فردا صبح ساعت 8 امتحان داری ... برای جبران کم خوابی یا شایدم بهتره بگم بی خوابی شب گذشته ،تا یه بالش گیرت میاد آغوشتو براش باز میکنی ... ازش جدا نمیشی تا دیشبو برات جبران کنه !!
بیدار میشی ، فوتبال داره ، میبینی ، تموم میشه ، میری حموم ، حالت جا اومده واسه درس خوندن ،حالا دیگه تنها دلیل موجه برای نخوندنت میتونه شکمت باشه که داره صدات می کنه و ناله میزنه و بهونه ی قابلمه ی لوبیا پلوی روی گاز رو میگیره !!![]()
ساعت:11 !! تاکید می کنم ... فردا امتحان داری مجبوری بخونی ... مجبور ... حرف نباشه ... بایدیه !![]()
ساعت :2 بامداد– باخودت صغری کبری می چینی و نتیجش این میشه که بری و بالش رو بیشتر از این منتظر نذاری !!![]()
فردا همه ی عشق مطالعه شُده ی دیشبت رو میریزی تو ورقه و تقدیم استاد می کنی!!
آرامشی بی انتها وجودت رو میگیره ودلت به حال اون عده که از صبح تا شب و شب تا صبح به جنگ با مردمک چشمشون برخاستن می سوزه ...
***
ونیز:
خیلی آرامشبر انگیزه تو چشم یکی نگاه کنی و تمام احساست رو توی یه جمله ی آبکی نثارش کنی و خودتواز مصیبت خفه کردن احساس درون سینت رها کنی ...
از اون آرامش بر انگیز تر اینه که طرف حتی خم به ابروش نیاره و حرفتو به آغوش جان بخره !!
اصلا به مخیّلش هم نفوذ نکنه تو داری جدی حرف می زنی و همشو بذاره به حساب یه شوخی کوچیک و با مزه !!![]()
اونوقته که تو می تونی سرتو بگیری بالا و بارها و بار ها اون جمله رو پرتاب کنی جلوش و اونو ببینی که با اشتیاق دولا میشه و برش میداره و بهش لبخند میزنه !!
تو کیفور کیفوری از بیان احساست و اون کیفور از صداقت تو!!![]()
***
وقتی همه چیز اطرافت برات پر از استرس باشه مجبوری از همین گذر ها آرامش مورد نیازتو بقاپّی و منتظر نشی از آسمون یه تیکه گنده آرامش بسته بندی شده بندازن جلوت و تو اونو حاضر و آماده قورتش بدی!!
ورقمو دادم و از کلاس زدم بیرون .
بعضی وقتا اشتباه جواب دادن یه سوال نیم نمره ای به اندازه ی اشتباه جواب دادن دو تا سوال 2 نمره ای کلافم می کنه !!
مثل این بچه خر خونا واسه یه نیم نمره نا قابل حرص می خوردم ... اونم واسه یه درس یک واحدی!! ![]()
ته مونده ی حرص رو با یه بستنی شاتوتی یخی قورت دادم و گندِ زده شده رو با آشغال بستنی به دست فراموشی سپردم .
تو راه خونه پشت چراغ قرمز جان به لب کننده ی 120 ثانیه ای وایساده بودم ،از یه طرف آفتاب تو چشمم پنجول می انداخت ، ازطرف دیگه یه گل فروش سر چهار راهی کلشو کرده بود تو پنجره و هی از گلاش تعریف می کرد . گیر افتاده بودم بین دو تا موجود کَنه !!
بدون اینکه به گلا نیگا کنم گفتم نمی خوام ![]()
گفت :دِ ... نیگا کن بعد بگو نمی خوام ... اینو تو گل فروشی هام پیدا نمی کنیا !!
راست می گفت ... چی بود گلش ؟؟ یه جور عجیبی خوشگل بود ...
گفت 4500 ...
یه نیگا به چراغ انداختم و گفتم داره سبز میشه، 3500 میدی؟؟
گل رو داد دستم و گفت 3500!!
حرصم در اومد ... کاش می گفتم 3000 !!
پولو که اومدم بدم گفتم : 3000 بدم ؟؟
گفت بده ... ![]()
می خواستم همون موقع دستی رو بکشم ، پاشم یه دو نه محکم بزنمش !!
هر چی من چونه می زنم که تو نباید تخفیف بدی آخه !!![]()
گل رو گذاشتم رو صندلی کنارم . حالا دیگه آفتاب جز چشمای من ، دست رو گلام هم دراز کرده بود ... می خواست بکششون !
رو صندلی عقب سایه بود ، ماشین داشت تو سرازیری چمران خودش می رفت ، گل و برداشتم بزارم عقب ... دو تا پاهام رو گذاشتم کف ماشین ، کش اومدم به طرف عقب ... یه دفعه این وری گذاشتم ، یه دفعه اون وری !!
هر از چند گاهی یه نیم نگاه به جلو می انداختم ، یکی از نیم نگاهام خورد به یه ماشین تو نیم متریم !! سرعت شده بود 130!!
وسطی ترمز بود ؟؟ یک ترمز صدا دار ... نصف لاستیک پَر !!![]()
حالاعوضش گلا قشنگ تو سایه بودن ،چپیده بودن زیر صندلی ماشین و من رو با آفتاب تنها گذاشتن !!![]()
صندلی رو گذاشتم وسط اتاق و چهار زانو نشستم روش و یه بالشم روی پاهام !
روی بالشم که دیگه معلومه چیه ... یه کتاب 490 صفحه ای که تمیـــــز . دست نخورده از اول ترم نیگهش داشتم !مثل روز اولش .
هر چی چراغ بود که میشد روشن کنم روشن کردم تا یه وقت خدای نکرده خوابم نبره .
تو اون سکوت گوشم رو گرفتم و شروع کردم به خوندن . با خودم گفتم حالا یه بار ، فقط یه بار اگه خونده بودی این کتاب بد بختو، الان زیر اون لحاف خوشگلت ، فارغ از هر گونه درد و رنجی این چنین ، داشتی تو رویا های شیرینت سیر می کردی و مجبور نبودی بالش غم به بغل بگیری .![]()
یه نگاه سراسر حسرت انداختم به لحاف چماله شده روی تخت و یه نیگا به کتاب !
گوشمو محکم تر گرفتم و سرمو انداختم رو کتاب و تند تند خوندم . ![]()
دوباره یه نیگا به تخت ... خودمو زیر لحاف مجسم کردم ... همیشه عاشق پیچیدن پتو زیر بادسرد کولربه خودم بودم !!
کتابو گذاشتم رو صندلی و خزیدم زیر لحاف و با یه حرکت سریع چراغا رو خاموش کردم .
وقتی هوس خوابیدن و لحاف و کولر و ... از سرم پرید گفتم حالا که نزدیک صبحه !! بی خود نخوابم ... یه آپی بزنم و بعد لالا !!
خدا به خیر بگذرونه !! 
حس و حال : حس و حال خوش گذرونی،سینما ،استخر ، اینتر نت ، مولتی مدیا...(چی میگه؟؟) ، شب زنده داری ، وجب کردن خیابونا ... و خلاصه پایه بودن برا هر جور همکاری در زمینه ی تفریحات !
زمان ، زمان تحقیقای مونده و درسای رو هم تلنبار شده ،دقیقه نود که میگن همین الانه ! شنیدی که !
شب زنده داریه سر جای خودش هست ... ولی با درد و رنج ... رنج تحقیق های مونده رو تموم کردن ... رنج له له زدن واسه یه لقمه خواب ... رنج فکر کلاس صبح فردا رو کردن ... دیگه چی می خوای از این بالا تر؟؟ هان ؟؟ ![]()
خیر سرم نشستم برنامه ریختم که کارم به اینجا ها نکشه ... حالا الان که خوبه ... وقتی امتحانا شروع بشه ،همین جوری که درسای مونده و اهمیت خوندنشون بیشتر میشه ،میل منم به اون پایه بودن برای حال و حول شدت پیدا میکنه ... همیشه همین آشه و همون کاسه ...
هفته ی دیگه ی خودمو جلو چشمام تصویر میکنم .![]()
یه طرف درسام که دارن فریاد می کشن :آهای ریحان ! توکه تو طول ترم ما رو نیگا نکردی ، تو رو جون اون کسی که دوسش داری ، بیا یه نگاهی از سر لطف و شفقت بهمون بنداز ، حیفیما ، تا دیر نشده بجنب ! پس فردا میشی سال دومی ...
یه طرف دیگه هم اون موارد بالایی نشستن دارن میگن ... بابا بی خی ... ول کن درسو ... بیا بریم حال ... الان تو حالشو داری ... همیشه که این جوری نیست ... درس همیشه هست ... فوق فوقش شب امتحان میشینی می خونی همشو !تو می تونی ... لازم نیست خودتو خونه نشین کنی ... اینجا دانشگاهه ... دبیرستان نیست که مجبور باشی بالا 18بگیری!!![]()
منم بین این دو تا نشستم و از وسط به دو طرف هی نیگامو میندازم به این ... هی به اون ... باز به این ... حالا به اون !
خب کدومشو انتخاب کنم ؟ هان؟؟ بگو دیگه !! نترس ... چرا لال مونی گرفتی یهو !!
آره ، درسته ... این چند روزه رو دووم بیار بشین بخون ، بعد دیگه برو هر کار دلت خواست بکن !!![]()
باشه ... قبول !! من بالاخره بعد از مدت مدیدی کلنجار رفتن با وجدان آگاهم موفق شدم پامو محکم بزارم رو نفسم و له و لوردش کنم !!ای ول به خودم ...![]()
...
...
...
تازه دارم کیف میکنم از این تصمیمم که یه اس ام اس میاد ...
Farad paye ye estakhr hasty ya na
هستم یا نه ؟؟ هستم ؟؟ باز یه نگاه از وسط به دو طرف ... دوباره این دو تا وجدان آگاه و نا آگاهم شروع کردن به سخنرانی کردن .
نمیدونم از اون وسط کدوم یکیشون بود که یه حرف قشنگ و ظریفی زد ، گفت خب برو استخر سر حال شی بعد بیا باحال بشین بخون ...
جواب اس ام اس : هستم !
...
...
...
صبح ساعت 10 میری استخر میبینی سانسش یک سره تا4 هست ! خب تو که تا اینجاش اومدی چرا پولتو بریزی تو جوب ؟؟ خوب بمون قشنگ استفاده کن دیگه ... لوس میشی چرا !
...
...
...
کاش اون سینماهه سر راهمون نبود ... ایول ... آتش بس !!!![]()
![]()
برنامه شب ردیف شد ... خونه و استراحت و سینما ... دیگه از فردا شروع می کنم ... قولِ قول!!![]()
یه جواب :
زهره جون ... اگه واقعا همونی باشی که اسمشو خط زدم فقط میتونم بهت بگم :![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
یا شاید م بشه گفت :![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
در هر حال خیلی دوست دارم بدونم چه جور ی حریم خصوصی منو پیدا کردی؟؟
گذاشتمش رو صفحه ی مانیتور و زل زدم بهش
...
رفتم تو نخش حسابی ...
زوم کردم رو چشاش، چشمامون تو هم گره خورده بود ، یه گره کور ...
بالاخره با هر زحمتی که بود خودمو از بند چشاش کشیدم بیرون ، ابرو های نداشتش،دماغ کوفته ایش، ... لبش که پر تفه و ...چیزایی بودن که دونه دونه زوم میشدم روشون!!![]()
یهو احساساتم فوران کردو فریاد بر آوردم : گوگولی مگولی ... ویک سری جملات شبیه به این ... !![]()
نمی دونم اون لحظه با خودم چی فکر کردم که یه نفس عمیق کشیدم و با تمام قوا مامانمو صدا زدم :
مامااااااااااااااااااااااان ... بیا یه دقه !!
مامانم بی هیچ حرفی بالا سرم حاضر شد ... همون جوری که نیگام تو مانیتور بود
گفتم ببین !!
گفت چیو ؟
گفتم نیگاش کن چه نازه !!
گفت : این همه وقت داشتی قربون صدقه ی این میرفتی؟؟
گفتم :![]()
گفت : برش دار از اینجا بابا حالم به هم خورد ... دور از جون کله پاچه ... مثل کله پاچه میمونه !!![]()
بعدشم همین جور که داشت میرفت به داد کارای مونده برسه زیر لب زمزمه کرد :
صد رحمت به کله پاچه !!

*من همین جا از همه کله پاچه های دنیا معذرت می خوام اگر به ساحت مقدسشون توهین شد!!
لازم به ذکر است این عکس مال خود خودم بوده و هیشششششکی بهم ندادتش!!


