پریروزاداشتم از جلوی پاساژ نزدیک خونه رد می شدم ...
موندم چجوریاست که در هر شرایطی ، چه روز زن باشه چه روز مرد ، چه روز کودک و نو جوان ، چه روز دانشجو ، چه روز رفتگر .. !! خلاصه روز هر قشری از این جامعه که باشه ، تو این پاساژا خریدارا همه خانومن!!از همه عجیب ترش همین روز زنه ... پاساژ پر بود از خانوما ... فکر کنم همه می خواستن خودشونو غافلگیر کنن !!![]()
اونم تو این گرمای داغ تهران، که اگه تخم مرغ رو آسفالت خیابون بشکنی ،ایکی ثانیه نیمروت آمادست!!
***
دو تا زن پشت سرم بودن و یه پسر بچه ی 3- 4 ساله دو قدم جلو ترشون راه می رفت .
مامانه داشت با خنده به زن بغل دستیش می گفت : پدر سگ لباس 20 تومنی رو داشت میداد 45 تومن !!فکر کرده ما خــ...
پسره امون نداد حرف مامان بد بختش تموم شه وروش رو کرد به مامانش وبالحنی سرشار از متانت گفت :" تو که الان جلو من می گی پدل سگ ، منم پس فلدا میلم به یکی دیگه میگم !! اونوقت خودٍ تو هی باید حلص بخولی ... خب من الان یاد گٍٍلٍفتم دیگه ... با یکی که دعوام شه بهش میگم پدل سگ .. خوبه ؟؟ دوست داری این جولی بشم ؟؟"...!! ![]()
تو دلم یه قهقهه ای راه افتاده بود که نگو ... ![]()
خیلی جلو خودم رو گرفتم که بر نگردم نیگاش کنم ... دوست داشتم ببینم مامانه قیافش چه شکلی شده که الان این جوری ساکت شده و قدماش آروم ... ![]()
***
پ.ن1: می خوام امتحان کنم ببینم اینا که آخر همه نوشته هاشون پ.ن میذارن چه حسی دارن؟؟
پ.ن2:از هر چی عروسی و پاتختیه حالم به هم می خوره . ![]()
پ.ن3:من دلم یه مسافرت می خواد ... یه مسافرت طولانی ،بااین سفرای یکی دو روزه گول نمی خورم !!![]()
پ.ن5/3:خیلی گشنمه!![]()
پ.ن4:کی گفته اینجا حتما هفته ای یه بار باید آپ شه ؟؟ اونم چهار شنبه ها !!؟؟![]()
پ.ن5:چیزه ...هیچی ... ولش کن . ![]()
پ.ن6:الان فک کنم فهمیدم چه حسی دارن !!![]()
چند وقتی بود که دلم لک زده بود واسه یه باد خنک!!
واسه صدای سر سام آور یه رودخونه ی عصبانی!!
واسه خوابیدن زیر سایه ی ناچیز درختای لاغر اما باشکوه تبریزی !
واسه شنیدن صدای پر ابهت" خر" وقتی با صدای رود خونه قاطی میشه !
واسه راه رفتن تو کوچه پس کوچه های خاکی و تنگی که درختای آلبالو توش غوغا کرده باشه و مدام چشات آلبالو گیلاس بچینه و نتونی جلو پاهاتو ببینی!!
درختایی که یه جوری جلوت خم شدن ، انگار به التماس می خوان یه دونه از اون بچه های خشگلشونو بخوری !!
واسه کوچه هایی که مشت مشت آب جوبشونو بزنی به صورتت و بتونی یهو جفت پا بپری توش!!
کوچه هایی که وقتی توش راه میری باید تمام حواست رو جمع کنی تا پات روی "چیز " نره !!
![]()
واسه گِلی شدن!!
واسه بوی (...) !!
واسه گزیده شدن با یه گزنه ی بد جنس !
واسه پا درد گرفتن از آب یخ رود خونه .
دراز کشیدم زیر سایه ی اتفاقی و بی رمق تبریزی و دستامو زیر سرم قلاب کردمو چشم دوختم به نوک درختا که انگار همه تا اونجا که میشدنوک انگشتای پاشون بلند شده بودن و به اصرار به یه نقطه اشاره می کردن ... یه نقطه اون بالا بالاها!!
چشمام جلوی نور خورشید که به زورمی خواست خودشو از لای برگا بچپونه تو چشم من کم اوردن و بسته شدن !!

یه خواب کم عمق ... خوابی که صدای خر ها را از دور می شنود و فکر می کند صدای خر شاید زیبا ترین صدای دنیاست !!
صدایی از تراکم معنویت با لعابی از غم!!
پا هامو گذاشتم رو سنگای نرم کف رود خونه و همه ی گرمای آسفالتای تهران رو سپردم به خنکای آب پر فشارش ... بی خودی یاد بچگیا افتادم ... انگار اون موقع ها کمتر سردم میشد ... شاید پوستم کلفت تر بود ... چون راحت تا شیکم می رفتم تو آب ... مامانم می گفت پات درد می گیره ، ولی من هیچ وقت پام درد نمی گرفت ... فقط گزنه های کنار جوب آب بود که معمولا مشکل ساز بود ...
اون روز دعوت دایی رو لبیک گفتیم و راه افتادیم به طرف "یه ده" تا همه دلتنگیامونو بریزیم لای گزنه ها تا حسابی از خارش بمیرن و بسوزن و داغون شن و خودمون راحت و سبک بیایم تو دود و دم تهران انرژی جذب کنیم واسه یه سری نق و نوق و دل تنگی و حسرت و آه و" دم و باز دم" و "بازدم و دم "!!
قرار شد ساعت 11 هر دو مون میدون تجریش باشیم .
از اونجایی که اصلا فکر نمی کردم اون سر ساعت بیاد ، منم بدون دلشوره ساعت یه ربع به 11 از در اومدم بیرون .
رسیدم .
زنگ زده میگه کجایی؟
میگم : دارم دور میدون می گردم .
میگه خب منم گوشه میدون وایسادم .. و گوشی رو قطع می کنه .
زنگ زدم بهش و میگم آخه من تو این شلوغ پلوغی چه جوری تو رو گوشه ی میدون پیدا کنم ؟؟ بگو دقیق کجایی؟؟
میگه همین جا بغل این تاکسی خطیه وایسادم !![]()
نصف حرفاشو نمی فهمیدم چون مجبور بودم تا به یه پلیس میرسم گوشی رو قایم کنم و از زیر نگاه تنگ و خسته ی پلیسا فرار کنم ...
گفتم ببین بیا زیر اون تابلوه .. نوشتـــ... همون موقع دیدمش .. گفتم از جات تکون نخور .
دیدم داره از اون دور میاد . نیشش تا آخر باز بود و زل زده بود به من . ولی تنها نبود انگار..
سه نفر دیگه هم دنبالش بودن .
اصلا توقع نداشتم اون سه تای دیگه رو ببینم ، همه به زور چپیدن تو ماشینو همین جوری که پای یکیشون تو هوا معلق بود راه افتادیم . بس که این پلیسای تجریش فرضن !!![]()
یک لحظه غفلت = یک عمر پشیمانی![]()
از اونجایی که قرارمون یه قرار استراتژیک بود و اصل و پایش روی کیف بنا نبود ، خیلی کیفور نبودیم ... از یه طرف هم که استرس دیر رسیدن به جلسه یه جورایی خط خطی مون می کرد .![]()
جلسه مهم بود و جای هیچ گونه شوخی توش نبود . این ، برا ما که بعد عمری همدیگرو دیده بودیم خیلی سنگین تموم میشد . در هر حال کم نیوردیم و بدون اینکه افراد جدیِ جلسه متوجه بشن ، گند کاریای خودمونو کردیم ... و اونا به خیال غرق شدن ما توی بحث جدیشون ، واسه خودشون خوشحال بودن !!![]()
بعد از تموم شدن جلسه هم که به سرعت از در اومدیم بیرون .
چه جوری میشه 6 تا رفیق، اونم رفیقای دبیرستانی، بعد قرنی همدیگرو ببینن و در عرض 5 دقیقه ، بخوان تموم حرفا خفه شده تو گلوشون رو به هم بزنن ؟؟
میشه ؟؟ ![]()
![]()
ناکام و سر خورده از هم خداحافظی کردیم .
همه تا سر میدون مسیرامون یکی بود ، جز سمیرا ، اصل و پایه ی قرار !!
با این حال به روی خودش نیورد و اومد خودشو چپوند تو ماشین . هیچی نگفتم و گذاشتمش به عهده ی بقیه . چون می دونستم همشون بد جوری عجله دارند .
رو صندلی عقب یه خبرایی بود .تکون های ماشین رو حس می کردمو لابلای تکونا جیغایی که به هر رنگی شباهت داشت جز بنفش!!
ولی من به روی خودم نمی اوردم و به صحبتم با مرضیه ادامه می دادم.![]()
هی تکون ها شدید میشد تا اینکه دیدم در ماشین باز شد و سمیرا پرت شد وسط کوچه !!![]()
![]()
هی جلو خودمو گرفتم ، هی خندمو قورتش دادم ، هی زل زدم به انگشت شستم که خندم از تو گلوم رها نشه ، ولی نشــــــــــــد!! قهقهه ای سر دادم که اون سرش نا پیدا.![]()
![]()
![]()
سمیرا همین جور که رو زمین نشسته بود بد جوری بهم چپ می رفت !! معلوم بود خودشم خندش گرفته ولی بر عکس من توی قورت دادنش ماهر بود!
بچه ها تو ماشین دست می زدن و می گفتن: برو، برووووووو ... ریحان بروووووووو!!
زیر لب یه چیزایی می گفت ، فک کنم به خودش لعنت می فرستاد که از این به بعد وقتی با کسی قرار میذاره،اِن نفر رو دنبال خودش راه نندازه که این جوری زیر آبشو بزنن !!
من مامور بودم و معذور ، تنها کاری که می تونستم بکنم این بود که پامو بذارم رو گاز و سرم رو از ماشین بکنم بیرون و بگم :شب بهت زنگ میزنم!!![]()
...
اگه روزای مدرسه هم همین قدر تند تند می گذشت ، احتمالا چهارم دبستان دیپلم گرفته بودم !!
من گفتم فقط فلافل !!
مریم می گفت من کالباس می خوام .. خواهرش می گفت من هم کالباس می خوام، هم پیتزا .. بعد یه نگاه زیر زیرکی به من کرد و گفت : هم فلافل !!
زهره گفت باید زنگ بزنم خونه ... بعد اومد و گفت : من هیچی نمی خوام ، خونه ناهار باحال داریم ... گفتم : علاف کردی ما رو ها ... کی گیر داد آخرین ناهار رو دور هم بخوریم و ما رو کشوند رو این چمنای نم دار !! اونوقـ...
بقیه ی جملم رو پیش بینی کردو انگار که منتظر یه تعارف کوچیک باشه ، گفت : باشه ، منم فلافل !!
مریم و خواهرش هنوز در ورطه ی تصمیم گیری دست و پا می زدند ...
گفتم : کالباس بخوری مریض میشی باید بیافتی گوشه خونه ... نیگا به الانت نکن .. تازه اثرش وقتی پیر شدی خودشو نشون میده !!![]()
یه نگاه سراسر اندوه به خواهرش انداخت ،یه نگاه پر سوال به من ،بعدشم با فلافل موافقت کرد .
خواهرش هم گفت پس من دوتا می خورما!!
لادن و الهام و منا و زهرا هم که بعدا رسیدند ، با یک و تنها یک گزینه مواجه شدند و آن هم فلافل بود و بس!!![]()
بعد از یک قرن و اندی مریم و زهره با یه کیسه پر از ساندویچ به آغوش چمن برگشتند و همه در سکوتی ، ناشی از پر بودن دهان ، نوش جان کردیم ..
سکوتی که هر از چند گاهی با جیغی که علت آن ریختن نوشابه ای بر روی بغل دستی بی گناه وگاها ناشی از ریزش سس پر ملات ساندویچ شخصی بر روی دیگری بود ، به یک صحنه ی کاملا جنجالی تبدیل میشد !!
سس را با سس تلافی می کنند و نوشابه را با نوشابه و گل ته کفش را با گل ته کفش !!
و این دور همچنان ادامه دارد تا زمانی که سانویچ ها تمام و نوبت به خدا حافظی می رسد ...
هنگامی که همه ی کدورت ها به عطوفت و همه ی زشتی ها به زیبایی تبدیل می شود .
با احساس ترین خداحافظی را با لادن داشتم ... خداحافظی پر از لطافت ، پر از یکرنگی و خالی از ریا و نیرنگ و فریب و آن بدین گونه بود که من گفتم : هووووووووی ... خدافظ .. اون با همین لفظ زشت و رکیک اجابت فرمود و سفارش اس ام اس داد و من گفتم به همین خیال باش و اون گفت ندی نمیدم و من گفتم همون بهتر که ندی و اون گفت خیلی دلت بخواد و من گفتم عمرا اگه دلم بخواد .. . نیگرش دار واسه خودت اون اس ام اس هاس فسیلتو و اون گفت دلم برات تنگ میشه و من مجبور شدم هیچی نگم !!![]()
روز آخر ترم دوم سال اول دانشگاه ، با خاطره ای پر از طعم تند فلافل و بوی نم چمن و گرمای دم آلود روز های اول تیر ، رفت تا هیچ گاه باز نگردد و من بمانم و خاطره ای کوچک !!


