به محض قطعی شدن سفر به خونه ی خدا ،امام رضا هم ما رو طلبید . باب رحمت به نوعی رومون باز شد و ما هم به نوعی شادمان از این برکت !!![]()
میگم به نوعی ،چون به نوع دیگرش هم یه مقدار کوچولو غصمون شد .. بلیت یه جوری بود که شنبه باید از مشهد برمیگشتیم و یکشنبه می رفتیم مکه و من احساس می کردم ممکنه رو دل کنم ..
از اونجا که این احساس تو من قوی تر از بقیه بود ،الان من اینجام و بقیه رفتن پابوس امام رضا !! و به نوعی من رو قال گذاشتن .. تنها چیزی که از این نرفتن نصیبم شده اینه که بدوام دنبال کارای مونده ی بانکی و بدو بدو های مردونه ..![]()
![]()
=>=>واسه همه ناز واسه امام رضا هم ناز؟؟ به خودت بیا بچه جون ..واسه هر کی می خوای ناز کن و چشم و ابرو بیاولی حواست باشه تو این موارد چشم و ابرو نیای که پات گیره !!![]()
جور شدن سفرمکه برای من تقریبا مثل افتادن یه اتفاق غیر منتظره بود ! هم برای خودم هم برای اطرافیان.. البته این جور وقت ها منطقی ترین نتیجه ای که میشه گرفت اینه که طرف از بند "پ"* قانون اساسی استفاده کرده و البته ما هم از این قاعده مستثنی نبودیم !
*خلاصه ی مطلب اینه که26 شهریور عازمم ..یه سفر ۲۰ روزه .. هر کی التماس دعا داره میتونه بگه ..
فعلاداد و قال را نندازین که کسی خونه نیس..!
*این چند روزه به این نتیجه رسیدم که چقد ما بدیم ...!! پیش خودمون بمونه ها .. ولی از حالا احساس دل تنگی میکنم .. به خودم میگم از همون کارا که امام رضا باهات کرد ، خدا هم باهات میکنه ها ... کجا از اونجا بهتر بچه پررو؟!؟!هان .. ؟![]()
*خدا رو ببین ... با این که کلی سرش شلوغه و این همه کار داره و مهمونیشم نزدیکه و بنده های گناه کار و عاصی (دور از جون شما ) ریختن سرش ،کادوی تولدمو به موقع داد،اونم چه کادویی
!! از خودت خجالت نمی کشی؟؟اصلا من به کنار ، خودتی و خودت و خدای خودت ... جاشه که یه خورده رورفتارت فکر کنی ...!تجدید نظر کن آقا جان ... تجدید نظر !!![]()
*بند "پ" : قانونی که به آدم اجازه ی استفاده از دوستان و آشنایان رو در ادارات میده .. البته میدونی که .. تو این جور موارد آدم باید پیش خدا هم پارتیش کلفت باشه !![]()
شب طی یه گفتگو ی بسیار کوتاه با مریم به این نتیجه رسیدیم که هوس کردیم بریم پارک .
اول رفتیم پارک قیطریه و همون جوری از تو ماشین شاهد شلوغ بودنش بودیم و رامونو عوض کردیم به طرف یه فضای سبز دیگه . البته اونم دست کمی از مورد قبلی نداشت و لی خب قابل اغماض بود !
بعد از اینکه پارک خلوت شد و همه برای دیدن فیلم نرگس رفتن که برای دغدغه های فکری خودشون جواب مناسب رو پیدا کنن ما هم رفتیم سراغ تاپها که یه عالم وقت بود چشممون بهشون بود … ![]()
بعد کلی دل دل کردن وقتی رسیدیم دم وسایل بازی یهو دیدم مریم مسیرشو عوض کرد و گفت ولش کن نریم !! گفتم چرا ؟ چت شد ؟ انگشت اشارشو اورد بالا و یه پسر 12 ، 13 ساله رو نشون دادو گفت : این دیوونس! ![]()
خندیدم
و گفتم .. نــــــــــه بابا … دیوونه نیست که … منگله و بعدشم همین جور که راهمون رو عوض کرده بودیم و داشتیم از زمین بازی دور می شدیم سعی کردم یه سری تفاوت بین یک فرد دیوونه و یک منگل براش دست و پا کنم .متقاعد شد که طرف بهش کاری نداره .. رفتیم طرف زمین بازی که دوباره ایست کرد . نگاش کردم .. هنوز انگار براش جا نیافتاده بود که امنیتش تامینه .. همون موقع اونا هم رفتن و زمین بازی کاملا خلوت شد .
تاپ هاش به طرز فجیعی کوتاه بود .. مثلا مال بچه های 4 – 5 ساله ! وقتی جلوش وای میستادیم نشیمنگاهش یه جایی بود طرفای زیر قوزک پا . ![]()
ولی خب ما قرار نبود به این زودیا از رو بریم … نشستیم روی میله ی تکیه گاه تاپ ها و شرو کردیم به تاپ تاپ عباسی ! ![]()
تو حال خودمون داشتیم غرق میشدیم که یه حرکت سریع از طرف یه مرد میان سال ما رو به خودمون اورد … بنده خدا از در گلاب به روتون .. روم به دیوار .. دستشویی اومد بیرون و هنوز پاشو نذاشته بود بیرون یه سگه افتاد دنبالش … مرده پا گذاشت به فرار پشت سرشم نیگا نکرد .
سگه دیگه وایساده بود که مرده همین جور که میدویید از پارک خارج شد ..
غرق خنده ی ناشی از اون بودیم که از یه طرف دیگه صدای جیغ یه زن و بچه اومد … سگه چشش اونا رو گرفته بود .. بچه همچین جیغ میزد که انگار سوار رنجر شده و زنه با کیفش میزد تو سر سگ بد بخت .. سگه هم انگار بالکل همه چیو شوخی و یا شاید یه نوع بازی مهیج تلقی کرده بود و همین جور به پارس کردن و پرش های مکررش ادامه میداد . هنگام زدن اخرین ضربه توسط خانومه یه مردی از دستشویی اومد بیرون که انگار بابای .. ببخشید صاحاب سگه بود و سگه هم پرید تو بغلش و خانومه هم شروع کرد داد زدن سر مرده که : بچه زهرش ترکید .. یه طناب ببند دور گردنش .. شعور ندارین شما ها
... !
مرده هم یه خورده سگه رو دعوا کرد و ازش خواست که دیگه این کارو نکنه ! و بعدهمین جوری که از روبروی ما رد میشد دستاشو دراز کردو سگو گرفت جلومون و بلند بلند گفت :آخه این حیوون چی داره که شما ها رو بخوره .. هان؟؟ ... مگه شیره ؟؟
... ![]()
...
تو ماشین بحث ریشه یابی کلمه ی "خـــز" پیش اومد و من داشتم یه سری توضیحاتی در مورد این کلمه ی پر مسما می دادم . نمی دونم چی شد که بحث به جاهای باریک کشیده شد طوری که از شدت خنده اشک از چشمامون میومد ... ![]()
![]()


