آروم پاهام رو دراز کردم و راستیه رو گذاشتم رو چپیه .
خیره شدم به اون قلمبیه وسط لوستر
... تکراری بود بی خیالش شدم رومو کردم به تی وی .
عمو پورنگ مشغول جهش به این ور و اون ور صحنه بود . آبله مرغون امیر محمد تازه خوب شده بود . خودش این جوری میگفت . می گفت تازه خوب شدم ! (مگه هنوزم کسی آبله مرغون میگیره ؟
؟)
خود به خود انگشتم رفت طرف دکمه ی پاور کنترل ، لمسش کرد و تی وی خاموش شد.![]()
چشمامو بستم و دستم رو انداختم روش ...
تق تق ظریف کولر حس خنکی رو بهم القا میکرد . حس تابستون ... حس آرامش ... آرامشٍ ملس ناشی از لرزش پره های کولر هم آرامشیه واسه خودش!! کم ِ کمش هفت ماه بود تجربش نکرده بودم .
همین جوریا شد که سرم موقعیت رو مناسب دید برای فرو رفتن در جیب تفکر!!
چه تفکر نازی بود ![]()
یه عالمه وقت بود که هوس یه همچین لحظه ای رو کرده بودم ولی گیر نمی اوردم .
چیزی یادم نمیاد ولی فقط میدونم داشتم حال می کردم از فکر کردن .
حال ... عشق ... صفا ...
همین وسط مسطا بود که صدای منزجر کننده ی تلفن زد رشته ی افکارمو پاره پوره کرد ... داغون ِ داغون ... مچاله ... خط خطی ... خلاصه گند زد به خلوتم ![]()
حالا نمیشد یه دقه دیگه زنگ میزدی ؟؟ هان ؟؟ نمی شد ؟؟
سعی کردم آرامشمو از دست ندم و بر احساساتم چیره باشم .چیزی نیست که ریحان ... به تو چی کار داره تلفن که اینقده جوش اوردی؟؟تو کار خودتو بکن ... بی خیل با...!!
از جام تکون نخوردم ... مامان تلفون رو جواب داد :
سلام چطوری ؟؟ ... آره هستش تشریف بیارین !!....ریحانه پاشو. زهرا بود . میاد اینجا .
نا امیدانه دستمو از رو چشام بر داشتم و همزمان باهاش چشمام رو باز کردم و همزمان با هر دوتاش همه ی افکارم پر پر زدو پرید ... نمی دونم کجا رفت با این عجله .. رفت و هیچ نشونی از خودش باقی نذاشت ... ![]()
اینقده الان دوست دارم بدونم اون همه وقت به چی داشتم فکر میکردم ؟
؟
من افکارمو می خوااااااااااااااااااااااااااااااااااام ![]()
کووووووووووووووووووش؟؟
آهاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای افکار قشنگم بیاین پیشم دیگه .
بد موقعی رفتی ... تازه داشتم ازت یه نتیجه هایی میگرفتم ... کاش بر میگشتی!
قسم خورده تو کار تمام بنی بشر دخالت کنه ... اموراتشو اصلا از همین راه میگذرونه ... همه بایدموقع درس خفه خون بگیرن و چهار چشی زل بزنن تو چشم استادمثل خودش تا دلش آروم باشه و پا پیچت نشه ... هر چند وقت یه بار کلشو میچرخونه مثل جغد و وارسیت میکنه که نکنه دست از پا خطا کنی ... اگه بخوای سر کلاس بخندی ... واااااااااااااااای...چه کار زشتیییییییییییییییی!!![]()
اگه یه روزی روزگاری خدای نکرده زبونم لال بخواد تو دانشگاه یه سمیناری چیزی بر گزار بشه و تو نخوای شرکت کنی و اون بخواد روزگارت سیاهه ... اینقده زنگ میزنه بهت و برگزاری این سمینارو به اطلاعت میرسونه که خودتم بابت شرکت نکردن تو سمینار عذاب وجدان میگیری و اون بستنی که داشتی رو چمنا نوش جان میکردی کوفتت میشه !
کوفت به معنی واقعی کلمه ...!!![]()
حالا خدا چقدر بهمون رحم کرده که باهاش رفیق نیستیم ما وگر نه ....!!
اونوقت درست همون موقعی که کلی حال داری برای سر کلاس نشستن و تموم روز رو صرف یکی به دو کردن با خودت کردی و هی افکار پلیدی که در گوشت وز وز می کردن :ریحان دودر کن ... ریحان نرووووووووو و به هر نحوی می خواستن تورو راضی به دو در کردن کلاس کنن از ذهنت دور کردی حالا
،حتما میتونی مطمئن باشی که اون کلاس به خاطر پا در میونی های ایشون تشکیل نخواهد شد !! بی برو بر گرد این حقیقت خواهد داشت ....حالا به دلیل بر گزاری سمینار یا هر کوفت دیگه !!![]()
اگه یه همچین مواردی برات مکرر پیش بیاد حتما تو هم مثل من یه روزی تحملت تموم میشه و سر کلاس دستت رو دراز میکنی تو دفترپاره پوره و زوار در رفته ی بغل دستیت و روش یه همچین چیزی که من نوشتم مینویسی!! مطمئن باش همین کارو خواهی کرد!!
شک نکن !!
دستت درد نکنه ... خیلی باحالی!!
نه !! میخوام بدونم کی آدم دیده ازاین شوت تر ؟؟ ![]()
کی دیده ؟؟ تو دیدی ؟؟ تو نه تو ... آره تو !! دیدی ؟؟ ندیدی دیگه ... !!
منم ندیدم غصه نخور ... همین یکی تو دنیا این جوری از آب در اومده !!
برو خدا رو شاکر باش که با یه همچین آدمی رفت و آمد نداری !! قسمت ما هم از این دنیا همین بود دیگه ... ![]()
شماره موبایلم عوض شده بود .. گفتم با یه اس ام اس ناقابل به عموم ملت فون بوکم خبرشو بدم . داشتم مثل بچه ی آدم مسیج میزدم اومده نشسته رو دسته ی مبل و کلشو کرده تو صفحه موبایلم . گفتم عیب نداره بچس بذا نیگا کنه خب !! بهش محل ندی ول میکنه میره ولی نـــــــــــــــه مگه میره ؟؟ تا خودشو نشون نده که نمیره !!
موبایلو از دستم قاپید و گفت بابا انشا مینویسی چرا ؟؟ بده من واست درستش کنم ... میخواستیم بریم بیرون . عجله داشتم .
گفتم : ول کن بابا بزن بره همینو ...
گفت : نه تو برو من درستش میکنم .
گفتم : به درک فقط یه لطفی در حقم بکن گند نزن باشه ؟؟ ![]()
گفت : من ؟؟
گفتم : نه ... من !! ![]()
گفتم : راستی به همه نزنیا ... هر وقت خواستی سند کنی ازم بپرس دونه دونه بهت بگم . گفت : باشه .
گرمم شده بود رفتم تو حیاط .چند لحظه بعد اومد موبایلو داد دستم و گفت : بیا درستش کردم . کاری داشت آخه ؟؟
گفتم : چی ؟؟
گفت : زدم دیگه !!
گفتم : به همه؟؟
گفت : ![]()
گفتم : خااااااااااااااااااااک !! ![]()
گفتم : چی نوشتی حالا ؟؟
منتظر جوابش نشدم و خودم رفتم سراغ سنت موبایلم . دیدم ور داشته اسم و فامیلو همه زندگیمو مسیج زده به همه که :
شماره ی جدید من ( ریحانه ی ... ) : ۰۹۱۲...
آخه اون استاد بد بخت ریحانه از کجا میشناسه ؟؟ زنش حالا با خودش چه فکری میکنه ؟ ... یه زندگیو از هم پاچوندی بچه !! ![]()
گفتم : عیب نداره در حد خودت گند کوچیکی زدی !! ![]()
لبخند داشت رو لبامون نقش می بست که یهو زنگ بی ریخت موبایل خودش که خبر از یه اس ام اس میداد صدا داد . داشت بلند میخوند مسیجو :مُ با رَ ک با شه ریحا نه خا نوم !!
هان ؟؟
چی ؟؟
ریحانه؟؟
نگاها در هم گره خورد ... سکوتی بی انتها ... نگاه پرسشگر من و گیجی اون !! لبخند محو شد و جاشو داد به قهقه ... خنده ای مرگ آور ... خنده ای کشنده ... خنده ای پر از فحش !! ![]()
![]()
![]()
نمی تونست حرف بزنه منم همین طور ... رفتم تو سنت مسیج رو نیگا کردم تا از حدسیاتم مطمئن بشم ... مطمئن شدم ... به جای شماره ی من شماره ی خودشو نوشته بود ... !!
گفتم : خدا رحم کرده قبلش برات توضیح دادم این شماره میافته نمی خواد بنویسیش!!فقط اسمو بنویس!
حواسم نبود توضیحاتم براش یه مقداری سنگینه ...اشتباه کردم منو ببخش !!
باید موقعیتتو درک می کردم !!
مسیج ها بود که میومد: ... تبریک ... مبارکه ... حالا چرا عوضش کردی و با هر مسیج خنده ی ما شدید تر میشد ... نفس بالا نمیومد ... اومدم تا اوضاع خیلی ضایع نشده و مردم بی چاره فون بوکشونو ادیت نکردن گندی که زده بود رو درستش کنم :
Estebah shod hamini ke oftadas
تاز نفسه اومده بود سر جاش که مسیجم برا بابا اومد ، بلند خوند و دوباره خنده ... اونم که می خواست تلافی خنده های منو در بیاره هی می گفت :استباه و دوباره می خندید ... آخه این خنده داشت ؟؟ الکی به جرز دیوارم می خندن بعضیا ... خدا به دور !! ![]()
![]()
دیگه همه چی تموم شده بود و فضای ماشینو سکوت پر کرده بود که یهو داد زد : بابا این گوشیت مسیج نمی گیره اینو باور کن ! خلاصه سرتو درد نیارم ، متوجه شدیم به جای من مسیج زده به همکار باباش (حالا این که شماره ی اون بنده خدا تو موبایل این چی کار میکرده خدا عالمه
) اونم چه مسیجی ...وحشتناک ... یه عکس خرس که زیرش نوشته بود عکستو نمی خوام مال خودت !!
اینها همه گذشت و شب که اومدم سر به بالین بذارم دیدم الهام بهم مسیج زده و عکس بابام افتاده جاش!!
خیلی عجیب نبود ، یادم اومد که موقع خدا حافظی روشو کرده بود بهم و گفته بود راستی عکسای فون بوکت رو راس وریس کردم ... !!![]()
![]()
خدایا صـــــــــــــبرم بده ، فقط همین !! ![]()
![]()
![]()
***
اضافه شد:آخه من چی کار کنم با شما ها ؟؟ بابا جون یه خورده اون مغزاتونو از آک بند در بیارین یه استفاده ای بشه ازش ... والا حیف نیست ...آآآآآآآآآآآی ملت ... آآآآآآآآآآآی مردم ....آآآآآآآآآآآآآآی دااااااااااااااد هواااااااااااااااااار چیش واضح نیست؟؟بگین ما هم بدونیم !
خب ؟؟...باشه؟؟
دیگه نبینم کسی بیاد بگه واضح نبودا ... مساله قتل و جنایت نیست که پیچیده باشه ... پس کجا رفته چست و چابکی جوونا ؟؟ جوونم جوونای قدیم !!![]()
سکوت دانشجویان،که البته نه ازروی اشتیاق ،بلکه ازمستی نسیم بهاری ...
صدای ملایم استاد فارسی عمومی،که نا خود آگاه چشمها را تشویق به بر روی هم نهاده شدن میکند ...
رودکی ... بوی جوی مولیان آید همی ...
و من ...
***
وقتی عقربه بزرگه ی ساعت عقربه کوچیکرو جا گذاشت رو 10 و خودش پرید رو 12 ... با یه آهی که ازعمق دل بر میومد از رو چمنا بلند شدم ... الهام که سرش به گره زدن چمنای زبون بسته گرم بود گفت:کجا؟؟گفتم:خونه آقا شجا!!دقت کن...سیزده بدر تموم شدا!![]()
گفت :اِِاِاِاِاِاِاِاِ 10 شد ساعت؟؟![]()
گفتم پا شو بریم ... این دفه دیگه یه چیز بهمون میگه ها!
اونم سختش بود دل بکنه ولی مجبور بود ... رفت آشغالای بستنیو انداخت تو سطل آشغال و دوید تا به من برسه!
***
همه مست بودن انگاری ... بهار چه می کنه با آدم!!![]()
کولیمو گذاشتم روی میز و کتاب رمانمو یه جوری جا سازی کردم که دوباره همون مشکلی که سر زبان عمومی ترم پیش ، پیش اومده بود تکرار نشه !!
دوست نداشتم استاده بیاد بالا سرم و بگه : این کتابه چند جلدیه؟؟باید خیلی جذاب باشه که این جوری میری توش!!![]()
حق داشت ... 5 جلد کتاب رو تو همین دو واحدش گذروندم!!البته زبانمم گذروندما ولی رمان ها رو خوشکل تر گذروندم !!![]()
بعد از جا سازی رمان، پشتِ کولی ، گفتم الهام بدو برو از جایگاه استاد یه نیگاهی بنداز ببین چیزی میبینی یا نه !!گفت اووووووه حالا پیدا باشه ، اون که حواسش نیست ... گفتم دوست داری ماجرای ترم پیش تکرار بشه باز؟؟
خندید و رفت جلوی کلاس یه خورده قدم زد و اومد گفت راحت باش ... هیچ خطری تهدیدت نمی کنه !به کارت برس!!
کتابو باز کردمو رفتم تو عالمش ... استاد با 10 دقیقه تاخیر اومد و طبق معمول سلام نکرده گفت : از هر چه بگذریم سخن دوست خوش تر است !![]()
دیگه نه از رودکی خبری بود نه از ناصر خسرو و نه شیوه ی بیانی در کار بود !!
خوندم و خوندم و خوندم ... هیچی نگفتم ... حماقت های ویکتورو نادیده می گرفتم و به خوندنم ادامه می دادم ،مگه چقدر آدم صبر داره ؟؟صبرم تموم شد ... نمی خواستم صدامو بلند کنم ولی یهو شد ... سرمو از رو کتاب بلند کردمو گفتم : بابا این ویکتور دیوونس!!![]()
یه لحظه صدای استاد قطع شد یه نگاه سراسر سوال کردو ادامه داد : شاعر در این قسمت ... !
رومو کردم به الهام و گفتم : میگی شنید ؟
- خودت چی فکر میکنی؟
- به من چه ؟؟ شنیده باشه !! می خواست نشنوه
!! برگشتم تو کتاب ... بگو ویکتور ... بگو ببینم دیگه دردت چیه؟؟
دونا تو کوتا بیا ...!!![]()
![]()
***
اضافه شد:می دونستم میای یه جوری ابراز میکنی که آره این من بودم که کتابو بهت دادم ... این همه دادو قال نداره که ... آره ... آآآآآآآآآآآآآی مردم این کتاب باحالو مریم داده بهم ...با همین دستای خودش...تا گفتم یه کتاب می خوام برا سر کلاس فارسی عمومی خیلی چست و چابک دست کرد تو کتاب خونشو اینو بهم داد...بدون هیچ منتی...مثل همیشه...
ولی مریم عشقت خیلی نامرده ... آره ویکتورو میگم!!


