"کفش" پر درد سر ترین چیزیست که مجبورم هر چند وقت یک بار قصد خریدش را بکنم !
از وقتی خودم را شناختم هر وقت اسم خرید کفش به میان می آمد آه از اعماق دل همه ی اهل خانواده بر می آمد !
و همیشه در مقابلشان قیافه ی حق به جانبی می گرفتم و میگفتم : وا !! پاهای من هم کفش لازم دارند بالاخره ..
و آنوقت همگی مجبور بودیم دست جمعی بساط را برداریم و یک صبح تا شب برویم سپه سالار تا دو سه دور مغازه ها را برانداز کنیم و در آخر از زیر کرکره ی در حال بسته شدن یکی از مغازه ها خودمان را بچپانیم توی مغازه و مزخرف ترین کفش ممکن را بخریم .. که معمولا یا برای پا هایم کوچک بود و یا بزرگ ولی هر چه بود از پا برهنه ماندن بیشتر دوستش داشتم !!

البته مشکل از پای من نیست . تنها مشکلم این است که شماره پای من یک شماره ی رُند نیست .. یعنی همیشه یک "5/0" هم باید از آن کم یا به آن اضافه کرد !
مثلا الان شماره پایم 5/39 است و فقط کفش های خارجکی با این سایز پا جور در می آید . و صد البته وقتی بچه تر بودم این مساله را کشف نکرده بودم .
در هر حال عصر جمعه پاشدیم و رفتیم تندیس به بهانه ی کفش خریدن . دو سه ماهی بود تندیس نرفته بودم و حسابی از ماجرای اجناس جدید مغازه ها عقب افتاده بودم . زمانی بود که کافی بود توصیف لباسی را بشنوم و آنوقت دستت را بگیرم و صاف ببرم جلوی مغازه و بگویم : "تو همین را میخواهی !"
ولی حالا اینقدر گوشه و کنار انواع و اقسام کیوسک های خوراکی زده بودند که دیگه وقتی برای خرید کردن نمیماند .
به غیر ازرستوران " اردک آبی" که همیشه ی خدا آدم را سرِ اشتها می آورد ، قدم به قدم بوی پاپ کورن و کیک تازه و از همه بد تر از آن گلوله های خوش قیافه ی اسپانیایی، توی دماغت میپیچد و میرود تا توی مغزت و میخورد به آن عصب کوچک و تنهایی، که آن گوشه ی مغز ،با نگاه معصومانه اش تو را میپاید . و دقیقا آن لحظه است که تا به خودت میای، میبینی گوشه ی لپت قلمبه شده و یکی از آن گلوله ها را داخل خودش جا داده !!
و یا آن بوی لعنتیِ پاپ کورن! که با همه ی لعنتی بودنش باز هم تو را وسوسه می کند که یک لیوان "کوچک "ازش رانوش جان کنی . البته به بهانه ی اینکه مقایسه کنی طعمش را با طعم پاپ کورن های آن یکی پاساژ !!
حالا دیگر از پاستیل و شیرینی و نمایندگی بستنی کاله و کافی شاپ های گُله به گُُله اش نگویم بهتر است . ولی باید بیشتر فکر این را بکنند که مردم می آیند اینجا یک خریدی چیزی بکنند .. نه اینکه تنها چیزی که بهشان اضافه میشود "وزن" باشد !
والا !
میبینی تو رو خدا ؟؟ در این مملکت همه چیز بازیچه شده ! دلمان به چه خوش باشد ؟؟ حتی نمیشود با دل خوش یک کفش هم خرید .. پس فردا اگر من پا برهنه ماندم چه کسی جواب گو خواهد بود ؟؟
اصلا همان بهتر است که بار و بندیلم را ببندم و بروم همان تیم بسکتبال آمریکا .. اینجا دیگر جای من نیست .. فقط قبلش باید تحقیق کنم ببینم آنها برایم کفش هم تهیه میکنند یا نه !
پ.ن : این هم از یک پست بلند .. همه از نوشته های بلند مینالند ، شما از نوشته های کوتاه !!!(و البته این روز ها مهم این است که آدم بنالد کلا !!! )
.
.
.
پ.ن : یه عالمه بد و بیراه ...!!
اَررررره کِش ... من بــــِکِش !!!
بازیِ لوسی بود . حتی شاید به زور میشه اسم بازی رو روش گذاشت .
ولی بعدش به خاطر کشش هایی که بدن آدم داشت بد جوری خستگی رو از تنمون در میبرد !!!
پ.ن : کاش این بازی لوس سیاسی هم حداقل این یه فایده رو داشته باشه !!
خیابونا اصلا رنگ و شکل جمعه نداشت .
دونه دونه از جلوی صف های طویل رد شدیم .به امید اینکه بالاخره جایی رو پیدا میکنیم که صف کوتاه و امیدوار کننده ای داشته باشه !!
مامان اینا که مثل آدمای خوشحال پاشده بودن رفته بودن حسینیه ارشاد و دست از پا دراز تر برگشته بودن !!
ما هم از سر دولت تا چهار راه قنات دونه دونه از جلوی مسجدا و مدرسه هایی که جمعیت از درشون زده بود بیرون رد میشدیم .
توی راه رفتم توی یه سوپر مارکتی که پاستیل بخرم .. آقای فروشنده بهم گفت :رای دادی ؟؟ گفتم هنوز نه .
همون موقع یه مرد دیگه که انگار با آقای فروشنده آشنا بود وارد مغازه شد ...مغازه دار بلافاصله سوالی که از من کرده بود رو از اون آقاهه هم پرسید . آقاهه انگشت اشاره ش رو که جوهر آبی ِ روش توی چشم میزد اورد بالا و به مغازه دار نشون داد .
مغازه دار لبخندی زد و گفت : آفــــــرین !!! به موسوی دیگه ؟؟
مرد گفت : نه .. احمدی .
لبخند روی لبای مغازه دار خشک شد . اخم تلخی کرد و خیلی جدی و با لحن بدی گفت : واقعا ؟؟ چقدر بی شعوری . واقعا که !! آدم قحط بود ؟؟ باید به موسوی رای میدادی .
بعد روشو به من کرد و گفت : درست نمیگم ؟؟
با چهره ای کاملا بی تفاوت گفتم: نه !! شما نمیتونی به رای و نظر کسی توهین کنی .. هرکس رای خودش رو داره. به من و شما هم مربوط نیست .
گفت آخه ببین به کی رای داده ...!
گفتم هر چی !!
اعصاب مغازه دار خورد شده بود .. کلافگی توی چهرش موج میزد ... . یه کم دلم براش سوخت .
اون یکی آقاهه با نگاهش از من تشکری کرد و بدون خدافظی و با ناراحتی بدون اینکه خریدی بکنه از در مغازه زد بیرون .
من وایسادم و گفتم :پاستیل منو میدی یا نه ؟؟
گفت : گفتم شما هم شاید منصرف شدی خرید کنی .
گفتم : تا وقتی مسائل رو اینقدر با هم قاطی کنیم و تحمل شنیدن نظر دیگرون رو نداشته باشیم وضعمون همینه که هست .
از مغازه اومدم بیرون وپاستیل خوران و قدم زنان ، کوچه پس کوچه های قنات رو گز کردم و بالاخره رایم رو با طعم پاستیل های سبز و زرد و قرمز و آبی ِ هاریبو توی صندوق انداختم .
پ.ن : اولاش دلم میخواست بره دور دوم ... از شلوغ بازیا خوشم میومد . ولی الان خوشحالم که به دور دوم نکشید . دیگه از شلوغی و توی خیابون رفتنا خسته شده بودم !!!
پ.ن:هر چی بیشتر بهتر !!


