تبليغاتX
که چی ؟؟؟
پشیمونی سودی داره!
نوشته شده توسط ریحانه
دوشنبه 28 فروردین1385

تا میام بنویسم یکی یه چیزی میگه ...خب تمرکزم به هم میخوره دیگه ! اونوقت میگن چرا میری تو اتاقت؟

ســــــــــــــــــــــــــاکت

 می خوام تراوشات ذهنیمو بنویسم. من احتیاج به آرامش دارم!

تراوشــــــات ذهنی:

تو این عمرمون رو هر کاری دست گذاشتیم گفتن عمرتو تلف نکن! بعدنا پشیمون میشی!اینقده میگفتن تا دیگه حالت به هم می خورد بری طرف اون کار ! فکر می کردی الان دیگه همه چیو ازت میگیرن تو می مونیو یه عمر تلف شده!عذاب وجدان کمرتو خم می کرد.از اون کار که دست می کشیدیو دلتو راضی می کردی دیگه بی خیالش بشی و می رفتی سراغ یه کار و سر گرمی دیگه، می گفتن همون کار قبلیت بهتربود مثلا همین دوران رمان خونیم ...می رفتم از کتابخونه ی ارشاد کتاب میگرفتم و حسابی حال می کردم باهاشون ! از اون کتاب رمانایی که الان دیگه عمرن جایی پیدا کنی ... پاره پوره و پر از نوشته های عشقولانه در حاشیه ها و چندین جای چکیده شدن اشک بر روی صفحات کتاب که حاکی از قلب رئوف خواننده ها بود.میگفتن خسته نشدی اینقده رمان خوندی؟اگه جاش کتاب علمی خونده بودی الان علامه دهر شده بودی!اینقده گفتن که ما گفتیم راست میگن دیگه!حق با اوناس!

خلاصـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه(موشه پرید تو کاسه)

امشب همین جور رفته بودم تو کامی که داداشم گفت یادته یه مدت تو کف سیمز(sims) بودی؟همین جوری میشستی پاش هیچی هم بلندت نمی کرد! (می دونم خودتون این کاره بودین ولی برا رفع ابهام میگم :سیمز یه بازیه که تو میشی خدای یه عده! البته به تعبیر من! همممه چیش دست خودته... هممممممممممممه چیش!! یک موجود رو از هر زمانی که بخوای تا زمان مرگش میده دست تو میگه هر کاری دلت می خواد با هاش بکن  ! بازی جالبیه ولی اگه می خوای ازش خوشت بیاد باید بشینی پاش ! یه جورایی اعتیاد آوره !البته الان دیگه فکر کنم قدیمی شده!)

منم یهو سرمو بلند کردم و با شعف خاصی گفتم اااااااااا یادش به خیر چه دورانی بودا !گفت نیگا کن چه خوششم میاد ...جای ابراز تاسفته؟

یه خانواده رو با یه انگشت می چرخوندم ! با انگشت اشاره  ! بدون هیچ اغراقی!

ولی امان از وقتی که این کانون گرم خونواده ای که تک تک اعضاشو خودم با همین انگشتای خودم تهیه دیده بودم داشت رو به نابودی میرفت!شبا خواب میدیدم بچم داره از گرسنگی میمیره هر چی هم روش کیلیک می کنم بره سر یخچال یه چیزی بخوره نمیره!ماشالله هر چی بزرگ تر میشد ناز تر میشد!

یا یه دفعه یادمه مرد خونواده رو فرستاده بودم حموم داشت حال میکرد واسه خودش که یهو سرویسش اومد دنبالش که بره سر کار منم دلم نیومد از عیش بیرون بیارمش و خلاصه کلی از حقوقش کم شد دیگه نمی دونی با چه زوری شیکم این زن و بچه ی بیچاه رو سیر می کردم(یعنی می کرد)

چه حسرتهایی که نخوردم به این مریم ! از صبح می شست پای این بازیه تــــــــــــــــــــا شب! علاف بود آخه مثل من کنکوری نبود که! بعدشم برا هم تعریف می کردیم کار خونواده هامون به کجا کشیده!یه دختر خونده اورده بود واسه خودش بعد یه مدتی پشیمون شد می خواست یه جوری سر به نیستش کنه گفتیم چی کار کنیم؟؟گفت می کشمش به بد بخت اینقده گشنگی داد که آخر مرد بعدشم روحش میومد عذابش میداددیگه می ترسید دختر کوچیکه ی خونواده رو بفرسته حموم گفتم حقته آدم کش عوضی!!!

دیگه فکر شب و روزم شده بود همین بازیه...هر کی از جلوم رد میشد می خواستم کلیک کنم روش که بره مثلا بشینه رو مبل!یا برام آب بیاره . یا اصلا میدیدم خوابش میاد خودمو مقصر میدونستم که چرا زود تر دستور خوابو بهش ندادم؟؟!!اگه کسی ازم اطاعت نمی کرد یه جورایی نمیتونستم جسارتشو تحمل کنم !اینو تقریبا همه دورو بریا میدونستن...بابام میگفت الان خانم کلیک کردن باید دستورشون اجرا شه!

وای رفتم تو حسش زیادی توضیح دادم !

سر این بازیه که دیگه نصایح خیلی گسترده شده بود .... عمرتو تلف نکــــــــــــــن!!

حالا امشب بهم پیشنهاد شد ،البته پیشنهاد که چه عرض کنم،ازم خواهش شد که برگردم به همون دوران ....دوران رمان خونی و سیمز بازی!میگن پشیمون میشی!

آره؟

پشیمون میشم؟

پس چرا تا حالاش پشیمون نشدم؟

حتی از سیمز بازی کردن!

الان زوده واسه پشیمونی؟

خیلی باید بگذره تا پشیمون شم؟

خب یه کاری کن اگه قراره پشیمون باشم زود تر بشم چون هنوز پشیمونی سودی داره .

عنوان می خوای چی کار؟؟
نوشته شده توسط ریحانه
یکشنبه 20 فروردین1385

خودش با پای خودش اومده میگه شما و شما و شما و شما ساعت 12 بیاین جلوی اتاق من ! وقتی نگاهای متعجب ما رو می بینه زودی اضافه می کنه که:حتما بیاینا کار مهم باهاتون دارم! تا اومدم دهنمو باز کنم و یه چیزی بگم گفت :طبقه ی سوم اتاق 308 بعدشم یه لبخند آبکی زدو رفت ! ما هم که هاج و واج مونده بودیم یهو زدیم زیر خنده .نمی دونم چرا ولی رفتارش برامون خیلی خنده دار بود!

رو مو کردم به الهام و گفتم :تو تا حالا دیده بودیش؟

میگه نه مگه تو دیده بودیش؟(خب خنگه اگه من دیده بودمش که دیگه از تو نمی پرسیدم!)

خلاصه سر کلاس سیل عظیم پیام کوتاه  بود که می رفت و میومد برای بررسی این قضیه!

لیلون هم که بغل دست من نشسته بود وقتی تلاش های خودش رو در مورد خوندن این پیام ها بی نتیجه می دید با همون لهجه ی ترکیش هی میگفت خب جکتو واسه منم تعریف کن!

-عزیزم اینا واسه ما جکه واسه شما یه دنیا خاطرس!(جنبه داره ناراحت نمیشه!)

خلاصه با سرویسهای پیام کوتاه به جایی نرسیدیم هیچ کدوم از احتمالات با واقعیت جور در نمی آمد !حالا اونش هیچی فوقش میرفتیم می دیدیم چی کارمون دارن دیگه! ولی آخه بد بختی اینجا بود که یک شنبه بود و سلف شلوغ!! تمام نگرانی و دل مشغولی ما همین بود !ســــــــــــــــــــــــــــــــــلف!

بالاخره کلاس تموم شدو 6 تایی هلک هلک رفتیم جلوی اتاق 308 طبقه ی سوم ...انگشترو خم کردیمو با اعتماد به نفس فراوان دو تا تقه ی محکم زدیم به درو بدون اینکه منتظر جوابی از آن سوی در باشیم درو محکم باز کردیم و... چشمتون روز بد نبینه 12 تا چشم دیدیم که به 6 جفت چشمای ما با حالت وحشتناکی نگاه می کردن ! خشانت به تمام معنا ! ... ما این طرف چهار چوب در و اونا اون طرفش همین جور به هم نگاه می کردیم ! یه دور با چشمام دور اتاق رو زدم و اونی که ما رو کشیده بود به این مخمصه رو یافتم ! همین جور نیگاش کردم تا خودش بگه که اون بوده که به ما گفته بیاین اتاق من !ولی انگار نه انگار...اگه کلم بود بازم یه عکس العملی نشون میداد ولی این از کلم بد تر بود!احتمالا حافظه ی کوتاه مدتش یک سری صدمات غیر قابل جبران دیده!

خلاصه ما از نگاه سراسر تعجب این اساتید متوجه شدیم که وارد یک جلسه ی فوق سری شدیم !

در کمال تاسف بودیم که این رفیقمون گفت :آدم سوپ با چنگال بخوره ولی ضایع نشه ! دیگه نتونستیم تحمل کنیم درو بسیـــــــــــــــار محکم تر از هنگام باز کردن به هم زدیم و دِ فرار !

در هر حال وقتی رسیدیم سلف شلوغ بود ... ولی ما هنوز نفهمیدیم واسه چی باید ساعت 12 می رفتیم جلوی در اتاق 308 طبقه ی سوم ؟؟

***

ساعت آخر سه ربع آخر ردیف آخر نشسته بودیم که با خودم گفتم این استاده که انگاری تازه افتاده رو دور و حالا حالا ها دست بردار نیست! منم که هلاک خواب ...!لادن دارم می میرم یه دقه باهام حرف نزن بذار تو حال خودم باشم . گفت باشه !

همین جور که جزوم باز بود سرمو گذاشتم روش یه خورده که گذشت و تازه داشتم حواسمو از منبر حاج آقا معطوف استراحت خودم می کردم یهویی دیدم خانم داره با خودش می خنده! گفتم وللش بذار خوش باشه بچه واسه خودش فشار زندگیه دیگه ! سرمو بلند کردمو با لحن بسیار شیرینی بهش گفتم نازیییییییییییی!

گفت الکی نخندیدم که! یاد یه جک افتادم ! گفتم تا حالا نشنیده بودیش؟؟گفت نه خیلی جدید بود!هنوز من تعارف نزده گفت بذار برات بتعریفم . گفتم بگو مینیم! اولش که می خواست تعریف کنه کلی خودش خندیده هی رفته بالا اومده پایین و خلاصه کشت خودشو :یه فیله مریض میشه میره بیمارستان مورچه هه میره بهش خون بده!

گفتم خب؟؟گفت همین دیگه ... نفهمیدی؟اونوقت من چیو باید بفهمم؟؟میگه نشنیدی میگن مورچه کله پاچه نداره؟؟تو دلم حسابی داشتم می خندیدم ولی حال نداشتم بروزش بدم بعد که یه خورده از جک خودش نا امید شد یهو گفت ریحانه ببینمت! رو مو کردم بهش زل زده به لپم و شیرجه زده زیر میز و هر هر هر هر هر هر هر می خنده!بعدشم تا اومدم دستمو ببرو طرف صورتم سفت دستامو گرفته هی میگه بچه ها ترو خخخخخخخخخخدا آینه بدین!

یکی از اون سر کلاس آینه دست به دست کرده تا رسیده به ما .گفتم خدایا الان رو صورتم چیه یعنی؟؟دیدم وقتی صورتمو گذاشته بودم رو جزوم چیزایی که نوشته بودم رو صورتم چاپ شده طوری که می شد از روش مطالعه کرد!!!

همین جا بود که استاد صداشو انداخت تو گلوش و فریاد کشید:آخه چقدر شیطونی می کنین؟

این 13 هم در شد!
نوشته شده توسط ریحانه
یکشنبه 13 فروردین1385

سیزده بدرو تو حیاط خونه در کردنم مزه میده هاااااا

دور از هیاهو !زیر درخت آلو!(ماکه ندیدیم آلو بده،ولی میگن آلوه...درختم درختای قدیم!)

با تلویزیونو هر نوع وسایل مورد احتیاج از اون قبیل!

صبح یه سر قبل از ناهار دیدیم هوا باحاله پاشدیم رفتیم بیرون!

واااای ... چه وحشتناک!از همون موقع اومده بودن مردم و ما بی خبر از همه جا فکر می کردیم الان فقط خودمونیم که داریم از صبح روز 13 مستفیض میشیم!

برا ما که خوب بود یه خورده صحنه میدیدیم!

(نه از اون صحنه ها! از اون یکی صحنه ها!)

وسط میدونا...آخه این همه پارک و چرا ول میکنین میاین وسط میدون؟؟؟

یه جوری بود که فکر کنم اگه خدایی نکرده ... زبونم لال ...روم به دیوار ... یکی از اهالی توی میدون شب قبل مرحمت نکرده و جوراب خود را نشسته باشند حد اقل میتوانستند این روز زیبا و رنگارنگ و پر از نشاط را برای 5 خانواده که در 5 طرف او اطراق فرموده بودند  به روزی سراسر آغشته از بوی جوراب تبدیل فرمایند!

باور کن اگه طرف پاشو دراز میکرد میرفت وسط سفره ی اون یکی!

حالا میدون که خوبه! از خونه که یه خورده رفتیم جلو تر دیدیم تو پیاده رو کنار شمشاد ها دو سه تا خونواده نشستن و چادر بر پا کردن!

میدونی؟الان که دارم بیشتر فکر می کنم میبینم که شاید اونا یه چیزی میدونن که ما نمیدونیم!!

شاید این خودش یه رسم باستانیه ... که باید روز 13 رو در یه جایی در کنیم که خیلی هم حال نکنیم باهاش!

یا شاید باید یه جوری باشه که آدم بتونه دقیقا و مو به مو از محتویات سفره ی بغل دستیش مطلع بشه!

آره؟؟؟این جوریه؟؟

***

امروز با خودم گفتم برم یه نیگایی بندازم ببینم دقیقا ساعت چند اولین جیغ زندگیمو کشیدم!

وقتی قرآن رو باز کردم دیدم ای دل غافل!اشتباهی بهم گفته بودن ساعت 3 به دنیا اومدم!یعنی رسما یادشون رفته بود…یه قضیه ی به این مهمی رو…واااااااااااااای فکرش کن! میدونم باور کردنش سخته ولی این یه حقیقته! یه حقیقت تلخ!!!

آخه 12:45 دقیقه کجا و سه کجا!!حالا که این جوره من دیگه جیغ نمی زنم !

تا تو باشی دیگه الکی چیزی نپرونی!
نوشته شده توسط ریحانه
چهارشنبه 9 فروردین1385

آخه چقدرآدم؟چقدر موجود دو پا؟بسه دیگه!

هر چی پشت قوطی نوشابه و جعبه ی دستمال کاغذی و بسته ی ماکارونی و بسته های چیپس و پفک وآدامس و لپ لپ نوشتن با فرزند کمتر زندگی بهترانگار نه انگار!

ما که هر جا رفتیم امسال داشت می ترکید از ازدحام جمعیت!

واسه همین به صرافت افتادیم که یه چند روزی زود تر بیایم تهران و حال کنیم  تو خیابوناش!

از فک و فامیلا مون که عید ها خونه نشینن شنیده بودیم که عید ها تهران خیلی باحال و خلوته...عشق و حال !

به همین امید اومدیم با حال بازی در بیاریم واسه خودمون و برگشتیم .

ولی...دیدیم ای دل غافل!کو خلوتی؟کو آسایش؟کو زندگی؟

حالا شاید یکی دو نفری  کم شده بود از جمعیت!

ما هم که دَدری...تو خونه بند میشیم مگه؟دیدیم همین یه خوردشم غنیمته...همین یه خورده خلوتی واسمون یه دنیاست

واسه همین صبح علی الطلوع تـــــــــــــــــا بوق سگ چرخیدیم تو خیابونا!

این دو روزه همین جوری گذشت...

و اما امشب...

همین جوری الکی واسه خودم پروندم :کاش این چند روزباقی مونده رو هم یه جا بریم

یکی پرسید :کجا؟

بازم همین جوری الکی واسه خودم پروندم : اصفهان

بابام گفت : باشه پس شب زود بخوابین که صبح زود راه بیافتیم!

یعنی واقعا می خوایم بریم؟

میگن تعارف اومد نیومد داره هااااااااا

***

آخرش عید می کشه ما رو با این بلا تکلیفیش!

خدایا کمکمم کن می خوام حرفموپس بگیرم!

حتی اینجا !
نوشته شده توسط ریحانه
چهارشنبه 2 فروردین1385

ما شدیم سوژه ی خانواده !
هر کی رد میشه یه تیکه میپرونه واسه خودش!
منم با یه لبخند کوچیک یا بعضی وقت ها هم بزرگ جوابشونو میدم
خب آخه فک کنم حق داشته باشن!
دو روزه اومدیم مسافرت همه بسیج شدن که واسه ما اینترنت جور کنن
اول بابامو فرستادم دنبال کارت اینترنت بعدِ جستجو های شبانه روزی خفن تونستیم یه کارت پیدا کنیم که ساعتش از 3 تا 10 صبحه
اومدیم هتل دیدیم تلفنش دو شاخه می خوره...حالا بگرد دنبال تبدیل سوکت!
تمام خیابونای اطرافو گشتیم دنبال مغازه الکتریکی...نبود که نبود!
من موندم که چرا فقط اسم این تهران بیچاره بد در رفته؟
جاهای دیگه والا بد تره ! همین جووووووور چشم میندازن تو چشم آدمو زیر لب یه چیزایی میگن...خود درگیری دارن با خودشون...شایدم یه نوع سادیسمه! !کلافه شده بودم دیگه!
فقط تند تند لایی میکشیدم از لای مردم و رد می شدم!
اونم(اگه بدونه اون خطابش کردم پدرمو در میاره) که هی میگفت :ریحان ...داریم وارد بازی های پیچیده میشیما!
منم میگفتم:خودم مثل قطعات یه پازل درستش می کنم!
خلاصه...پیدا نکردیم...مغازه دارا هی پاسمون می دادن به همدیگه ...بس که ما توپیم !
نا امید اومدیم هتل...بازم دست به دامن بابا!(اصطلاحا)
تو همین هیری ویریا این داداشه هی نفس بلند میکشید و می گفت:آخه حالا اینترنت به چه کارت میاد؟نـــــــه می خوام بدونم!
-خب حتما یه کاری دارم دیگه!
مامانم میگه :بچم نیاز داره...چی کارش داری!
اون هم میگه همین که کانکت بشه درد تنش خوب میشه!....خیــــــــــــــــــــــــــــــــــلی نامرده ها!نــــــه؟
میگم آخه چرا همه رو با خودت مقایسه می کنی؟ما کارِ واجب داریم ...کارای اساسی...کارای ضروری....کارای حیاتی...کارایی که میشه با انجام دادنش جون یه انسانو نجات داد!

***
دیدی چی شد؟یادم رفت از اون لحظه حرف بزنم !لحظه ی نازی بود واسه خودش...یه لحظه ی متفاوت..متفاوت با همه ی سال های دیگه.
تو جاده بودیم و همه جا سیاه بود...سیاه سیاه!ولی یه سیاهی قشنگ !ستاره ها قشنگش کرده بودن!
همه جا سیاه بود جز اون نقطه های خال خالیِ توی آسمون!
چراغونی بود حسابی اونم یه چراغونی متفاوت!
چشمم به آسمون بود که صدای یا مقلب القلوب والابصار رو شنیدم!

designer