تلفن که تمام شد دستای سردم رو روی گوشم گذاشتم تادمای هر دو با هم به اعتدال برسد .
بعد فهمیدم در تمام سه ساعت و نیم ِ مدت مکالمه که داغی گوشم رو حس میکردم ،به این جمله فکر میکردم که "هیچ چیزی مثل گوش اینقدر شبیه راز نیست !!"
* دلم "ها کردن" میخواد !
پ.ن :آخرش هم این فک ِمهربون من چشم میخوره .. کاش یه خورده اسپند دم دستم بود برای خودم دود میکردم حد اقل دلم آروم میشد ..
پ.ن: به مدت ۴ ماه !!
بچه ها همه سر کوچه ی مدرسه بودن و قرار شد تندیس همدیگه رو ببینیم . به هوای صبحانه های اردک آبی !
ازدحام جلوی اردک آبی با اومدن ما بیشتر به نظر میومد. چون علاوه بر تعداد، سر و صدای اعجاب بر انگیزی داشتیم !
فکر کن بخوای با بیست نفر سلام کنی ، اونم از نوع سلام های دخترونه که عنصر اصلیش جیغه ... و این جیغ دو چندان میشه وقتی با افرادی رو به رو میشی که دقیقا 11 ساله ندیدیشون و هیچ خبری هم ازشون نداشتی !
دقیقا بیست نفر میشدیم . فکر نمیکردم تعدادمون از 5 ،6 نفر بالاتر بره . برای اردک آبی باید توی صف وای میسادیم بنابراین بیخیال شدیم و اومدیم سر میدون صبحانه اسپانیایی خوردیم .. کل طبقه بالای رستوران رو اشغال کرده بودیم و البته صدامون هم طبقه بالا رو اشغال کرده بود هم پایین رو !!
بعد نیست که خیلی سبک بود صبحانه و اصلا در حال انفجار نبودیم ، رفتیم آبمیوه امید و میلک شیک خوردیم ، بعد همچین که میلک شیکه تموم شد و به خودمون اومدیم دیدیم یه عده دارن حرف نهار رو میزنن . ولی ما با درایت و هشیاری از زیر نهار خوردن شونه خالی کردیم و به جاش رفتیم پارک !
خلاصه که 8/8/88 واقعا توی ذهنم برام یه روز خاص میمونه و فکر نمیکنم هیچ وقت از یادم بره .
پ.ن :قرار بعدی (در صورت زنده بودن ) 9/9/99 !!
پ.ن: اگر یه روزی گذرتون به سینما خورد و همه ی فیلما رو دیده بودید سعی کنید گول نخورید و نرید خانه ی روشن رو ببینید ! مخصوصا اگه دلتون پیش پارک ملته و خودتون تو سینما ..
همون روز تصمیم گرفتیم که 8/8/88 ساعت 8 صبح هر جا که بودیم بیایم سر کوچه ی مدرسه و همدیگه رو ببینیم .
اون موقع ها این جامدادی های فلزی تازه مد شده بود . بچه ها یکی در میون ازاین جامدادی ها داشتن .در راستای این قرار ، همه با نوک فلزی پرگارهامون یا هر چیز تیز دیگه ای که دم دستمون بود ،تاریخِ 8/8/88 رو روی در و دیوار این جامدادی ها حک کردیم ، یادمه که بعضی از بچه ها که جامدادی هاشون نو تر بود دلشون نمیومد و بچه های دیگه زنگای تفریح میرفتن و عملیات رو اجرا میکردن !!!
دیروز بیرون بودم که اس ام اس اومد . ندا بود . قرار رو یاد آوری کرده بود !
باید اعتراف کنم که اصلا و به هیچ وجه یادم نبود .. تازه وقتی اس ام اس رو دیدم هم یادم نیومد منظورش از قرار چیه . بعد از ندا دو سه تا از بچه های دیگه هم اس ام اس زدن و اونوقت با فشار اوردن به مغز محترمم یادم اومد قضیه رو . حتی اون لحظه ای که داشتیم حرفش رو میزدیم و وسط حیاط مدرسه ولو بودیم رو یادم اومد . من اون روز اعتقاد داشتم تا 10 سال دیگه زنده نمیمونم .. نمیدونم چرا همیشه فکر میکردم هیچ وقت هیجده سالگی رو نمیگذرونم . شاید چون همیشه به نظرم سن هیجان انگیزی بوده ..
حالا از این حرفا گذشته، کیه که جمعه ساعت 8 صبح حال داشته باشه پاشه بره سر قرار ؟؟
کاش قرارمون برای 12/12/1412 بود ، ساعت ۱۲ !!
اولِ کلاس شروع کردم دویدن دور زمین . باورش برای خودم هم سخت بود ! بعد از یک دور دویدن جوری به نفس نفس زدن افتاده بودم که انگار هشت دوری که قرار بود بدوم رو دویده بودم. دراز نشستی که قرار بود 60 تا بزنم ، سرِ 15 تا بُریدم . شنا که کلا نرفتم.دستم رو گذاشتم زیر چونه م و نشستم حسرت برو بچزی که تا سه ماه پیش پِخِشون میکردی پخش زمین میشدن رو خوردم !
سرِ تمرین ها اگه قرار بود 3 دور دور زمین حمله ،دفاع بریم ،من بعد از دور اول جا میزدم .

من در مقابل بچه ها،مثل پیرزن فرتوت و نالانی بودم که موقع بالا رفتن از چند تا پله ی چسکی 54 بار دست به دیوار میزنه و استراحت میکنه . کلی از خودم نا امید شدم . فقط خدارو شکر توی بازی کم نیاوردم وتقریبا مثل قبل بودم . وگرنه که دیگه کلا از خودم نا امید میشدم .
اصلا اشتباهم همینجا بود که اون دفعه روی مربی رو زمین انداختم و نرفتم آمریکا و عضو تیم ملی بشم . وگرنه الان هشت دور که سهله ، هقتادو دو دور دور زمین میدویدم و به قول یارو گفتنی "باکی م نبود"!!


