تبليغاتX
که چی ؟؟؟
حیوان ناطق!
نوشته شده توسط ریحانه
سه شنبه 31 مرداد1385

چند وقتی بود که کارش شده بود تعریف از صبا.صبا این کارو می کنه ... صبا اون کارو می کنه !اینقده قشنگ حرف میزنه !! خیلی نازه ... خلاصه سرِ ما رو خورد با این صبا صبا گفتنش ...

دیروز بهش گفتم خب ورش دار بیار خونه ببینمش .گفت جدی بیارم ؟؟ چند بار کرامت بهم گفته ببرشا ولی من گفتم نمیخوام!! گفتم زحمت کشیدی ..

خلاصه دیشب وقتی در زد و درو باز کردم دیدم یه قفس دستشه و صبا جون نشسته روش ... هنوز نیومده تو خونه گفتمش :اگه مُرد چی؟ یه نگاه عاقل اندر سفیه کرد و گفت بهش گفتم اگه مُرد من پولشو نمیدم .. خیالت راحت ،هر بلایی خواستی سرش بیار!

قفس رو گذاشتم وسط حال و چهار زانو نشستم روبه روش و زل زدم تو چشاش و گفتم بگو ریحانه .. ری حا نه ... بگووووو .... ریـ.... هیچی نگفت و با کمال پررویی یه جوری نیگام کرد که انگار یه چیز نامعقول ازش خواستم .. پاشدم گفتم به درد خودت می خوره .. هیچی نمیگه!

دراومد که :تو خودت میری خونه یکی نیم ساعت طول میکشه به حرف بیای اونوقت از این طفل معصوم توقع داری ... گفتم بااااااااشه بابا .. صب میکنم .. فقط دعا کن آبروتو نبره

هر چند وقت یه بار از جلوش رد می شدم و خم می شدم و دستامو می ذاشتم رو زانومو تو چشاش نیگا میکردمو می گفتم ریـ حا نه ... اونم یه جیغ میزد و منم میرفتم پی کارم ... اینقده این کارو تکرار کردم که واسه همه مسلم شد این باید بگه ریحانه ... هر کی از بغل قفسش رد میشد می گفت بگو ریحانه !!

گفتم شاید اینم مثل آدماس ... باید بهش بی محلی کنیم تا به حرف بیاد ... هر کی رفت سر کار خودش و همه ذهنا دیگه از وجود حیوونی به نام کاسکو فارغ شد !!

منم نشسته بودم تو حال و داشتم یه ماجرایی رو با آب و تاب تعریف میکرم که یهو پرید وسط حرفم ... گفت کاسکو !! کلی ذوق کردمو واسش دست زدم ... گفت کرامت گفته اگه واسش بشکن بزنی قر میده ... منم که دیگه حال اومده بودم شروع کردم بشکن زدن ... تنها کاری که کرد این بود که صدای بشکن رو از دهنش درورد ... اونم به قیمت بی حس شدن سر انگشتای من!

تا آخر شب فقط حدود 6 بار گفت کاسکو ... غیب می گفت بچه !!تازه از این 6 بار کاسکو گفتنش 4 بارشو سر نماز بودم ... واقعا موجود کثیفیه نامرد !!

شب موقع شام وقتی رفتم بخار زود پز رو خالی کنم بخارش زد به دستمو دستم پرپر شد ...تا آخر شام دستم تو لیوان آب یخ بود و بدون اغراق یه ثانیه هم نمی تونستم درش بیارم .. مهمون داشتیم و هر کدوم از مهمونا واسه التیام زخمهای فروخورده ی دستم یه پیشنهادی می دادن .. یکی از یکی بد ترو "زجر ناک" تر ..

ساعت شده بود 1:30 و انگشت بیچاره ی من هنوز جونش وابسته به یخ بود و چشمام جونشون وابسه به خواب ... بی جون افتادم رو تختم و لیوان رو گذاشتم رو میز کنار تخت . مچم به حالت 90 درجه قرار می گرفت تا انگشتم بره تو یخا .. گوشم تو حالت خواب و بیداری بود که صدای ریختن آب رو یه سطح فلزی رو شنید .. پاشدم دیدم اقا کاسکوهه آبشون رو خالی کردن ته قفس .. ظرفشو آب کردمو چراغا رو خاموش کردم .. تاریکی مطلق .. تا افتادم رو تخت صدای بال بال زدنش اومد و بعدم صدای پرتاب شدن ظرف ... پاشدم ظرف آبشو دوباره پر کردمو با یه لحن نوازش دهنده بهش گفتم دیگه از این کارا نکنیاااا ...دو تا بشکنم واسش زدم تا حال کنه... ظرف یخ خودمم پر کردمو دوبار بر گشتم به آغوش تخت!!!

سرمو گذاشتم رو بالش و با خودم گفتم : چقد صواب داره ادم نصف شبی .. اونم با حالی که من دارم .. پاشه بره برا یه حیوون زبون بسته آب بــ.. که صدای شتلق و شیکستن ظرف آبش اومد .. از جام پا شدمو چراغا رو روشن کردمو شروع کردم داد زدن : آخه تو نمی فهمی .. حیوون !! زبون نفهم .. دیووونه .. "...." ... !! بعدم گفتم تا صبح تشنگی بکش تا بفهمی !

ساعت حدود 3 بود که دستم از سرمای یخ بی حس شد و چشمام از زور خواب رو هم افتاد .

صبح که پا شدم دیدم تمام خونه رو گز کرده بود و به گند کشیده بود دنبال آب ... شب رو روی میز جلو آینه خوابیده بود انگار .. اینو می شد از گندی که رو میز خورده بود فهمید !! .. وقتی جلوش آب گذاشتم قد یه ادم گنده آب خورد ... حقش بود ... من بی تقصیرم !!

*جسم ناطق متحرک بالاراده فقط تو نیستی ... هم تویی هم اون !!

چیپس خورون!!
نوشته شده توسط ریحانه
دوشنبه 23 مرداد1385

چند روزی بود که دلم بد جوری سینما می خواست !دیشب ساعت 10 شب عزممون رو جزم کردیم و به نیت دیدن فیلم "به نام پدر"از" نرگس" چشم پوشی کردیم و رفتیم به طرف سینما . از اونجا که خیلی دور اندیش تشریف داریم ،برای احتیاط زنگ زدیم و از قبل بلیت رزرو کردیم . هر چند با خودمون می گفتیم ساعت 10 شب ،اونم وسط هفته ،کی پا میشه بیاد سینما!!ولی وقتی رسیدیم اونجا دیدیم خیلی مونده تا این ملتو درست حسابی بشناسیم!

 

با این که مامان موقع خدافظی گفته بود بیرون میری چیزی نخور تا واسه شام جا داشته باشی، با کمال بی شرمی برای تمام 2 ساعت فیلم خوراکی خریدیم و هنوز فیلم شروع نشده شروع کردیم. بر خلاف تصورات واهی ما، هیچ صندلی ای به چشم نمی خورد که از بالاش یه نصف کله بیرون نزده باشه !

نمی دونم چی میشه که یهو یه فیلمی میافته تو دهنا و ازش تعریف میکنن ... خدا حاجت همه رو بده ایشالا ... سر کاری بود حسابی ... تنها چیزی که باعث میشد دل آدم واسه وقت گذاشتن نسوزه دیدن بازی پرویز خودمون بود .

پرویییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییز برو جلو ما باهاتیم !

***

امروز عصر که شد ،بعد جلسه ، با اعصاب خورد ، تو گرمای آفتاب ، وسط میدون انقلاب ، دورو بر پر سینما ، تنها چیزی که به ذهن هر بنی بشری میرسید این بود که تا هنوز عطش سینماش فرو ننشسته یه فیلم دیگه بزنه تو رگ !!

یه نظر سنجی بین بچه ها راه انداختم و گفتم به جز به نام پدر و آتش بس واون طبل گنده زیر پای چپو این فیلم خارجیا هر فیلم دیگه ای باشه میام !!

اونا هم یه نیگا به دورو بر انداختن و" کافه ستاره" رو انتخاب کردن ...

البته بنا به حسب وظیفه نشستیم تا آخرشو دیدیم

..من امروز از همین جا خودمو موظف می دونم به جامعه ی هنری مون تبریک بگم که اینقددددده خوش سلیقن فیلمای خوب خوب واسمون میسازن ، اینقده فکر میکنن ، هزینه های هنگفت خرج می کنن ، مطالعه می کنن ... خلاصه خییییلی کار میکنن این جامعه هنری ما ... همشم واسه ماس .. اگه اونا نبودن ما کجا می رفتیم چیپس می خوردیم ؟؟ یا تو اون گرمای طاقت فرسا کجا میرفتیم که سایه باشه ، کولر داشته باشه ،تااااازه باحالم باشه .. .هان ؟؟ کجا ؟؟

پس از همین جا به نوبه ی خودم واقعا به همشون خسته نباشید میگم و ازشون می خوام تا تند تند از این فیلما بسازن که مردم همیشه در صحنه ی ما رو خوشحال کنن !!دستون درد نکنه .. مرحمت زیاد!

 

 

 

 

 

دنیا شناسی!!
نوشته شده توسط ریحانه
یکشنبه 22 مرداد1385

تا دنیا بوده همین بوده ... وقتی حسش هست وقتش نیست ... وقتی حسش نیست وقتش هست!!

حالا ایناشو بی خیال...

با اون دو تا مورد بالایی یه جورایی میشه کنار  اومد ... ولی امان از اون روزی که نه حسش هست نه وقتش!!

 

خدا بده برکت!!

 

مَچَل شدگان!!
نوشته شده توسط ریحانه
سه شنبه 10 مرداد1385

معمولا وقتی یکی با زبون خوش ما رو خونشون دعوت نکنه مجبور میشیم خودمون دست به کار بشیم و عملیات خود اندازی (خود تلپ کنی ) رو روش پیاده کنیم .

این بار نوبت مرضیه بود .

اول زنگ زدیم بهش و گفتیم می خوایم جلسه ی این هفته رو بندازیم خونتون ... صبح میایم سر ظهر میریم ... بعد که دیدیم مثل کلم قبول کردو حرفی از نهار نزد دوباره زنگ زدیم بهش و گفتیم ببین خونتون دوره ... ما تا بیایم شده 11 ! حد اقلش 1 ساعتم که کار داشته باشیم ، 12 ....،می فهمی که ؟کنار غذا، سالاد شیرازی یادت نره .

صبح فردا زنگ زدم به خونشون تا آدرس رو ازش بگیرم ... خونشون طرفای پونک بود و من شاید یکی دوبار .. اونم تو شب ... گذرم افتاده باشه بهش !

رفتم نقشه شهرو باز کردم جلوم و منطقه پونک رو پیدا کردم و شماره مرضیه رو گرفتم . خودش تو حموم بود .مامانش شروع کرد آدرس دادن ... اول گفت از نیایش میای یا همت ؟؟ الکی گفتم همت .

تند تند شروع کرد به آدرس دادن و من همین جوری زل زده بودم به یه نقطه ی نا معلوم تو نقشه !!

بعد که تموم شد از کل آدرس فقط یه میدون تره بار یادم بود و یه داروخانه که قرار بود سر کوچشون باشه و یه بلوار به نام بلوار کمالی !!

بعد که دیدم دستم به هیچ جا بند نیست زنگ زدم به سمیرا و گفتم زنگ بزنه و دوباره آدرس رو بپرسه ...گفتمش یه ورق کاغذ بر دارو هررررر چی گفت بنویس .. اگه مچل شدیم من از چشم تو میبینم !

اول زیر بار آدرس پرسیدن از این و اون نمی رفتم . ولی بعد که این شکم بیچاره به قار و قور افتاد تسلیم شدم .

تا خود میدون پونک رو خوب رفتیم . البته نه از  رو آدرس درب و داغونی که کاغذش تو دستای سمیرا مچاله شده بود !!

میدون پونک که رسیدیم از هر بنی بشری پرسیدیم این بلوار کمالی کجاس همه از وجودش بی خبر بودن !! می گفتن اصلا یه همچین چیزی نداریم این طرفا.  تو همین بد بختیا بود که یاد اون میوه تره باره افتادم که مامان مرضیه خیلی روش پا فشاری می کرد .

تابلو های میوه تره بار رو دنبال کردیم تا رسیدیم به یه جاهای پرت !!یه بلواری بود !! تابلوش رو نیگا کردیم "کمالی "نبود بالا خره از یه پیر مردی که زیر آفتاب چندش آورسر ظهر مرداد اومده بود هوا خوری پرسیدیم بلوار کمالی کدومه ؟؟ گفت :همینه !!اسم قدیمش کمالی بوده

خلاصه با هزار مشقت کوچه و بقیه مخلفات آدرس رو پیدا کردیم و یه لبخند زورکی نشوندیم رو لبامون ورفتیم تو .

تا سلام و احوال پرسیامون با مامان خانم مرضیه تموم شد با یه قیافه ی طلبکارانه گفتم ببخشیدا اینجا اصلا بلوار کمالی وجود نداره !گفت آخ ببخشید ... من خیلی وقته به تابلوی این خیابونمون نیگا نکردم . نه که آدرس رو از حفظم !!واسه همین ندیدم عوض شده اسمش!!!!!

 

*این قضیه ی اشتباه گفتن بلوار کمالی یکی از اشتباهات آدرسی بود که ایشون مرحمت فرمودن ... به علت ضیغ وقت به همین اکتفا کردم ... ادرس رو به عنوان یادگاری نگه داشتم چون تو هر کلمش یه دنیا خاطرس!!

 

designer