمی بینم ! تازه باید برم دلیل غیبت هامو برای تک تک استادا شرح بدم تا شاید افاضه ی فیضی کنند و این سه هفته غیبت بی خبرم رو نادیده بگیرن . البته از روی اون شناختی که نسبت به خودم دارم می دونم که بی خیال قضیه میشم و یحتمل به جز یکی دو تاشون که لایق باشن به بقیه رو نمیندازم !کلا تو این جور موارد بی خیال که بشی همه چی حله .. کار به جایی میرسه که خود استاد میادمیگه ترو خدا بیا  برات غیبت هات رو موجه کنم! (باش تا بیاد)

این چند روزه باید رو خودم کار کنم تا با رویی گشاده کلاسها رو شروع کنم . شنبه که کلاس ندارم ، یکشنبه هم که تعطیله خدا رو شکر دیگه از دو شنبه ایشالا .

*ایشالا بعدنا یه گریز هایی به سفرم میزنم .. کلی ماجرا داشتیم با این عربا!!

designer