میگم : میتونی ، خوبم میتونی . فقط کافیه یکی دیگه رو جایگزینش کنی .
میگه : عاشقشم !
میگم : عاشقش نیستی ، فقط خیلی بهش عادت کردی .. یکی دیگه بیاد جاش به اون عادت میکنی
عصبانی میشه ! میگه تو هیچی از عشق نمیفهمی .
میگم : عاشقی این جوری نیست . تو عاشق نیستی .
میگه : اگه نباشه خودمو میکشم !
میگم : حرف بیخود نزن . اگه نباشه فقط زندگیت راحت تر میشه .. شیرین تر میشه .. یعد یه عمر دعاش میکنی که ولت کرد و راحت شدی !
میگه : برو بابا !
-----------------
قرار شده از هم جدا بشن ..
میگه :خودمو بیچاره میکنم !
میگم :نمی کنی .
میگه :میرم با هرکی جلو راهم بود دوست میشم ، وقتی وابسته شد میندازمش دور !
میگم : اولین نفری که وابسته میشه خودتی ..وابسته میشی، وابسته ی همون نفر اولی که میبینیش !
میگه : ههـ .. خواهیم دید !
میگم :میشناسمت !![]()
-----------------
2 روز بعد از جدا شدنشون :
میگم : چه خبر ؟
میگه : هیچی .
میگم : دیدیش ؟ چطور بود ؟ خوش گذشت ؟
شاد و سر حال میگه : اوهوم ..خیلی خوب بود .. آره خیلی خوش گذشت .. هوا هم خیلی خوب بود . نم بارون و این حرفا ..
میگم : دوسش داری ؟
روش نمیشه بگه آره !میگه :حالا زوده . ولی خوشم اومد ازش ..دو سه ساعتی با هم بودیم. میخوام با همین باشم دیگه .گور بابای اون یکی .
از فرداش هر روز باهاشه .. خوش و سر حال . بیچاره طرف مقابلش که این همه مدت توی توهم دوست داشته شدن به سر میبرده و خبر نداشته حتی سر سوزنی هم خبری از علاقه نیست ..
دلم میسوزه واسه اون همه روزهایی که به خیال علاقه و دوست داشتن و عشق با هم موندن و تحمل کردن و فکر میکنم کاش همون اول به پیش بینی های من اعتماد میکردن و خودشونو اذیت نمیکردن..
با خودم میگم : درسته به پیش بینی های خودم شک نداشتم ولی هیچ وقت از خودم توقع نداشتم اینقدر دقیق از آب در بیاد !!
پ.ن : اگر در مورد روابطتون نیاز به پیش بینی و شخصیت شناسی داشتید ..خرج داره !
بعد همان طور که پتو را به خودت پیچیده ای ، سعی کنی تمام خوش بینی دنیا را در وجودت یک جا جمع کنی و به خودت بگویی : اثرقرص هاست .. !!
پ.ن: اگر چیزی ازش نفهمیدی ، انتظاری نیست ..
هوا به صورت اتفاقی خوب است، حال ما هم همچنین . و هیچ ملالی نیست جز دوری بعضی ها . هتلمان هتلی در مایه های محشر است،چسبیده به دبی مال و راننده تاکسی ها بهش میگویند ذِ نیو "ادرس هتل "! من حمامش را حسابی دوست دارم و اگر میشد آن را با خود به خانه مان میبردم . البته به همراه ویویش ... خودش صرفا خاص نیست !
یکی دیگر از ملال هایی که دارم و حسابی دارد اذیتم میکند این کفش های لعنتی است . امروز بارها خودم را فحش دادم که چرا 145 هزار و 700 تومان بابت کفشی دادم که اندازه ی یک نخود شعور و وجدان ندارد . یه قدری پاهای بیچاره ام را له و لورده کرده که امروز نزدیک بود وسط پاساژ بزنم زیر گریه !
خاک عالم توی دهن هر جفتشان واقعا . تا من باشم و اینقدر جو گیر نباشم که پول زبان بسته را این قدر بی رحمانه بابت همچین کفش مزخرفی روانه ی جوی آب نکنم !! البته از وقتی آمدیم در فکر خریدن کفش های راحت تری هستم ولی دست روی هر چیزی میگذارم با خودم میگویم : هه ! عمرا دیگر همچین پولی بالای کفشهایی بدهم که یک ذره درک و فهم ندارند..
پ.ن : آزادی اینجا را دوست دارم . هر چند که خودم از همه ی آزادی هایش استفاده نمیکنم ، ولی خوشحالم که هرکسی خودِ واقعیش را به نمایش میگذارد . این باعث میشود در برخورد با آدم ها احساس آرامش کنی !
تلفن که تمام شد دستای سردم رو روی گوشم گذاشتم تادمای هر دو با هم به اعتدال برسد .
بعد فهمیدم در تمام سه ساعت و نیم ِ مدت مکالمه که داغی گوشم رو حس میکردم ،به این جمله فکر میکردم که "هیچ چیزی مثل گوش اینقدر شبیه راز نیست !!"
* دلم "ها کردن" میخواد !
پ.ن :آخرش هم این فک ِمهربون من چشم میخوره .. کاش یه خورده اسپند دم دستم بود برای خودم دود میکردم حد اقل دلم آروم میشد ..
پ.ن: به مدت ۴ ماه !!


